چشم فتّان تو و آن لب خاموش رقیب
آن زبانی که شده نیش من و نوش رقیب
شوربختی مرا بین که تو را می بینم
نه در آغوش خودم ، بلکه در آغوش رقیب
بی وفایی تو هرگز ز دلم پاک نشد
بی وفاییْت شود کاش فراموش رقیب
دل مغموم و هوای تو میان سرِ ماست
اشتراک است میان دل مغشوش رقیب
لب به لب های می و باده بده غصه نخور
که من اینجا و تو آن جا ، حلقه برگوش رقیب
محک اهل صفا وقت گرفتاری هاست
ای به قربان صفای تو و تنپوش رقیب
« احسان نجفی»