-
خبر به دور ترین نقطه جهان برسد...
سهشنبه 5 فروردین 1404 13:18
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد نخواست او به من خسته بی گمان برسد شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد... رها کنی برود از دلت جدا باشد به آنکه دوست ترش داشته، به آن برسد رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند خبر به...
-
مرا تنها گذار...
دوشنبه 20 اسفند 1403 04:44
شب را نوشیده ام و بر این شاخه های شکسته می گریم مرا تنها گذار ای چشم تبدار سرگردان مرا با رنج بودن تنها گذار مگذار خواب وجودم را پر پر کنم مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم سپیدی های فریب روی ستون های بی سایه رجز می خوانند طلسم شکسته خوابم را بنگر بیهوده به زنجیر مروارید چشم...
-
افسانه شهر بد نامی...
یکشنبه 28 بهمن 1403 03:39
بیم است که سودایت دیوانه کند ما را در شهر به بدنامی افسانه کند ما را بهر تو ز عقل و دین بیگانه شدم آری ترسم که غمت از جان بیگانه کند ما را در هجر چنان گشتم ناچیز که گر خواهد زلفت به سر یک مو در شانه کند ما را زان سلسله گیسو منشور نجاتم ده زان پیش که زنجیرت دیوانه کند ما را زینگونه ضعیف ار من در زلف تو آویزم مشاطه به...
-
افسانه...
جمعه 26 بهمن 1403 01:05
بگذار ما را با آخرین نشان افول خورشید با نیمچه کورسوی ستارگان، بعد از غروب بگذار ما را با لبخند دسته گلی سرخ بگذار ما را با رقص شبنم روی شاخه ای تنها بگذار ما را با پر شور ترین نغمه های پرندگان بهار بگذار ما را با سرخ ترین برگ های خزان به یاد آورند... با غرش ریل های آخرین ایستگاه راه آهن با اشتیاق انتظار اولین میدان...
-
سنگ را بــا چـــه زبانــــی بــه ســـخن وا دارم؟
دوشنبه 1 بهمن 1403 06:30
مــن کــــــه در تنـــگ بــــرای تــو تـمـــاشــا دارم بــــا چـــــه رویـــــی بنــــویـســم غــم دریا دارم؟ دل پر از شوق رهایی سـت ،ولی ممکن نیست بـــــــه زبــــــان آورم آن را کــــــه تــمــنـــا دارم چــیسـتم؟! خـــاطــره ی زخـــم فرامــوش شده لـــب اگــــر بــاز کـــنم بـا تــو ســخن هـــــا دارم بـا دلــت...
-
هرچه عاشق پیر تر، عشقش جوان تر...
پنجشنبه 20 دی 1403 05:47
پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری هر چه عاشق پیر تر عشقش جوانتر ای عجب دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است ای پری پیل مــاه و سال را پهلو نمی کردم تهی با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است ای پری هر کتاب تازه ای کز ناز داری خود بخوان من حریفی کهنه ام درسم روان است ای پری یاد ایامی که دل...
-
هندوانه شب یلدا...
شنبه 1 دی 1403 01:10
زمینی که این همه خون خورده است باید هندوانه شب یلداش این چنین سرخ باشد فرمانده ! « سابیر هاکا»
-
حسرت یلدا
شنبه 1 دی 1403 01:09
در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام فــــــــال تا...
-
عشق تو بسم بود...
شنبه 19 آبان 1403 03:47
میخواهم و میخواستمت تا نفسم بود میسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود عشق تو بسم بود، که این شعله بیدار روشنگر شبهای بلند قفسم بود آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت غم بود، که پیوسته نفس در نفسم بود دست من و آغوش تو، هیهات، که یک عمر تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود بالله، که بجز یاد تو، گر هیچ کسم هست حاشا، که بجز عشق...
-
تمنای وفاداری مرا هرگز نبود از تو...
شنبه 12 آبان 1403 00:05
درختان را هنوز ای برف ! شوق برگ و باری هست زمستان گرچه طولانی ست، آخر نوبهاری هست مرا درقلب خود کُشتی و از دنیا ز خود راندی گمان میکردم ای بیرحم بین ما قراری هست تمنای وفاداری مرا هرگز نبود از تو ولی ای بی وفا از بی وفا هم انتظاری هست چو در قلب تو می تازند بعد از من رقیبانم به یاد آور که در صحرای آغوشت مزاری هست اگر...
-
بگذاری برود! آه... به اصرار خودت!
یکشنبه 22 مهر 1403 09:36
درد یعنی بزنی دست به انکار خودت عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت به خدا درد کمی نیست که با پای خودت بدنت را بکشانی به سر دار خودت کاروان رد بشود، قصه به آخر برسد بشوی گوشه ای از چاه خریدار خودت درد یعنی لحظاتی به دلت پشت کنی بشوی شاعر و یک عمر بدهکار خودت درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد بگذاری برود! آه... به اصرار...
-
این خانه ویران چه غم زلزله دارد...
شنبه 21 مهر 1403 15:48
از گردش افلاک کجا دل گله دارد این خانه ویران چه غم زلزله دارد هر چند شکستن پر و بالی است گهر را یوسف ز دل آزاری اخوان گله دارد از شکوه همین موج سراپای زبان نیست دریا ز صدف هم دل پر آبله دارد ابلیس کند راهزنی پیشروان را این گرگ نظر از رمه بر سر گله دارد چون شمع به معراج رسد کوکب بختش در بزم جهان هرکه زبان گله دارد...
-
زنده ایم...
شنبه 21 مهر 1403 15:35
شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم ما را به سخت جانی خود این گمان نبود من کیستم از خویش به تنگ آمده ای دیوانه با خرد به جنگ آمده ای دوشینه به کوی یار از رشکم کشت نالیدن پای دل به سنگ آمده ای « شکیبی اصفهانی»
-
به کشتن من آمدی...
شنبه 21 مهر 1403 02:12
هرچند به کشتن من آمده ای با داس خاطرات ای جلاد دوس داشتنی حماقت عشق، داست را هم می بوسد « مهرداد خالدی»
-
غم عشقت...
سهشنبه 17 مهر 1403 15:29
دانلود آهنگ غم عشق از شهریار پیروز فر لینک دانلود https://uploadkon.ir/uploads/4e1a08_24Shahriar-Piroozfar-Ghame-Eshgh.mp3 متن آهنگ ترکیب سه دو بیتی از بابا طاهر: غم عشقت بیابان پرورم کرد فراقت مرغ بیبال و پرم کرد بمو واجی صبوری کن صبوری صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد دل عاشق به پیغامی بسازد خمار آلوده با جامی بسازد مرا...
-
دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی...
چهارشنبه 28 شهریور 1403 04:04
جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی چون جان و دلم خون شد در درد فراق تو بر بوی وصال تو دل بر سر جان تا کی نامد گه آن آخر کز پرده برون آیی آن روی بدان خوبی در پرده نهان تا کی در آرزوی رویت ای آرزوی جانم دل نوحه کنان تا چند، جان نعرهزنان تا کی بشکن به سر زلفت این بند گران از دل بر پای دل...
-
افتادی از چشم و دل و آغوش غمگینم...
سهشنبه 20 شهریور 1403 09:52
تلخای عمری دست برده در مضامینم تو پازلی هستی که من دیگر نمیچینم آیینه بودم تا جوانی کردهای در من بی که ببینی پیر شد زن توی آیینهم پروانگی کردی برای هرچه گل، حالا شمعم که هی پروانه میسوزد به بالینم از هر طرف دستی به خاطرخواهیام پل زد از هر طرف چندین بغل وا شد به تسکینم بیتالمقدس بود قلبی که در آن بودی اشغال شد...
-
دلی بی غم کجا جویم...
پنجشنبه 15 شهریور 1403 18:15
دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم دلی بیغم کجا جویم که در عالم نمیبینم دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمیآید دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم مدارا میکنم با درد چون درمان نمییابم تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم خوشا و خرما...
-
بر سر آتش تو سوختم و....
شنبه 3 شهریور 1403 05:44
بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد آزمودم دل خود را به هزاران شیوه هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد آنچ از عشق کشید این دل من که نکشید و آنچ در آتش کرد این دل من عود نکرد گفتم این بنده نه در عشق گرو کرد دلی گفت دلبر که بلی کرد ولی زود نکرد آه دیدی که چه کردست مرا آن تقصیر آنچ پشه به دماغ و...
-
پیش تو بسی از همه کس خوارترم من...
یکشنبه 28 مرداد 1403 04:43
پیش تو بسی از همه کس خوارترم من زان روی که از جمله گرفتارترم من روزی که نماند دگری بر سر کویت دانی که ز اغیار وفادارترم من بر بی کسی من نگر و چارهٔ من کن زان کز همه کس بی کس و بییارترم من بیداد کنی پیشه و چون از تو کنم داد زارم بکشی کز که ستمکارترم من وحشی به طبیب من بیچاره که گوید کامروز ز دیروز بسی زارترم من « وحشی...
-
دلواپسم...
پنجشنبه 18 مرداد 1403 03:50
دلواپسم که بر لبت امروز نام کیست گوشت به نغمه که و چشمت به جام کیست تصویر شاهبیت درخشان چشم تو ای عشق! مطلع غزل ناتمام کیست گودال آب و عکس تو ای ماه! ای دریغ زیبایی حلال تو امشب حرام کیست من بوی گل شنیدهام از باد هرزهگرد جز من شمیم پیرهنت در مشام کیست من آه، من ملال، من افسوس، من دریغ از دیگران بپرس که دنیا به کام...
-
شادیِ رویِ کسی خور که صفایی دارد...
جمعه 12 مرداد 1403 02:34
مطربِ عشق عجب ساز و نوایی دارد نقشِ هر نغمه که زد راه به جایی دارد عالَم از نالهٔ عُشّاق مبادا خالی که خوشآهنگ و فرحبخش هوایی دارد پیر دُردیکَش ما گرچه ندارد زر و زور خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد محترم دار دلم کاین مگسِ قندپَرست تا هواخواهِ تو شد فَرِّ هُمایی دارد از عدالت نَبُوَد دور گَرَش پُرسد حال پادشاهی که...
-
باخبر باش که بعد از تو چه آمد به سرم...
دوشنبه 8 مرداد 1403 13:16
هستیام رفت و دلم سوخت و خون شد جگرم باخبر باش که بعد از تو چه آمد به سرم در قضاوت همه حق را به تو دادند ولی نکته اینجاست که من رازنگهدارترم گرچه آزردیام ای دوست محال است که من چون تو از دوست به بیگانه شکایت ببرم راه بر گریه من بسته غرورم، ای عشق کاش با تیغ تو بر خاک بیفتد سپرم من که یک عمر به حقم نرسیدم ای دوست!...
-
شاخه ای خشکید...
سهشنبه 2 مرداد 1403 03:36
شاخهای خشکید و از چنگ شکوفایی گریخت خوشبهحال هرکه از غمهای دنیایی گریخت همنشینی با کسی دلتنگیام را کم نکرد کاش میشد لحظهای از دست تنهایی گریخت بیوفایی شد جواب مهربانی، حیف شد خواستی از پای آهو بند بگشایی گریخت هرکه حسنی داشت راهش را زلیخایی گرفت ماهرویی کو که از تاوان زیبایی گریخت رود روزی از خودش پرسید هجرت...
-
تو را دیدم ای عشق...
یکشنبه 31 تیر 1403 20:13
ببخشای ای عشق! ببخشای بر من اگر ارغوان را نفهمیده چیدم اگر روی لبخند یک بوته آتش گشودم! اگر سنگ را دیدم اما، در آیین احساس و آواز گنجشک نفس های سبزینه را حس نکردم! اگر ماشه را دیدم اما هراس نگاه نفسگیر آهو به چشمم نیامد! کجا بودم ای عشق؟ چرا روشنی را ندیدم؟ چرا روشنی بود و من لال بودم؟ چرا تاول دست یک کودک روستایی دلم...
-
گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی کاهم...
شنبه 30 تیر 1403 23:47
تو را من چشم در راهم شباهنگام که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی وزان دلخستگانت راست اندهی فراهم تو را من چشم در راهم. شباهنگام، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی کاهم تو را من چشم در راهم. « نیما یوشیج»
-
شعلهورتر میشوم هرقدر خاموشم کنی...
شنبه 30 تیر 1403 02:49
از تو وقتی خواستی با خود همآغوشم کنی چشم پوشیدم؛ که ترسیدم فراموشم کنی سرو عریانی که با پاییز میآمیخت گفت: کاش پیش از برف با آتش کفنپوشم کنی باد روشن میکند خاکستر افسرده را شعلهورتر میشوم هرقدر خاموشم کنی تلخی و شیرینی دشنام و لبخندت یکیست باز کن لب تا به سحر عشق مدهوشم کنی من نمیمانم میان برزخ وصل و فراق باید...
-
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
دوشنبه 25 تیر 1403 10:14
بیا که در غم عشقت مشوشم بیتو بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بیتو شب از فراق تو مینالم ای پریرخسار چو روز گردد گویی در آتشم بیتو دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا همیشه زهر فراقت همی چِشَم بیتو اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا دو پایم از دو جهان نیز در کشم بیتو پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار جواب دادی و گفتی که...
-
گرچه دوری ز برم...
جمعه 15 تیر 1403 02:07
گر چه دوری ز برم همسفر جان منی قطره ی اشکی و در دیده ی گریان منی در دل شب منم و یاد تو و گوهر اشک همره اشک تو هم بر سر مژگان منی دست هجران تو سامان مرا بر هم ریخت باز گرد ای که امید من وسامان منی این مپندار که نقش تو رود از نظرم خاطرت جمع که در خواب پریشان منی در شب بی کسی ام یاد تو مهتاب منست خود چراغی تو و در شام...
-
کز ناچار، من رفتم...
یکشنبه 10 تیر 1403 17:38
چو دل در دیگری بستی نگاهش دار، من رفتم چو رفتی در پی دشمن، مرا بگذار، من رفتم پس از صد بار جانم را که سوزانیدهای از غم چو با من در نمیسازی، مساز، اینبار من رفتم کشیدم جور و میگفتم: ز وصلت برخورم روزی چو از وصل تو دشمن بود برخوردار، من رفتم ز پیش دوستان رفتن نباشد اختیار دل بنالم، تا بداند خصم: کز ناچار من رفتم چو دل...