وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

همه وعده مکر باشد

بروید ای حریفان بکشید یار ما را
به من آورید آخر صنم گریزپا را
به ترانه‌های شیرین به بهانه‌های زرین
بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را
وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم
همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را
دم سخت گرم دارد که به جادوی و افسون
بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را
به مبارکی و شادی چو نگار من درآید
بنشین نظاره می‌کن تو عجایب خدا را
چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان
که رخ چو آفتابش بکشد چراغ‌ها را
برو ای دل سبک رو به یمن به دلبر من
برسان سلام و خدمت تو عقیق بی‌بها را
« مولوی» 

غزل 2039 مولوی

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن


ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن


از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن


ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن


خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن


بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن


دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن


در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن


گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد

از برق این زمرد هی دفع اژدها کن


بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی

تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن


 «مولوی»

دیوان شمس مولوی

ای دوست مکن که روزها را فرداست

نیکی و بدی چو روز روشن پیداست


در مذهب عاشقی خیانت نه رواست

من راست روم تو کژ روی ناید راست


 «مولوی»

بخش 77 مثنوی مولوی

سوی لطف بی وفایان هین مرو

کان پل ویران بود نیکو شنو


گر قدم را جاهلی بر وی زند

بشکند پل و آن قدم را بشکند


هر کجا لشکر شکسته میشود

از دو سه سست مخنث می‌بود


در صف آید با سلاح او مردوار

دل برو بنهند کاینک یار غار


رو بگرداند چو بیند زخم را

رفتن او بشکند پشت ترا


این درازست و فراوان می‌شود

وآنچ مقصودست پنهان می‌شود


مولوی

غزل مولوی

روی تو به رنگریز کان ماند

زلف تو به نقش بند جان ماند


گر سایه برگ گل فتد بر تو

بر عارض نازکت نشان ماند


روزی گذرد ز هجر تو سالی

مسکین عاشق چنان جوان ماند


دلتنگ نیم اگر چه دل تنگم

کآخر دل من بدان دهان ماند


در چشم من آی تا تو هم بینی

یک تن که به صد هزار جان ماند


 «مولوی»