وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

که بسیار خسته ام...

از زندگی، از این همه تکرار خسته‌ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته‌ام

 

دلگیرم از ستاره و آزرده‌ام زِ ماه

امشب دگر زِ هر که و هر کار خسته‌ام

 

دل خسته سوی خانه تن خسته می‌کشم

آخ ... کزین حصار دل آزار خسته‌ام

 

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته‌ام

 

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود...

از خود که بی‌شکیبم و بی‌یار خسته‌ام

 

تنها و دل گرفته و بیزار و بی‌امید...

از حال من مپرس که بسیار خسته‌ام

  « محمد علی بهمنی» 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدیناسن خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب


تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب


تماشایی است پیچ و تاب آتش ها …. خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب


مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب


چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب


تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب


دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب


کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

 « محمد علی بهمنی» 

اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است...

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است


اکسیر من . نه اینکه مرا شعر تازه نیست


من از تو مینویسم و این کیمیا کم است


سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست


در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است


تا این غزل شبیه غزلهای من شود


چیزی شبیه عطر حضور شما کم است


گاهی تو را کنار خود احساس میکنم


اما چقدر دلخوشی خوابها کم است


خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست


آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟


محمد علی بهمنی