از سر کویت ببین با چشم گریان می روم
دست هایت را بده ، دارم پریشان می روم
حالمان خوش بود اما ، باز هم تنها شدم
جان جانانم تو بودی،بی سر و جان میروم
خلوتی بود و صفای بین مان ، اما چه سود
ساختن ارزانی ات ، هر چند ویران میروم
مثل یک دیوانه راهی می شوم یاد تورا
با همه دیوانگی ، در زیر باران می روم
« یوسف حمزه»