وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

خبر به دور ترین نقطه جهان برسد...

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته، به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی، بغض خویش را بخوری
که هق هقِ تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که نه...! نفرین نمی کنم... نکند
به او -که عاشق او بوده ام- زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد


« نجمه زارع »

افسانه شهر بد نامی...

بیم است که سودایت دیوانه کند ما را

در شهر به بدنامی افسانه کند ما را


بهر تو ز عقل و دین بیگانه شدم آری

ترسم که غمت از جان بیگانه کند ما را


در هجر چنان گشتم ناچیز که گر خواهد

زلفت به سر یک مو در شانه کند ما را


زان سلسله گیسو منشور نجاتم ده

زان پیش که زنجیرت دیوانه کند ما را


زینگونه ضعیف ار من در زلف تو آویزم

مشاطه به جای مو در شانه کند ما را


من می زده دوشم شاید که خیال تو

امروز به یک ساغر مستانه کند ما را


چون شمع بتان گشتی پیش آی که تا خسرو

بر آتش روی تو پروانه کند ما را


« امیر خسرو دهلوی »

سنگ را بــا چـــه زبانــــی بــه ســـخن وا دارم؟

مــن کــــــه در تنـــگ بــــرای تــو تـمـــاشــا دارم

بــــا چـــــه رویـــــی بنــــویـســم غــم دریا دارم؟


دل پر از شوق رهایی سـت ،ولی ممکن نیست

بـــــــه زبــــــان آورم آن را کــــــه تــمــنـــا دارم


چــیسـتم؟! خـــاطــره ی زخـــم فرامــوش شده

لـــب اگــــر بــاز کـــنم بـا تــو ســخن هـــــا دارم


بـا دلــت حســـرت هم صحبتی ام هست ،ولی

سنگ را بــا چـــه زبانــــی بــه ســـخن وا دارم؟


چیـــزی از عمــر نمانده ست ،ولی می خواهم

خــانــه ای را کــــه فــرو ریــختـــه بــر پــا دارم


« فاضل نظری »

هرچه عاشق پیر تر، عشقش جوان تر...

پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری


وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری


هر چه عاشق پیر تر عشقش جوانتر ای عجب


دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است ای پری


پیل مــاه و سال را پهلو نمی کردم تهی


با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است ای پری


هر کتاب تازه ای کز ناز داری خود بخوان


من حریفی کهنه ام درسم روان است ای پری


یاد ایامی که دل ها بود لبریز امید


آن اوان هم عمر بود این هم اوان است ای پری


روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت


نوشدارویش، هنوز از پی دوان است ای پری


با نواهــای جـــرس گاهی به فریادم برس


کین ز راه افــتاده هم از کاروان است ای پری

کام درویشان نداده خـدمت پیران چه سود


پیر را گو شهریار از شبروان است ای پری


« شهریار »

عشق تو بسم بود...

می‌خواهم و می‌خواستمت تا نفسم بود

می‌سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود


عشق تو بسم بود، که این شعله بیدار

روشنگر شب‌های بلند قفسم بود


آن بخت گریزنده دمی‌ آمد و بگذشت

غم بود، که پیوسته نفس در نفسم بود


دست من و آغوش تو، هیهات، که یک عمر

تنها نفسی‌ با تو نشستن هوسم بود


بالله، که بجز یاد تو، گر هیچ کسم هست

حاشا، که بجز عشق تو، گر هیچ کسم بود


سیمای مسیحایی‌ اندوه تو، ای عشق

در غربت این مهلکه فریاد رسم بود


لب بسته و پر سوخته، از کوی تو رفتم

رفتم، به خدا گر هوسم بود، بسم بود

 « فریدون مشیری» 

تمنای وفاداری مرا هرگز نبود از تو...

درختان را هنوز ای برف ! شوق برگ و باری هست

زمستان گرچه طولانی ست، آخر نوبهاری هست


مرا درقلب خود کُشتی و از دنیا ز خود راندی

گمان می‌کردم ای بیرحم بین ما قراری هست


تمنای وفاداری مرا هرگز نبود از تو

ولی ای بی وفا از بی وفا هم انتظاری هست


چو در قلب تو می تازند بعد از من رقیبانم

به یاد آور که در صحرای آغوشت مزاری هست


اگر یک عمر هم در بستر آرامشت باشی

بدان ای رود! در پایان راهت آبشاری هست


 « فاضل نظری» 

بگذاری برود! آه... به اصرار خودت!

درد یعنی بزنی دست به انکار خودت


عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت


به خدا درد کمی نیست که با پای خودت


بدنت را بکشانی به سر دار خودت


کاروان رد بشود، قصه به آخر برسد


بشوی گوشه ای از چاه خریدار خودت


درد یعنی لحظاتی به دلت پشت کنی


بشوی شاعر و یک عمر بدهکار خودت


درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد


بگذاری برود! آه... به اصرار خودت!


بگذاری برود در پی خوشبختی خود


و تو لذت ببری از غم و آزار خودت


درد یعنی بروی ، دردسرش کم بشود


بشوی -عابرِ آواره ی- افکار خودت


اینکه سهم تو نشد درد کمی نیست ولی


درد یعنی بزنی دست به انکار خودت...!


 « علی صفری » 

این خانه ویران چه غم زلزله دارد...

از گردش افلاک کجا دل گله دارد

این خانه ویران چه غم زلزله دارد

هر چند شکستن پر و بالی است گهر را

یوسف ز دل آزاری اخوان گله دارد

از شکوه همین موج سراپای زبان نیست

دریا ز صدف هم دل پر آبله دارد

ابلیس کند راهزنی پیشروان را

این گرگ نظر از رمه بر سر گله دارد

چون شمع به معراج رسد کوکب بختش

در بزم جهان هرکه زبان گله دارد

مشتاب در ین ره که نفس سوختگانند

هر لاله دلسوخته کاین مرحله دارد

از زلف حذر کن که دلش چاک چو شانه است

هر کس که فزون ربط به این سلسله دارد

آن را که بود شوق به تن بار نگردد

ریگی که روان نیست غم راحله دارد

در سلسله اشک بود گوهر مقصود

گر هست ز یوسف خبر این قافله دارد

صائب به زر قلب دهد یوسف خود را

پاکیزه کلامی که نظر بر صله دارد

 « صائب تبریزی» 

دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی...

جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی

دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی

چون جان و دلم خون شد در درد فراق تو

بر بوی وصال تو دل بر سر جان تا کی

نامد گه آن آخر کز پرده برون آیی

آن روی بدان خوبی در پرده نهان تا کی

در آرزوی رویت ای آرزوی جانم

دل نوحه کنان تا چند، جان نعره‌زنان تا کی

بشکن به سر زلفت این بند گران از دل

بر پای دل مسکین این بند گران تا کی

دل بردن مشتاقان از غیرت خود تا چند

خون خوردن و خاموشی زین دلشدگان تا کی

ای پیر مناجاتی در میکده رو بنشین

درباز دو عالم را این سود و زیان تا کی

اندر حرم معنی از کس نخرند دعوی

پس خرقه بر آتش نه زین مدعیان تا کی

گر طالب دلداری از کون و مکان بگذر

هست او ز مکان برتر از کون و مکان تا کی

گر عاشق دلداری ور سوختهٔ یاری

بی نام و نشان می‌رو زین نام و نشان تا کی

گفتی به امید تو بارت بکشم از جان

پس بارکش ار مردی این بانگ و فغان تا کی

عطار همی بیند کز بار غم عشقش

عمر ابدی یابد عمر گذران تا کی

 « عطار» 

افتادی از چشم و دل و آغوش غمگینم...

تلخای عمری دست برده در مضامینم
تو پازلی هستی که من دیگر نمی‌چینم

آیینه بودم تا جوانی کرده‌ای در من
بی ‌که ببینی پیر شد زن توی آیینه‌م

پروانگی کردی برای هرچه گل، حالا
شمعم که هی پروانه می‌سوزد به بالینم

از هر طرف دستی به خاطرخواهی‌ام پل زد
از هر طرف چندین بغل وا شد به تسکینم

بیت‌المقدس بود قلبی که در آن بودی
اشغال شد بی جنگ و خون‌ریزی فلسطینم

با هرکسی خوابیده‌ام، یاد تو افتادم
با هرکسی می‌خوابم از چشم تو می‌بینم

چشمم به چشمانت بیفتد چشم می‌گیرم
افتادی از چشم و دل و آغوش غمگینم

زنبورک تلخم! به گوشت می‌رسد کم‌کم
شرحِ مگس پروردنِ لب‌های شیرینم

 « طاهره خنیا» 

دلی بی غم کجا جویم...

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم
دلی بی‌غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم

دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم

مرا رازی‌ست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم

مدارا می‌کنم با درد چون درمان نمی‌یابم
تحمل می‌کنم با زخم چون مرهم نمی‌بینم

خوشا و خرما آن‌دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی‌بینم

نم چشم آبروی من ببرد از بس که می‌گریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی‌بینم

کنون دَم‌درکش ای‌سعدی که کار ازدست بیرون شد
به امید دمی با دوست وان دم هم نمی‌بینم
 « سعدی» 

بر سر آتش تو سوختم و....

بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد
آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد

آزمودم دل خود را به هزاران شیوه
هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد

آنچ از عشق کشید این دل من که نکشید
و آنچ در آتش کرد این دل من عود نکرد

گفتم این بنده نه در عشق گرو کرد دلی
گفت دلبر که بلی کرد ولی زود نکرد

آه دیدی که چه کردست مرا آن تقصیر

آنچ پشه به دماغ و سر نمرود نکرد

گرچه آن لعل لبت عیسی رنجوران‌ست
دل رنجور مرا چاره بهبود نکرد

جانم از غمزه تیرافکن تو خسته نشد
زانک جز زلف خوشت را زره و خود نکرد

نمک و حسن جمال تو که رشک چمن است
در جهان جز جگر بنده نمک‌سود نکرد

هین خمش باش که گنجی‌ست غم یار ولیک
وصف آن گنج جز این روی زراندود نکرد
 « مولانا» 

پیش تو بسی از همه کس خوارترم من...

پیش تو بسی از همه کس خوارترم من

زان روی که از جمله گرفتارترم من

روزی که نماند دگری بر سر کویت

دانی که ز اغیار وفادارترم من

بر بی کسی من نگر و چارهٔ من کن

زان کز همه کس بی کس و بی‌یارترم من

بیداد کنی پیشه و چون از تو کنم داد

زارم بکشی کز که ستمکارترم من

وحشی به طبیب من بیچاره که گوید

کامروز ز دیروز بسی زارترم من

 « وحشی بافقی» 

دلواپسم...

دلواپسم که بر لبت امروز نام کیست
گوشت به نغمه که و چشمت به جام کیست

تصویر شاه‌بیت درخشان چشم تو
ای عشق! مطلع غزل ناتمام کیست

گودال آب و عکس تو ای ماه! ای دریغ
زیبایی حلال تو امشب حرام کیست

من بوی گل شنیده‌ام از باد هرزه‌گرد
جز من شمیم پیرهنت در مشام کیست

من آه، من ملال، من افسوس، من دریغ
از دیگران بپرس که دنیا به کام کیست

 « فاضل نظری» 

شادیِ رویِ کسی خور که صفایی دارد...

مطربِ عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقشِ هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالَم از نالهٔ عُشّاق مبادا خالی

که خوش‌آهنگ و فرح‌بخش هوایی دارد

پیر دُردی‌کَش ما گرچه ندارد زر و زور

خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد

محترم دار دلم کاین مگسِ قندپَرست

تا هواخواهِ تو شد فَرِّ هُمایی دارد

از عدالت نَبُوَد دور گَرَش پُرسد حال

پادشاهی که به همسایه گدایی دارد

اشکِ خونین بنمودم به طبیبان گفتند

دردِ عشق است و جگرسوز دوایی دارد

ستم از غمزه میاموز که در مذهبِ عشق

هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد

نغز گفت آن بتِ ترسابچهٔ باده‌پرست

شادیِ رویِ کسی خور که صفایی دارد

خسروا حافظ درگاه‌نشین فاتحه خواند

وز زبان تو تمنای دعایی دارد

 « حافظ» 

باخبر باش که بعد از تو چه آمد به سرم...

هستی‌ام رفت و دلم سوخت و خون شد جگرم 

باخبر باش که بعد از تو چه آمد به سرم


در قضاوت همه حق را به تو دادند ولی 

نکته اینجاست که من رازنگه‌دارترم


گرچه آزردی‌ام ای دوست محال است که من 

چون تو از دوست به بیگانه شکایت ببرم


راه بر گریه من بسته غرورم، ای عشق 

کاش با تیغ تو بر خاک بیفتد سپرم


من که یک عمر به حقم نرسیدم ای دوست! 

باشد ! از خیر رسیدن به تو هم می‌گذرم... 


 « احسان‌انصاری » 


شاخه ای خشکید...

شاخه‌ای خشکید و از چنگ شکوفایی گریخت  

خوش‌به‌حال هرکه از غم‌های دنیایی گریخت


همنشینی با کسی دلتنگی‌ام را کم نکرد 

کاش می‌شد لحظه‌ای از دست تنهایی گریخت


بی‌وفایی شد جواب مهربانی، حیف شد 

خواستی از پای آهو بند بگشایی گریخت


هرکه حسنی داشت راهش را زلیخایی گرفت 

ماه‌رویی کو که از تاوان زیبایی گریخت


رود روزی از خودش پرسید هجرت تا کجا؟ 

بعد شد مرداب و از بیهوده‌پیمایی گریخت


با طناب مرگ بیرون آمد از گودال عمر 

ماهی دل‌مرده از تنگ تماشایی گریخت


 « فاضل نظری» 

شعله‌ورتر می‌شوم هرقدر خاموشم کنی...

از تو وقتی خواستی با خود هم‌آغوشم کنی

چشم پوشیدم؛ که ترسیدم فراموشم کنی


سرو عریانی که با پاییز می‌آمیخت گفت:

کاش پیش از برف با آتش کفن‌پوشم کنی


باد روشن می‌کند خاکستر افسرده را

شعله‌ورتر می‌شوم هرقدر خاموشم کنی


تلخی و شیرینی دشنام و لبخندت یکی‌ست

باز کن لب تا به سحر عشق مدهوشم کنی


من نمی‌مانم میان برزخ وصل و فراق

باید امشب یا ببوسی یا فراموشم کنی

 « فاضل نظری» 

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا که در غم عشقت مشوشم بی‌تو

بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی‌تو

شب از فراق تو می‌نالم ای پری‌رخسار

چو روز گردد گویی در آتشم بی‌تو

دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا

همیشه زهر فراقت همی چِشَم بی‌تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا

دو پایم از دو جهان نیز در کشم بی‌تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی‌تو

 « سعدی» 

گرچه دوری ز برم...

گر چه دوری ز برم همسفر جان منی

قطره ی اشکی و در دیده ی گریان منی

در دل شب منم و یاد تو و گوهر اشک

همره اشک تو هم بر سر مژگان منی

دست هجران تو سامان مرا بر هم ریخت

باز گرد ای که امید من وسامان منی

این مپندار که نقش تو رود از نظرم

خاطرت جمع که در خواب پریشان منی

در شب بی کسی ام یاد تو مهتاب منست

خود چراغی تو و در شام غریبان منی

 « مهدی سهیلی»