وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

کیستی که من

کیستی که من
اینگونه
به‌اعتماد...
نامِ خود را
با تو می‌گویم
کلیدِ خانه‌ام را
در دستت می‌گذارم
نانِ شادی‌هایم را
با تو قسمت می‌کنم
به کنارت می‌نشینم و
بر زانوی تو
اینچنین آرام
به خواب می‌روم؟


کیستی که من
اینگونه به جد
در دیارِ رؤیاهای خویش
با تو درنگ می‌کنم؟

 « احمد شاملو» 

از رنجی خسته ام که از آن من نیست

از رنجی خسته‌ام که از آنِ من نیست


بر خاکی نشسته‌ام که از آنِ من نیست

با نامی زیسته‌ام که از آنِ من نیست


از دردی گریسته‌ام که از آنِ من نیست 

از لذتی جان‌گرفته‌ام که از آنِ من نیست  

به مرگی جان می‌سپارم که از آنِ من نیست

 « احمد شاملو» 

هوای تازه


دیگر جا نیست

قلبت پُر از اندوه است

آسمان‌های تو آبی‌رنگیِ گرمایش را از دست داده است


زیرِ آسمانی بی‌رنگ و بی‌جلا زندگی می‌کنی

بر زمینِ تو، باران، چهره‌ی عشق‌هایت را پُرآبله می‌کند

پرندگانت همه مرده‌اند

در صحرایی بی‌سایه و بی‌پرنده زندگی می‌کنی

آن‌جا که هر گیاه در انتظارِ سرودِ مرغی خاکستر می‌شود.



دیگر جا نیست

قلبت پُراز اندوه است

خدایانِ همه آسمان‌هایت

بر خاک افتاده‌اند

چون کودکی

بی‌پناه و تنها مانده‌ای

از وحشت می‌خندی

و غروری کودن از گریستن پرهیزت می‌دهد.


این است انسانی که از خود ساخته‌ای

از انسانی که من دوست می‌داشتم

که من دوست می‌دارم.



دوشادوشِ زندگی

در همه نبردها جنگیده بودی

نفرینِ خدایان در تو کارگر نبود

و اکنون ناتوان و سرد

مرا در برابرِ تنهایی

به زانو در می‌آوری.


آیا تو جلوه‌ی روشنی از تقدیرِ مصنوعِ انسان‌های قرنِ مایی؟ ــ

انسان‌هایی که من دوست می‌داشتم

که من دوست می‌دارم؟


دیگر جا نیست

قلبت پُراز اندوه است.


می‌ترسی ــ به تو بگویم ــ تو از زندگی می‌ترسی

از مرگ بیش از زندگی

از عشق بیش از هر دو می‌ترسی.


به تاریکی نگاه می‌کنی

از وحشت می‌لرزی

و مرا در کنارِ خود

از یاد

می‌بری.


احمد شاملو»

عشق عمومی

اشک رازی‌ست
لبخند رازی‌ست
عشق رازی‌ست

اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.

درخت با جنگل سخن می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می‌گویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
با لبانت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هایت با دستانِ من آشناست.

در خلوتِ روشن با تو گریسته‌ام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشق‌ترینِ زندگان بوده‌اند.

دستت را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می‌گویم
به‌سانِ ابر که با توفان
به‌سانِ علف که با صحرا
به‌سانِ باران که با دریا
به‌سانِ پرنده که با بهار
به‌سانِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید

زیرا که من
ریشه‌های تو را دریافته‌ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

«احمد شاملو»

در این بن بست

دهانت را می‌بویند

مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.

دلت را می‌بویند

روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

و عشق را

کنارِ تیرکِ راهبند

تازیانه می‌زنند.


عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد


در این بُن‌بستِ کج‌وپیچِ سرما

آتش را

به سوخت‌بارِ سرود و شعر

فروزان می‌دارند.

به اندیشیدن خطر مکن.

روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام

به کُشتنِ چراغ آمده است.


نور را در پستوی خانه نهان باید کرد


آنک قصابانند

بر گذرگاه‌ها مستقر

با کُنده و ساتوری خون‌آلود

روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند

و ترانه را بر دهان.


شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد


کبابِ قناری

بر آتشِ سوسن و یاس

روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

ابلیسِ پیروزْمست

سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.


خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد


۳۱ تیرِ ۱۳۵۸


 «احمد شاملو»

ترانه های کوچک غربت


آنکه می‌گوید دوستت می‌دارم

خنیاگرِ غمگینی‌ست

که آوازش را از دست داده است.


ای کاش عشق را

زبانِ سخن بود


هزار کاکُلی شاد

در چشمانِ توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من.


عشق را

ای کاش زبانِ سخن بود



آنکه می‌گوید دوستت می‌دارم

دلِ اندُه‌گینِ شبی‌ست

که مهتابش را می‌جوید.


ای کاش عشق را

زبانِ سخن بود


هزار آفتابِ خندان در خرامِ توست

هزار ستاره‌ی گریان

در تمنای من.


عشق را

ای کاش زبانِ سخن بود


«احمد شاملو»