کسی دیگر ، او کس دیگری را می خواهد ؟
چون پیش که به بوسه هایم تعلق داشت
صدایش ، بدن روشنش ، چشمان نامحدودش
دیگر دوستش ندارم ، درست است
اما شاید هم دوستش داشته باشم
عشق اینچنین کوتاه است و
فراموشی اینقدر طولانی
زیرا شبهایی اینچنین او را در آغوشم می گرفتم
روحم بدون او گم شده است
اگرچه شاید این آخرین رنجی است
که به خاطر او می کشم
و این آخرین شعری
که برایش می سرایم
کامل شعر پابلو نرودا در ادامه مطلب
تو را دوست داشتم،
چنان که گویی تو
آخرین عزیزان من
بر روی زمینی...
و تو رنجم دادی،
چنان که گویی من
آخرین دشمنان تو
بر روی زمینم...!
« غاده السمان »
عشق، انکارشدنی نیست
گرچه با پایان زندگی
فرداهایی جریان دارند
آنگاه که دیگر
نمی توانم به انتظار تو بمانم،
و تو ناگهان،
تمام عیار فرا میرسی
و سرک میکشی به همهی جاهای تاریک
آنجا که برشیشهها بوران برف برخورد میکند
آنجا که انتظاری یک ساله، یک قرن میشود
آنجا که من و دوستانم گرمایی نداریم
و تو به دنبال حرارت میگردی
زین پس دیگر به جایی علاقه ای نخواهم داشت
چنین صبری برازندهی تو نیست
ما سه انسان ماشین زدهایم
و باز خواهد ماند، به رغم همه چیز
میخزد میان تراموآ، مترو
و به چیزی دیگر و از قبل نمی اندیشد
و بوران در مسیر رفت و برگشت
به شیشهها اصابت میکند
و بر مسیرهای دوردست
که به تعقیب ما میآیند
و برای خانهای که دیگر
غمگین و ساکت خواهد ماند
و سروصداها
و سروصداهای کتابها از شمار میافتند
جایی که تو پشت درب آن
شکوه هایت را شروع میکنی
از سیر تا پیاز میگویی و
فرصتی به من نخواهی داد
و برای این ممکن است
همه چیز را از دست بدهی
و قبل از همهی آنها
من را و همهی باورها را
و دیگر دشوار است برای من
که تو شکیبایی نداری
و همهی روزها
از لابه لای در عزیمت میکنند
«وِرونیکا توشنُوا»