(پلک زدن تو)
صدا سکوتی است
که پرده عفاف دریده
سخن چیست
جز صدای تباهی شرم
ومن با نگاه، عرق می ریزم
آری سخن عشق
همان نگاه مدام عاشق
همان پلک تند معشوق است
تنها صدای عشق
پووم تاک پووم تاک
بلندای صدای بیقراری قلب است
پس چه نیاز است
به ریای زبان حیله گر
هنگام شهادت چشم و قلب
«مهرداد خالدی»
پایان شب سیاه صبحی است
امان از طلوع زهر آگین سپیده دم
اندیشه خاک شدن دارد مرا چیره می کند
بر تشک سرد و دوزخ وار دنیا
امان از تلاش احاطه شده در مرداب
امان از خنجر باطنی پاره وجود
تمام ایام را به ذهنم بخشیده ام
به منظور جستن امیدراه رهایی
امان از خاکستر شرحه های آرزو
امان از غضب تیره خورشید
مساعدتی را بانگ می کنم تمام روز
ولی، امان از آدم های ساحل کنار دریا
آی آدم ها مفقودم
میان آغوش تحمیلی امواج دریا
امان از تلاطم های سنگین نا امیدی
امان از خشم سکوت پر از درد
غرق شده ام با چشمانی بسته و دستان قفل شده
اما قلبم در تقلای تپیدن است هنوز
آخرین حباب های سقف دریا را دریابید
آه، امان از شعر های بی مخاطب
تاج خاطرات را دوباره
بر سر تب دارم می نهم
به امید گم شدن حرارت
در سرمای تاریک شب
با مهر آسمان درونم
به تلخی دردناکی می سوزم
میان نوازش های لطیف باد
همراه برگ های رقصان
در قطره های گرم متحرک
با ساز خنیاگران شاخ دار
همراه سوسوی ساکت چراغ
زیر سایه ستارگان می رقصم
شکوفه های دلتنگی را دوباره
با چشمانی لرزان می بویم
شعله بی صدای بوسه هایم را
در آب بیدادگر فراق، خاموش می کنم
وزیر چهره مه گرفته مهتاب ، دوباره
با شبنم های گرم ، هم مسیر می شوم
موهایت را به آسمان نشان ده
گرچه آخرین همراهی باد باشد
ساز شورت را برای آخرین بار بنواز
و فضا را با شیرینی ممنوعه اش پر کن
طلوع را با ولع بیشتر از همیشه بو کن
گر چه غروب نزدیک تر از همیشه باشد
شکوفه لبخندت را بشکف و آن را فریاد بزن
حتی اگر جهان، سکوت را حکم کرده باشد
سرخی بی انتهای امواج دریا را بنگر
اگر چه در حال آخرین جنبش باشد
اگر چه تیغه ها دارند ریشه ات را می درند
اما تو با ساقه ات بخند، حتی برای آخرین بار