بگذار ما را با آخرین نشان افول خورشید
با نیمچه کورسوی ستارگان، بعد از غروب
بگذار ما را با لبخند دسته گلی سرخ
بگذار ما را با رقص شبنم روی شاخه ای تنها
بگذار ما را با پر شور ترین نغمه های پرندگان بهار
بگذار ما را با سرخ ترین برگ های خزان به یاد آورند...
با غرش ریل های آخرین ایستگاه راه آهن
با اشتیاق انتظار اولین میدان شهر عشق بازی
با وصال امواج دریا با خشک ترین خاک زمین
بگذار ما را با رد پاهایمان روی ساحل به یاد بیاورند...
بگذار با شیرین و فرهاد و خسرو شیرین
بگذار ما را با تمام افسانه های عاشقانه دنیا به یاد بیاورند...
هرچند به کشتن من آمده ای
با داس خاطرات
ای جلاد دوس داشتنی
حماقت عشق، داست را هم می بوسد
« مهرداد خالدی»
قایقی به دام افتاده در یخ بی مهر زمستان بودم
تو گرمای آفتاب و حرکت در دریای عشقی
ماه خفته در اسارت شب
و شکوفه ای تنها مانده از خیانت شبنم بودم
تو پرتوی روشنای روز
تو شکوفنده و آب حیات بخش ریشه ام هستی
آری صدایی خفه در گلو بودم
تو آزادم کردی تا برسانم واژه دوستت دارم را
حالا هم بال های زخمی ام را ببوس
اگر که لایق بوسه ات هستم
ساکن پیله بی وفایی ها بوده ام
که پروانه شوم و در شمع بوسه هایت بسوزم
میخانه های شهر را سیل برده
ولی میخانه جای اشک ریختن نبود ای دلبر
آرامی شب خواب از چشمانم گرفته
خلوت شامگاهان جای هیاهوی خاطره هاست ای دلبر
اندوه شعر های زیادی دفن شده زیر لب هایم
مهر لب، خود داد می زند تلخی درد را ای دلبر
و من هنوز هم صدایت میزنم، گاهی اسمت را
آفاق با سکوت پاسخ می دهند ای دلبر
در بیابان انتظار، عقربه ها گاهی بر عکس می چرخند
در خشکسالی زمان ، دانه های شقایق هم می میرند ای دلبر
پس مرا به دستان سرد زمان نسپار که هر روز
شب ترانه می خواند ، با صدای جان دادنم ای دلبر
« مهرداد خالدی»
کاش پرنده ای بودم
و در قلب سوزانت لانه می کردم
یا شکوفه ای
که شبنم صبحش را از لبانت بگیرد
یا دانه ای که
کنار زلف هایت ریشه دواند
یا حداقل، تکه گردی
که بر روی شانه های ظریفت بنشینم
کاش هر چه که بودم
تقدیری فارغ از جدایی ات داشتم
چرا که نازنین
در دوری از تو هر روز
پرندگان بر نهال های تعزیه
مرثیه خوان من اند
عزیز تر از جان، غروبگاه
خورشید هم نفسش بند می آید
از شبم مپرس که دیدنش
ستارگان را هم از دور می لرزاند
« مهرداد خالدی»
« ندای آخر شبنم»
گرمای دیگر می برد شبنم عشق را
این همدم بیگناه سرمای گل را
سیگار می سوزد و تنهایی را پر می کند
لب های سیر از نیکوتین، دوری می گزینند در آخر
در این میان، خاکستر جامانده ذهن پافشاری می کند
بر ادامه سوختن قلب، تا رسیدن به فیلتر
اندک بخار بجامانده عشق ندا می کند
که گل من! آسوده باش و در گرما شکوفه ها ده
« مهرداد خالدی»
ای نهنگ دیوانه با ساحل خشک دیدار مکن
این صدای من عاشق است، تو فرار مکن
شمع سوزانی بودم که روحت را نسوزاند
به سوختن در آتش پوشال اصرار مکن
می دانم سخت است دیدن خورشید اما
به دیدن پرتوی سرد ماه ، قرار مکن
بیا که این قلب پر از آفتابگردان عشق شد
خود را به وعده ی شکفتن در شب، بیدار مکن
« مهرداد خالدی»
ای قشنگ ترین خاطره تو را به ناچار
به مدفن شکست خورده قلب تبعید میکنم
قلبم از آسمان میان شب و سپیده دم حالا
پر تر از ستارگان خاموش کلمه است
کلمه هایی که همه برای تو حک شده اند
روی زبانی که هیچ گاه به رویت باز نشد
مرا ببخش که بوسه هایم به قامت بدرقه ات نرسید
که ترس از دست دادنت آغوشم را به اغما برد
ببخش اگر چشمانم هر چه می جوشند کور نمی شوند
نمیدانم شاید در تمنای نگاهی از تو می کوشند هنوز
ببخش که تمام جوارحم در سوگ رفتنت
می لرزند و حال فریاد می زنند که عاشقت بودند
ای یار دیر رسیده، به سوی جنگل عشق
من یک عاشق خسته از سرگردانی راهم
برو که آخرین تکه ی ابدی این قلب ناتوان
جایی برای خاطرات تو دارد
در پنهانی شب دنبال طلوعت گشتم
ای خورشید پاییزی
با قدم های سست وفایت
زود هنگام تر از نارنجی رنگ سپیده دم
از آشیان ویران قلب مجروحم
به لانه ای دیگر غروب کردی
شاید پس از خفگی آخرین خاکستر های قلب
زیر رود روان مرگ
و بعد آرام ترین خفتنم
باید دنبال پرتو های آغوشت باشم
با این امید که در آسمان آن دنیا بر من بتابی
« مهرداد خالدی»
آتش قلبم دارد می میرد
با دیدن سرمای چشمانت
حال دگر چشمانت پر ماه گرفتگی شده
و قلب من در طلب پرتویی از ماه است
در دوراهه تیغ و یک زندگی
راهی به سوی آسمان عشق یافته بودم
پرواز می کردم
پرواز می کردم
در رویای بال های خستگی ناپذیر
حقیقت انتهای آسمان را فراموش کردم
آه چه تلخ می شتابی ای خورشید پاییزی
برای پناه بردن به شب بی وفایی
« مهرداد خالدی»
(پلک زدن تو)
صدا سکوتی است
که پرده عفاف دریده
سخن چیست
جز صدای تباهی شرم
ومن با نگاه، عرق می ریزم
آری سخن عشق
همان نگاه مدام عاشق
همان پلک تند معشوق است
تنها صدای عشق
پووم تاک پووم تاک
بلندای صدای بیقراری قلب است
پس چه نیاز است
به ریای زبان حیله گر
هنگام شهادت چشم و قلب
«مهرداد خالدی»
مرا بکش ای خنیاگر ساز شمشیر
بر قلب رقصان و تباهم
ولی پاره نکن قطره امید را
درون شبنم تازه شکفته جهانم
جهانی که با تکرار ساده دیدارت
سبز تر از بیداری شکوفه ها شد
چه خوش دیداری
چه خوش دیداری
مرا بکش ای یار غریبه
بیداری ابدی، اگر
سرمستی شراب آشنایی باشد.
و مرا بانیزه دوریت مصلوب کن
لیکن مرا از فنای عشقت باز مدار
و بگذار سرور مرگ شایسته ام را بنوشم
به! چه خوش مرگی
وه! چه خوش مرگی
درد سوت می زند
در قلب بی آشیانه
مرگ صدا می زند
پل زیبای فراموشی را
و آهسته آهسته
لبخندی غریب بر لب می خشکد
مهرداد خالدی
مرگ شده ام
در سرزمین سقوط
سوگوار خاطره هایم
کنار خجالت نمناک چشم
کاش اولین باد استطاعت
من را به آتش فنا بکوبد
وغرقم کند
در دریای فراموشی باد
مهرداد خالدی
پایان شب سیاه صبحی است
امان از طلوع زهر آگین سپیده دم
اندیشه خاک شدن دارد مرا چیره می کند
بر تشک سرد و دوزخ وار دنیا
امان از تلاش احاطه شده در مرداب
امان از خنجر باطنی پاره وجود
تمام ایام را به ذهنم بخشیده ام
به منظور جستن امیدراه رهایی
امان از خاکستر شرحه های آرزو
امان از غضب تیره خورشید
مساعدتی را بانگ می کنم تمام روز
ولی، امان از آدم های ساحل کنار دریا
آی آدم ها مفقودم
میان آغوش تحمیلی امواج دریا
امان از تلاطم های سنگین نا امیدی
امان از خشم سکوت پر از درد
غرق شده ام با چشمانی بسته و دستان قفل شده
اما قلبم در تقلای تپیدن است هنوز
آخرین حباب های سقف دریا را دریابید
آه، امان از شعر های بی مخاطب
تاج خاطرات را دوباره
بر سر تب دارم می نهم
به امید گم شدن حرارت
در سرمای تاریک شب
با مهر آسمان درونم
به تلخی دردناکی می سوزم
میان نوازش های لطیف باد
همراه برگ های رقصان
در قطره های گرم متحرک
با ساز خنیاگران شاخ دار
همراه سوسوی ساکت چراغ
زیر سایه ستارگان می رقصم
شکوفه های دلتنگی را دوباره
با چشمانی لرزان می بویم
شعله بی صدای بوسه هایم را
در آب بیدادگر فراق، خاموش می کنم
وزیر چهره مه گرفته مهتاب ، دوباره
با شبنم های گرم ، هم مسیر می شوم
موهایت را به آسمان نشان ده
گرچه آخرین همراهی باد باشد
ساز شورت را برای آخرین بار بنواز
و فضا را با شیرینی ممنوعه اش پر کن
طلوع را با ولع بیشتر از همیشه بو کن
گر چه غروب نزدیک تر از همیشه باشد
شکوفه لبخندت را بشکف و آن را فریاد بزن
حتی اگر جهان، سکوت را حکم کرده باشد
سرخی بی انتهای امواج دریا را بنگر
اگر چه در حال آخرین جنبش باشد
اگر چه تیغه ها دارند ریشه ات را می درند
اما تو با ساقه ات بخند، حتی برای آخرین بار
در طلوع نابه هنگام جدایی
ملالی نیست
ای طلوع صبح عاشقی
در پی ات تا غروب گشتن را
حاشا گر ملالی باشد
در همرنگی تیره قدم هایم
با آسفالت خیابانی که با تو آشناست
ابدا گر اندک ملالی باشد
در خفگی پژواک غروب خورشید
روی قلب خسته ام
باز ملالی نیست
نه در تب پندار تو سوختن
نه در ساحل انتظار، غرق شدن
حاشا
حاشا...
لیکن ای بهانه زیبای شاعری
چاه بدسگال فراموشی تو
حقا که
ژرفایی دشوارتر از مرگ دارد