کاش پرنده ای بودم
و در قلب سوزانت لانه می کردم
یا شکوفه ای
که شبنم صبحش را از لبانت بگیرد
یا دانه ای که
کنار زلف هایت ریشه دواند
یا حداقل، تکه گردی
که بر روی شانه های ظریفت بنشینم
کاش هر چه که بودم
تقدیری فارغ از جدایی ات داشتم
چرا که نازنین
در دوری از تو هر روز
پرندگان بر نهال های تعزیه
مرثیه خوان من اند
عزیز تر از جان، غروبگاه
خورشید هم نفسش بند می آید
از شبم مپرس که دیدنش
ستارگان را هم از دور می لرزاند
« مهرداد خالدی»