دستم را رها نکن!
من از مرگ می ترسم وقتی که می تواند انقدر احمق باشد
دلم برای غربت شانه هایت می سوزد
وقتی که نباشم
دستم را رها نکن
بیا فاصله ها را مچاله
بگذار به هم دروغ گفته باشیم
وقتی تو میگویی: من میمانم
و من خواهم گفت: می دانم
لعنت به مرگ که هرگز درست تصمیم نمی گیرد!
آه عزیزم
چقدر در عمق این دره میان زنبق های وحشی
شانه هایت مردانه ترند!
« حمیده سادات غفوریان»