« ندای آخر شبنم»
گرمای دیگر می برد شبنم عشق را
این همدم بیگناه سرمای گل را
سیگار می سوزد و تنهایی را پر می کند
لب های سیر از نیکوتین، دوری می گزینند در آخر
در این میان، خاکستر جامانده ذهن پافشاری می کند
بر ادامه سوختن قلب، تا رسیدن به فیلتر
اندک بخار بجامانده عشق ندا می کند
که گل من! آسوده باش و در گرما شکوفه ها ده
« مهرداد خالدی»
آتش قلبم دارد می میرد
با دیدن سرمای چشمانت
حال دگر چشمانت پر ماه گرفتگی شده
و قلب من در طلب پرتویی از ماه است
در دوراهه تیغ و یک زندگی
راهی به سوی آسمان عشق یافته بودم
پرواز می کردم
پرواز می کردم
در رویای بال های خستگی ناپذیر
حقیقت انتهای آسمان را فراموش کردم
آه چه تلخ می شتابی ای خورشید پاییزی
برای پناه بردن به شب بی وفایی
« مهرداد خالدی»
مرگ شده ام
در سرزمین سقوط
سوگوار خاطره هایم
کنار خجالت نمناک چشم
کاش اولین باد استطاعت
من را به آتش فنا بکوبد
وغرقم کند
در دریای فراموشی باد
مهرداد خالدی