وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

آمـدی، سر بـه هـوا، چشـم به راهـم کردی

بـعـد بـرگـشـتـی و از دور نگـاهـم کـردی...

کـوه بــودم بـه نـگـاهـی پــر کـاهــم کـردی


کـوه بـودم، دلـم از سنـگ، لباسم از سنـگ


ابــر سـیــالـی از ابـریــشـم و آهــم کــردی


مثل یک صاعقـه یک ثانیـه خـنـدیـدی و بعـد


دست در خرمـن گیـسـوی سـیـاهـم کـردی


دشت بودم که تو چون صاعقه ای عریان از


سـبـزه و بـرگ و گـل و آب و گـیـاهـم کـردی


چشم در چشم من انداختی...انداختی ام!


چشم در چشم...چهل سال نـگـاهـم کردی


بـاد می کوفـت به هم پـنـجـره را، درهـا را...


پرده رد می شد و من...سنگ سیاهم کردی


سر به را بودم و یک عمر نگـاهـم به زمیـن...


آمـدی، سر بـه هـوا، چشـم به راهـم کردی


  « پانته آ صفایی»