وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو...

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو 
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو 

گیرم این باغ ، گُلاگُل بشکوفد رنگین 
به چه کار آیدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟

با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار 
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو 

به گل روی تواش در بگشایم ورنه 
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو 

گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است 
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو 

با غمت صبر سپردم به قراری که اگر 
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو 

بی بهار است مرا شعر بهاری ،‌آری 
نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو 

دل تنگم نگذارد که به الهام لبت 
غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

 

 « حسین منزوی» 

نخفته‌ایم که شب بُگذرد...

نخفته‌ایم که شب بُگذرد، سحر بزند


که آفتاب چو ققنوس بال و پر بزند


نخفته‌ایم که تا صُبحِ شاعرانهِٔ ما


زِ ره رسیده و همراهِ عشق، در بزند


نسیم، بویِ تو را می‌برد به همرهِ خود


که با غرور، به گُل‌هایِ باغ، سر بزند


شب از تبِ تو و من سوخت، وصلمان، آبی


مگر به آتشِ تن‌هایِ شعله‌ور بزند


تمامِ روز که دور از توام، چه خواهم کرد؟


هوایِ بستر و بالینم، ار به سر بزند


جو در کنارِ منی، کفرِ نعمت است، ای دوست!


دو دیده‌ام، مُژه بر هم، دمی اگر بزند


دلاورانه به رزمِ شبانه، مرد آن است


که بر هدف بزند تیر و تا به پر بزند


بپوش پنجره را ای برهنه، می‌ترسم،


که چشمِ شورِ ستاره، تو را نظر بزند


غزل برایِ لبت عاشقانه‌تر گفتم


که بوسه بر دهنم، عاشقانه‌تر بزند


 « حسین منزوی» 

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما...

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود
گل شکفته! خداحافظ، اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسه ای در من، به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری
که هردو باورمان ز آغاز، به یکدیگر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه، بهانه اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پریدن بود

 « حسین منزوی»