وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

این خانه ویران چه غم زلزله دارد...

از گردش افلاک کجا دل گله دارد

این خانه ویران چه غم زلزله دارد

هر چند شکستن پر و بالی است گهر را

یوسف ز دل آزاری اخوان گله دارد

از شکوه همین موج سراپای زبان نیست

دریا ز صدف هم دل پر آبله دارد

ابلیس کند راهزنی پیشروان را

این گرگ نظر از رمه بر سر گله دارد

چون شمع به معراج رسد کوکب بختش

در بزم جهان هرکه زبان گله دارد

مشتاب در ین ره که نفس سوختگانند

هر لاله دلسوخته کاین مرحله دارد

از زلف حذر کن که دلش چاک چو شانه است

هر کس که فزون ربط به این سلسله دارد

آن را که بود شوق به تن بار نگردد

ریگی که روان نیست غم راحله دارد

در سلسله اشک بود گوهر مقصود

گر هست ز یوسف خبر این قافله دارد

صائب به زر قلب دهد یوسف خود را

پاکیزه کلامی که نظر بر صله دارد

 « صائب تبریزی» 

تا هست پای رفتنی، آزاد کن مرا

گر قابل ملال نیم، شاد کن مرا

ویران اگر نمی کنی، آباد کن مرا


ز افتادگی مباد شوم بار خاطرت

تا هست پای رفتنی آزاد کن مرا


خواری کشیدگان به عزیزی رسند زود

زان پیشتر که یاد کنی یاد کن مرا


گر داد من نمی دهی ای پادشاه حسن

یکباره پایمال ز بیداد کن مرا


حیف است اگر چه کذب رود بر زبان تو

از وعده دروغ، دلی شاد کن مرا


پیوسته است سلسله خاکیان به هم

بر هر زمین که سایه کنی، یاد کن مرا


شاید به گرد قافله بیخودان رسم

ای پیر دیر، همتی امداد کن مرا


پر کن ز باده تا خط بغداد جام من

فرمانروای خطه بغداد کن مرا


درمانده ام به دست دل همچو سنگ خود

سرپنجه تصرف فرهاد کن مرا


گشته است خون مرده جهان ز آرمیدگی

دیوانه قلمرو ایجاد کن مرا


بی حاصلی ز سنگ ملامت بود حصار

چون سرو و بید ز ثمر آزاد کن مرا


دارد به فکر صائب من گوش، عالمی

یک ره تو نیز گوش به فریاد کن مرا


 «صائب تبریزی»

غزل649 صائب تبریزی

به کوی عشق مبر زاهد ریایی را

مکن به شهر بدآموز، روستایی را


جماعتی که به بیگانگان نمی جوشند

نچیده اند گل باغ آشنایی را


ز زلف ماتمیان ناخنی چه بگشاید؟

قلم چه داد دهد قصه جدایی را؟


چه دل به شبنم این باغ و بوستان بندم؟

که کرده اند روان، درس بی وفایی را


هلاک غیرت آن رهروم که می دارد

ز چشم آبله پنهان، برهنه پایی را


ز نقش شهپر طاوس می توان دانست

که چشمهاست به دنبال، خودنمایی را


نمی شود نشود فرق سرکشان پامال

سفر به خاک بود ناوک هوایی را


تلاش چاشنی کنج آن دهن صائب

به کام شکر، شیرین کند گدایی را


 «صائب تبریزی»

غزل 3621

چون قلم بر سر غمنامه هجران آید

دل به جان، آه به لب، اشک به مژگان آید


گر شب هجر سیاهی شود و آه قلم

نامه شوق محال است به پایان آید


موج ساکن نشود قلزم بی پایان را

سخن شوق به پایان به چه عنوان آید؟


تا نیفتد به دو چشم تو مرا چشم، دگر

چه خیال است مرا خواب به مژگان آید؟


مژده وصل مگر مانع رفتن گردد

خسته ای را که ز هجر تو لب جان آید


چون گل از دست نگارین تو چون یاد کنم

چاکم از سینه جلوریز به دامان آید


کشت امید مرا ابر بهار دگرست

قاصدی کز سر کویت عرق افشان آید


گر بداند که چه خون می خورم از تنهایی

دل شب بر سر من مست و غزلخوان آید


چه نظر بر دل صد پاره ما خواهد کرد؟

لاله رویی که خراجش ز گلستان آید


گریه ای سر کنم از درد که آن سرو روان

همره قافله اشک به دامان آید


چشم یعقوب مرا پیرهن بینایی است

هر غباری که ز کوی تو خرامان آید


خنده شیشه می بر تو گران می آید

به چه امید کسی بر سر افغان آید


چه بهشتی است که تا پای در آن کوی نهم

یارم از خانه برون دست و گریبان آید


از غریبی دل من باز نیاید صائب

مگر آن روز که یارم به صفاهان آید


 «صائب تبریزی»

غزل مکن ای بی وفا نا آشنایی

مکن ای بی وفا ناآشنایی

در آتش سوخت گل از بی وفایی


نگیرد در دل عاشق شکستم

فسون چرب نرم مومیایی


به طوف کعبه انصاف رو کن

ببر زنار کافر ماجرایی


به این بیگانگان آشناروی

مبادا هیچ کس را آشنایی


اگر گیرد غبار خاطرم اوج

نیاید بر زمین تیر هوایی


ز دست خصم بیرون می کنم تیغ

به زور پنجه بی دست و پایی


تکلف نیست در طرز سلوکم

منم شهری و عالم روستایی


نمی چسبد به کلک و نامه دستم

چه بنویسم ز بیداد جدایی؟


خمار زرد روی هجر دارد

شراب لاله رنگ آشنایی


ندانم جمع چون کرده است لاله

دل پرداغ با گلگون قبایی


مصیبت خانه پر دود ما را

ز روزن نیست چشم روشنایی


چرا باشم گران در چشم مردم؟

شلاین نیستم در آشنایی


به چندین شانه از زلف درازش

برون کردند چین نارسایی


ز چشم مشتری گردید پنهان

متاعم از غبار ناروایی


خزان صائب اگر این رنگ دارد

میان رنگ و بو افتد جدایی


 «صائب تبریزی»

غزل صائب تبریزی

چون به خاطر آن دو لعل آبدار آید مرا

صد بدخشان اشک خونین در کنار آید مرا


خون خود را می کنم چون آب بر تیغش حلال

بر سر بالین اگر آن گلعذار آید مرا


آن که برق خرمنم در زندگی هرگز نشد

بعد مردن چشم دارم بر مزار آید مرا


تن به هجران دادن و از دور دیدن خوشترست

من که از خود می روم چون در کنار آید مرا


خار دیوارم، خزان و نوبهار من یکی است

نخل امیدی ندارم تا به بار آید مرا


شبنم من چشم می پوشد ز روی آفتاب

چهره گل کی به چشم اشکبار آید مرا؟


خار صحرای جنون گر سر بسر سوزن شود

از جگر بیرون کجا این خار خار آید مرا


از نظر چون رفت، برگشتن ندارد آب عمر

گریه حسرت مگر در جویبار آید مرا


همت من پشت پا بر عالم باقی زده است

چیست دنیا تا به چشم اعتبار آید مرا؟


هر که را کاری است، گردون می زند بر یکدگر

وقت آن آمد که بیکاری به کار آید مرا


می شنیدم پیش ازین از خون شمیم نوبهار

بوی خون اکنون به مغز از نوبهار آید مرا


ای که داری خنده بر کوتاه دستی های من

باش چندانی که دولت در کنار آید مرا


کی به فکر وعده ام آن بی وفا خواهد فتاد؟

خون اگر صائب ز چشم انتظار آید مرا


 «صائب تبریزی»