وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

پیش تو بسی از همه کس خوارترم من...

پیش تو بسی از همه کس خوارترم من

زان روی که از جمله گرفتارترم من

روزی که نماند دگری بر سر کویت

دانی که ز اغیار وفادارترم من

بر بی کسی من نگر و چارهٔ من کن

زان کز همه کس بی کس و بی‌یارترم من

بیداد کنی پیشه و چون از تو کنم داد

زارم بکشی کز که ستمکارترم من

وحشی به طبیب من بیچاره که گوید

کامروز ز دیروز بسی زارترم من

 « وحشی بافقی» 

زهریست این که اندک و بسیار می‌کشد...

ما را دو روزه دوری دیدار می‌کشد

زهریست این که اندک و بسیار می‌کشد

عمرت دراز باد که ما را فراق تو

خوش می‌برد به زاری و خوش زار می‌کشد

مجروح را جراحت و بیمار را مرض

عشاق را مفارقت یار می‌کشد

آنجا که حسن دست به تیغ کرشمه برد

اول جفا کشان وفادار می‌کشد

وحشی چنین کشنده بلایی که هجر اوست

ما را هزار بار نه یک بار می‌کشد

 « وحشی بافقی» 

من که خواهم مرد گو از حسرت دیدار باش...

ترک ما کردی برو همصحبت اغیار باش

یار ما چون نیستی با هر که خواهی یار باش

مست حسنی با رقیبان میل می خوردن مکن

بد حریفانند آنها گفتمت هشیار باش

آنکه ما را هیچ برخورداری از وصلش نبود

از نهال وصل او گو غیر برخوردار باش

گر چه می دانم که دشوار است صبر از روی دوست

چند روزی صبر خواهم کرد گو دشوار باش

صبر خواهم کرد وحشی در غم نادیدنش

من که خواهم مرد گو از حسرت دیدار باش

 « وحشی بافقی» 

کان دل که بود صاف چو آیینه باقی است...

در دل همان محبت پیشینه باقی است

آن دوستی که بود در این سینه باقی است

باز آ و حسن جلوه ده و عرض ناز کن

کان دل که بود صاف چو آیینه باقی است

از ما فروتنی ست بکش تیغ انتقام

بر خاطر شریفت اگر کینه باقی است

نقدینه وفاست همان بر عیار خویش

قفلی که بود بر در گنجینه باقی است

وحشی اگر ز کسوت رندی دلت گرفت

زهد و صلاح و خرقه پشمینه باقی است

 « وحشی بافقی» 

گر بدانی حال من گریان شوی بی‌اختیار...

از برای خاطر اغیار خوارم می‌کنی


من چه کردم کاینچنین بی‌اعتبارم می‌کنی


روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو


گر بگویم گریه‌ها بر روزگارم می‌کنی


گر نمی‌آیم به سوی بزمت از شرمندگیست


زانکه هر دم پیش جمعی شرمسارم می‌کنی


گر بدانی حال من گریان شوی بی‌اختیار


ای که منع گریه بی‌اختیارم می‌کنی


گفته‌ای تدبیر کارت می‌کنم وحشی منال


رفت کار از دست کی تدبیر کارم می‌کنی

  « وحشی بافقی» 

امید ز هر کس که بریدیم،بریدیم...

ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم


امید ز هر کس که بریدیم،بریدیم


دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند


از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم


رم دادن صید خود از آغاز غلط بود


حالا که رماندی و رمیدیم،رمیدیم


نام تو که باغ اِرَم و روضه خلد است


انگار که دیدیم ندیدیم،ندیدیم


صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن


گر میوه یک باغ نچیدیم،نچیدیم


سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل


هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم


وحشی سبب دوری و این قسم سخنها


آن نیست که ما هم نشنیدیم، شنیدیم

« وحشی بافقی»

همخواب رقیبانی و من خواب ندارم...

همخواب رقیبانی و من تاب ندارم
بی تابم و از غصه این خواب ندارم
زین در نتوان رفت و در آن کو نتوان بود
درمانده ام و چاره این باب ندارم
آزرده ز بخت بد خویشم نه ز احباب
دارم گله ازخویش و ز احباب ندارم
ساقی می صافی به حریفان دگر ده
من درد کشم ذوق می ناب ندارم
وحشی صفتم اینهمه اسباب الم هست
غیر از چه زند طعنه که اسباب ندارم
« وحشی بافقی» 

خندید و گفت من به تو کاری نداشتم...

کی بود کز تو جان فکاری نداشتم
درد دلی و نالهٔ زاری نداشتم

تا بود نقد جان ، به کف من نیامدی
آنروز آمدی که نثاری نداشتم

گفتم ز کار برد مرا خنده کردنت
خندید و گفت من به تو کاری نداشتم

شد مانع نشستنم از خاک راه خویش
خاکم به سر که قدر غباری نداشتم

پیوسته دست بر سرم از عشق بود کار
هرگز به دست دست نگاری نداشتم

در مجلسی میانه جمعی نبود یار
کانجا پی نظاره کناری نداشتم

وحشی مرا به هیچ گلستان گذر نبود
کز نوگلی فغان هزاری نداشتم

 « وحشی بافقی»