شب را نوشیده ام
و بر این شاخه های شکسته می گریم
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان
مرا با رنج بودن تنها گذار
مگذار خواب وجودم را پر پر کنم
مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم
و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم
سپیدی های فریب
روی ستون های بی سایه رجز می خوانند
طلسم شکسته خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته
او را بگو
تپش جهنمی مست
او را بگو : نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام
نوشیده ام که پیوسته بی آرامم
جهنم سرگردان
مرا تنها گذار.
« سهراب سپهری »
بگذار ما را با آخرین نشان افول خورشید
با نیمچه کورسوی ستارگان، بعد از غروب
بگذار ما را با لبخند دسته گلی سرخ
بگذار ما را با رقص شبنم روی شاخه ای تنها
بگذار ما را با پر شور ترین نغمه های پرندگان بهار
بگذار ما را با سرخ ترین برگ های خزان به یاد آورند...
با غرش ریل های آخرین ایستگاه راه آهن
با اشتیاق انتظار اولین میدان شهر عشق بازی
با وصال امواج دریا با خشک ترین خاک زمین
بگذار ما را با رد پاهایمان روی ساحل به یاد بیاورند...
بگذار با شیرین و فرهاد و خسرو شیرین
بگذار ما را با تمام افسانه های عاشقانه دنیا به یاد بیاورند...
زمینی که
این همه خون خورده است
باید هندوانه شب یلداش
این چنین
سرخ باشد فرمانده !
« سابیر هاکا»
هرچند به کشتن من آمده ای
با داس خاطرات
ای جلاد دوس داشتنی
حماقت عشق، داست را هم می بوسد
« مهرداد خالدی»
ببخشای ای عشق!
ببخشای بر من
اگر ارغوان را نفهمیده چیدم
اگر روی لبخند یک بوته آتش گشودم!
اگر سنگ را دیدم اما،
در آیین احساس و آواز گنجشک
نفس های سبزینه را حس نکردم!
اگر ماشه را دیدم اما
هراس نگاه نفسگیر آهو به چشمم نیامد!
کجا بودم ای عشق؟
چرا روشنی را ندیدم؟
چرا روشنی بود و من لال بودم؟
چرا تاول دست یک کودک روستایی دلم را نلرزاند؟
چرا کوچه ی رنج سرشار یک شهر
در شعر من بی طرف ماند؟
چرا در شب یک حضور و حماسه
که مردی به اندازه ی آسمان گسترش یافت،
دل کودکی را ندیدم که از شاخه افتاد؟
و چشم زنی را که در حجله ی هق هقی تلخ،
جوشید و پیوست با خون خورشید!
ببخشای ای عشق،
ببخشای بر من
اگر ریشه در خویش بستم،
و ماندم،
و خود را شکستم،
و هرگز نرفتم
که در فرصتی خط شکن باور زندگی را بفهمم،
و هرگز نرفتم
که یک حجله بر پا کنم،
بر سر کوچه ی زندگانی،
و در آب خورشید بنشانم عکس دلم را!
تو را دیدم ای عشق،
و دیگر زمین آسمانی ست!
و شایسته این نیست
که در بهت بیهودگی ها بمانم!
تو را دیدم ای عشق
و آموختم از تو آغاز خود را!
نگاه تو کافیست!
من آموختم ریشه ی رویش باغ ها را،
و باران خورشید ها را.
« محمد رضا عبدالملکیان»
تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندهی فراهم
تو را من چشم در راهم.
شباهنگام، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم.
« نیما یوشیج»
دستم را رها نکن!
من از مرگ می ترسم وقتی که می تواند انقدر احمق باشد
دلم برای غربت شانه هایت می سوزد
وقتی که نباشم
دستم را رها نکن
بیا فاصله ها را مچاله
بگذار به هم دروغ گفته باشیم
وقتی تو میگویی: من میمانم
و من خواهم گفت: می دانم
لعنت به مرگ که هرگز درست تصمیم نمی گیرد!
آه عزیزم
چقدر در عمق این دره میان زنبق های وحشی
شانه هایت مردانه ترند!
« حمیده سادات غفوریان»
و شروع کردم من
و سکوتی سرسخت
سردی ِ احساسش
آری رفت و رفت
مانده ام در اینجا
من شکستم در خود
و حضورش در من
اشک من جاری شد
روی دفترم نوشت:
تلخ ترین فعل جهان است رفتن
« سید محمد موسوی بهرام آبادی»
کارگری شغل شرافتمندانه ای است
انسان نان بازوهایش را میخورد
هرچند خیلی وقتها
گرسنه ماندهام
دروغ و ناسزا شنیدهام
بیکار بودهام
اما هرگز حاضر نیستم
در ساختمانی کار کنم که قرار است
روزی بر سر در آن بنویسند:
زندان مرکزی .
« سابیر هاکا»
سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازهی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیدهام خانهئی خریدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار ... هی بخند!
بیپرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
یادت میآید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ریرا جان
نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!
« سید علی صالحی»
قایقی به دام افتاده در یخ بی مهر زمستان بودم
تو گرمای آفتاب و حرکت در دریای عشقی
ماه خفته در اسارت شب
و شکوفه ای تنها مانده از خیانت شبنم بودم
تو پرتوی روشنای روز
تو شکوفنده و آب حیات بخش ریشه ام هستی
آری صدایی خفه در گلو بودم
تو آزادم کردی تا برسانم واژه دوستت دارم را
حالا هم بال های زخمی ام را ببوس
اگر که لایق بوسه ات هستم
ساکن پیله بی وفایی ها بوده ام
که پروانه شوم و در شمع بوسه هایت بسوزم
وقتی دوستت ندارم
اگر شعری باشی در دفترم، ورقت خواهم زد.
آهنگی در رادیوی ماشینم، موجت را تغییر خواهم داد.
اگر تابلوی نقاشی باشی بر دیوار اتاقم، به انباری خانه می سپارمت
با این همه
وقتی درونم ریشه کرده ای
وقتی دوستت ندارم
خودم را با شاخه ی انجیر معاوضه خواهم کردا
نجیری
به گنجشکان می دهم
آوازی می ستانم
« مسعود نور الدینی»
دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من در این آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری، ریگی، لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست
(( آری تا شقایق هست زندگی باید کرد))
« سهراب سپهری»
اگر ماه از تو زیباتر بود
هرگز دوستت نمی داشتم
اگر موسیقی
از صدای تو دل انگیزتر بود
هرگز به صدای تو گوش نمی سپردم
اگر آبشار اندامش از تو
متناسب تر بود
هرگز نگاهت نمی کردم
اگر باغچه از تو
خوشبو تر بود
هرگز تو را نمی بوئیدم
اگر در مورد شعر هم از من بپرسی
بدان
اگر به تو نمی مانست
هرگز نمی سرودمش.
« شیرکو بیکس»
پنهانت می کنم پشتِ پرده ها
زیر پوست
در دکمه
در دهان
پدیدار می شوی در ندیدارها...
دست بر دهانت می گذارم
و پنهانت می کنم در مرگ...تابوت را می بندم
و تاریکی ِ تو را
از تاریکی ِجهان جدا می کنم.خودم را می زنم به آن راه
که تو نیستی
ریشم بلند می شود
بلند می شوم
خودم را می زنم به بیداری
به خواب
که سخت است
نبضت مدام بگوید:چرا؟
چرا؟
چرا؟
…خودم را را می زنم به خیابان های
شب های
سیگارهای
های های ِ منی که از خلا پُر بود...همین طور برای خودم می خندم
همین طور برای خودش اشک می آید
همین طورهاست
که دیوانگی پیراهن ِ کلمه اش را پاره می کند
و گورت را می کند
می کند
می کند
می کند…
آب بیرون می زند .
« گروس عبدالملکیان»
میخانه های شهر را سیل برده
ولی میخانه جای اشک ریختن نبود ای دلبر
آرامی شب خواب از چشمانم گرفته
خلوت شامگاهان جای هیاهوی خاطره هاست ای دلبر
اندوه شعر های زیادی دفن شده زیر لب هایم
مهر لب، خود داد می زند تلخی درد را ای دلبر
و من هنوز هم صدایت میزنم، گاهی اسمت را
آفاق با سکوت پاسخ می دهند ای دلبر
در بیابان انتظار، عقربه ها گاهی بر عکس می چرخند
در خشکسالی زمان ، دانه های شقایق هم می میرند ای دلبر
پس مرا به دستان سرد زمان نسپار که هر روز
شب ترانه می خواند ، با صدای جان دادنم ای دلبر
« مهرداد خالدی»
کاش پرنده ای بودم
و در قلب سوزانت لانه می کردم
یا شکوفه ای
که شبنم صبحش را از لبانت بگیرد
یا دانه ای که
کنار زلف هایت ریشه دواند
یا حداقل، تکه گردی
که بر روی شانه های ظریفت بنشینم
کاش هر چه که بودم
تقدیری فارغ از جدایی ات داشتم
چرا که نازنین
در دوری از تو هر روز
پرندگان بر نهال های تعزیه
مرثیه خوان من اند
عزیز تر از جان، غروبگاه
خورشید هم نفسش بند می آید
از شبم مپرس که دیدنش
ستارگان را هم از دور می لرزاند
« مهرداد خالدی»
کیستی که من
اینگونه
بهاعتماد...
نامِ خود را
با تو میگویم
کلیدِ خانهام را
در دستت میگذارم
نانِ شادیهایم را
با تو قسمت میکنم
به کنارت مینشینم و
بر زانوی تو
اینچنین آرام
به خواب میروم؟
کیستی که من
اینگونه به جد
در دیارِ رؤیاهای خویش
با تو درنگ میکنم؟
« احمد شاملو»
به یاد سلام تو
لبانم همیشه ترند
و در انتظار گامهایت
چشمانم را در امتداد کوچه
وجب به وجب کاشته ام
ای سادهترین!
از کدامین خیال عبور میکنی؟
راهی را نشانم بده
برای تو سبز ماندهام!
« یاشار عبدالمالکی»
پر کن پیاله را کین جام آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد!
این جامها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد!
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دوردست!
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!
در را ه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با این که ناله می کنم از دل که :
آب......... آب..........!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را !
« فریدون مشیری»