لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد، دلم، دستم
بازگویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت
گونه ام را، تیغ!
های! نپریشی صفای
زلفکم را، دست!
آبرویم را نریزی، دل!
ای نخورده مست!
لحظه ی دیدار نزدیک است
« مهدی اخوان ثالث»
اگر روزی بمیرم
تمام کتاب هایی را که دوست دارم
با خودم خواهم برد .
قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد
و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم
بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم
دراز می کشم
سیگاری روشن می کنم
وبرای همه دخترانی که دوست داشتم آغوششان بکشم
گریه می کنم
اما درون هر لذت،ترسی بزرگ پنهان شده است
ترس از اینکه
صبح زود کسی شانه ات را تکان بدهد و بگویید:
بلند شو سابیر باید برویم سر کار!
(( سابیر هاکا ))
این شهر
شهر قصه های مادر بزرگ نیست
که زیبا و آرام باشد
آسمانش را
هرگز آبی ندیده ام
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد
(( رسول یونان ))
خداحافظی بوق و کرنا نمی خواهد
خداحافظی دلیل
بحث
یادگاری
بوسه
نفرین
گریه
...
خداحافظی واژه نمی خواهد!
خداحافظی یعنی
در را باز کنی
و چنان کم شوی از این هیاهو
که شک کنند به چشم هایشان
به خاطره هایشان
به عقلشان
و سوال برشان دارد
که به خوابی دیده اند تو را تنها!؟
یا توی سکانسی از فیلمی فراموش شده!؟
خداحافظی یعنی
زمان را به دقیقه ای پیش از ابتدای آشنایی ببری
و دستِ آشنایی ات را پیش از دراز کردن
در جیب هایت فرو کنی
و رد شوی از کنار این سلام خانمان سوز
خداحافظی
"خداحافظ" نمی خواهد!
« مهدیه لطیفی»
ارغوان میبینی؟
به تماشاگه ویرانی ما آمدهاند…
ماندهایم تا ببینیم نبودن را
آخر قصه شنودن را
پشت این پنجرهی بسته هنوز
عطر آواز بنان مانده است
شهریار اینجا
شعر نقاشش را خوانده است
آن شب افشاری
با کسایی و قوامی و ادیب
تا قرایی و فرود
وان درآمد از اوج
شجریان، لطفی
چه شبی بود، دریغ
زندگی روی از این غمکده گردانیده است
ارغوان
در و دیوار غریب افتاده چه تماشا دارد؟
“هوشنگ ابتهاج”
فایل دکلمهhttps://dl.hitsound.ir/01-05/Arghavan_Mibini_Be_Tamashge_Virani_Ma_Amadand.mp3
سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها
دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها
دلتنگ
پیش این سنگدلان
قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دل آزارترین شد
چه دل آزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها
دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای
سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها
دل تنگ
« فریدون مشیری »
شبم از بی ستارگی،شب گور
در دلم پرتو ی ستاره ای دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت
گه تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست کلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ
مرغ شب خوان که با دلم می خواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بی برگشت ...
« هوشنگ ابتهاج»
و مرگ مردن نیست
و مرگ تنها نفس نکشیدن نیست!
من مردگان بیشماری را دیده ام
که راه می رفتند
حرف می زدند
سیگار میکشیدند
و خیس از باران
انتظار و تنهایی را درک می کردند
شعر می خواندند
می گریستند
قرض می دادند
می خندیدند
و گریه می کردند...!
« حسین پناهی»
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها،
لب حوض
درون آیینه پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده است
طنین ِ شعر ِ نگاه ِ تو درترانه ی من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است، ساخته ام !
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت، ترا شناخته ام !
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ، آینه ، دیوار، بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست، از تو می گویم
تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی ، چگونه، دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو، یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته ی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی !
«فریدون مشیری»
عشق
راهیست برای بازگشت به خانه
بعد از کار
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از سفر
بعد از …
من فکر میکنم
فقط عشق میتواند
پایان رنجها باشد
به همین خاطر
همیشه آوازهای عاشقانه میخوانم
من همان سربازم
که در وسط میدان جنگ
محبوبش را فراموش نکرده است
« رسول یونان»
« احمد شاملو»
« ندای آخر شبنم»
گرمای دیگر می برد شبنم عشق را
این همدم بیگناه سرمای گل را
سیگار می سوزد و تنهایی را پر می کند
لب های سیر از نیکوتین، دوری می گزینند در آخر
در این میان، خاکستر جامانده ذهن پافشاری می کند
بر ادامه سوختن قلب، تا رسیدن به فیلتر
اندک بخار بجامانده عشق ندا می کند
که گل من! آسوده باش و در گرما شکوفه ها ده
« مهرداد خالدی»
ای نهنگ دیوانه با ساحل خشک دیدار مکن
این صدای من عاشق است، تو فرار مکن
شمع سوزانی بودم که روحت را نسوزاند
به سوختن در آتش پوشال اصرار مکن
می دانم سخت است دیدن خورشید اما
به دیدن پرتوی سرد ماه ، قرار مکن
بیا که این قلب پر از آفتابگردان عشق شد
خود را به وعده ی شکفتن در شب، بیدار مکن
« مهرداد خالدی»
در حال دوست داشتن تواَم
مثل پیچک بى دیوار
مثل دُرناى بى جفت
مثل باران بى دلیل
در حال دوست داشتن تواَم
در حالى که دوستم ندارى!
« فروغ فرخزاد»
در پنهانی شب دنبال طلوعت گشتم
ای خورشید پاییزی
با قدم های سست وفایت
زود هنگام تر از نارنجی رنگ سپیده دم
از آشیان ویران قلب مجروحم
به لانه ای دیگر غروب کردی
شاید پس از خفگی آخرین خاکستر های قلب
زیر رود روان مرگ
و بعد آرام ترین خفتنم
باید دنبال پرتو های آغوشت باشم
با این امید که در آسمان آن دنیا بر من بتابی
« مهرداد خالدی»
آتش قلبم دارد می میرد
با دیدن سرمای چشمانت
حال دگر چشمانت پر ماه گرفتگی شده
و قلب من در طلب پرتویی از ماه است
در دوراهه تیغ و یک زندگی
راهی به سوی آسمان عشق یافته بودم
پرواز می کردم
پرواز می کردم
در رویای بال های خستگی ناپذیر
حقیقت انتهای آسمان را فراموش کردم
آه چه تلخ می شتابی ای خورشید پاییزی
برای پناه بردن به شب بی وفایی
« مهرداد خالدی»
یەکترمان بینیەوە
بەڵام کەی؟!(پلک زدن تو)
صدا سکوتی است
که پرده عفاف دریده
سخن چیست
جز صدای تباهی شرم
ومن با نگاه، عرق می ریزم
آری سخن عشق
همان نگاه مدام عاشق
همان پلک تند معشوق است
تنها صدای عشق
پووم تاک پووم تاک
بلندای صدای بیقراری قلب است
پس چه نیاز است
به ریای زبان حیله گر
هنگام شهادت چشم و قلب
«مهرداد خالدی»
به شانه هایم زدی
که تنهاییم را تکانده باشی !
به چه دلخوش کرده ای ؟
تکاندن برف از شانه های ادم برفی ؟!!!
«گروس عبدالملکیان»
به دیدارم بیا هر شب
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود میپوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من میمانم و بیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که میترسم ترا خورشید پندارند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم که چشم از خواب بردارند
نمیخواهم ببیند هیچ کس ما را
نمیخواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر میکشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمیخواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!