هرچه کنم نمیشود تا بروی تو از دلم
از تو فرار میکنم باز تویی مقابلم
پای کشیدهام ز تو تا بروی ز خاطرم
باز به کوچهباغ غم دست تو شد حمایلم
آب رُخم تو بردهای خواب و خورم گرفتهای
نی تو مرا رها کنی نی به تو باز مایلم
آب شوم، تو جوی من، جوی شوم، تو آب من
حل کنم اَن مسایلی باز تویی مسایلم
عقل به جنگ تن به تن، عشق تمامِ حرف من
عقل چه غائله بهپا کرده به عشق قائلم
دل به جهان نبسته را تاج شهان شکسـته را
از چه گدای خود کنی؟ رو زِ برم، نه سائلم
لحظه به لحظه سوختم، جانشده لب بدوختم
کی غم دل فروختم؟ این نشد از فضایلم؟
صورت من رصد مکن درد مرا به صد مکن
داس نگاه تو عجب! کی برسد به حاصلم؟
نقص مرا نه یک، هزار، دیده خدای مهربان
من که نگفتهام چنین: «مرد خدا و کاملم»
کودکیام به عاشقی طی شد و لطف ایزدم
عمر به خوان هفتم و مثل همان اوایلم
باد خزان وزیده شد باز گرفته این دلم
کی تو بهار میرسی؟ حل شود آه...! مشکلم
« طارق خراسانی»