وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

دوباره


تاج خاطرات را دوباره
بر سر تب دارم می نهم
به امید گم شدن حرارت 
در سرمای تاریک شب
با مهر آسمان درونم
به تلخی دردناکی می سوزم
میان نوازش های لطیف باد
همراه برگ های رقصان
در قطره های گرم متحرک
با ساز خنیاگران شاخ دار
همراه سوسوی ساکت چراغ
زیر سایه ستارگان می رقصم
شکوفه های دلتنگی را دوباره
با چشمانی لرزان می بویم
 شعله بی صدای بوسه هایم را
در آب بیدادگر فراق، خاموش می کنم
وزیر چهره مه گرفته مهتاب ، دوباره
با شبنم های گرم ، هم مسیر می شوم

موهایت را به آسمان نشان ده

موهایت را به آسمان نشان ده

گرچه آخرین همراهی باد باشد

ساز شورت را برای آخرین بار بنواز

و فضا را با شیرینی ممنوعه اش پر کن

طلوع را با ولع بیشتر از همیشه بو کن

گر چه غروب نزدیک تر از همیشه باشد

شکوفه لبخندت را بشکف و آن را فریاد بزن

حتی اگر جهان، سکوت را حکم کرده باشد

سرخی بی انتهای امواج دریا را بنگر

اگر چه در حال آخرین جنبش باشد

اگر چه تیغه ها دارند ریشه ات را می درند 

اما تو با ساقه ات بخند، حتی برای آخرین بار

انتهای ملالت

در طلوع نابه هنگام جدایی
ملالی نیست
ای طلوع صبح عاشقی
در پی ات تا غروب گشتن را
حاشا گر ملالی باشد
در همرنگی تیره قدم هایم
با آسفالت خیابانی که با تو آشناست
ابدا گر اندک ملالی باشد
در خفگی پژواک غروب خورشید
روی قلب خسته ام
باز ملالی نیست
نه در تب پندار تو سوختن
نه در ساحل انتظار، غرق شدن
حاشا
حاشا...
لیکن ای بهانه زیبای شاعری
چاه بدسگال فراموشی تو
حقا که
ژرفایی دشوارتر از مرگ دارد