در طلوع نابه هنگام جدایی
ملالی نیست
ای طلوع صبح عاشقی
در پی ات تا غروب گشتن را
حاشا گر ملالی باشد
در همرنگی تیره قدم هایم
با آسفالت خیابانی که با تو آشناست
ابدا گر اندک ملالی باشد
در خفگی پژواک غروب خورشید
روی قلب خسته ام
باز ملالی نیست
نه در تب پندار تو سوختن
نه در ساحل انتظار، غرق شدن
حاشا
حاشا...
لیکن ای بهانه زیبای شاعری
چاه بدسگال فراموشی تو
حقا که
ژرفایی دشوارتر از مرگ دارد