وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

سنگ را بــا چـــه زبانــــی بــه ســـخن وا دارم؟

مــن کــــــه در تنـــگ بــــرای تــو تـمـــاشــا دارم

بــــا چـــــه رویـــــی بنــــویـســم غــم دریا دارم؟


دل پر از شوق رهایی سـت ،ولی ممکن نیست

بـــــــه زبــــــان آورم آن را کــــــه تــمــنـــا دارم


چــیسـتم؟! خـــاطــره ی زخـــم فرامــوش شده

لـــب اگــــر بــاز کـــنم بـا تــو ســخن هـــــا دارم


بـا دلــت حســـرت هم صحبتی ام هست ،ولی

سنگ را بــا چـــه زبانــــی بــه ســـخن وا دارم؟


چیـــزی از عمــر نمانده ست ،ولی می خواهم

خــانــه ای را کــــه فــرو ریــختـــه بــر پــا دارم


« فاضل نظری »

تمنای وفاداری مرا هرگز نبود از تو...

درختان را هنوز ای برف ! شوق برگ و باری هست

زمستان گرچه طولانی ست، آخر نوبهاری هست


مرا درقلب خود کُشتی و از دنیا ز خود راندی

گمان می‌کردم ای بیرحم بین ما قراری هست


تمنای وفاداری مرا هرگز نبود از تو

ولی ای بی وفا از بی وفا هم انتظاری هست


چو در قلب تو می تازند بعد از من رقیبانم

به یاد آور که در صحرای آغوشت مزاری هست


اگر یک عمر هم در بستر آرامشت باشی

بدان ای رود! در پایان راهت آبشاری هست


 « فاضل نظری» 

دلواپسم...

دلواپسم که بر لبت امروز نام کیست
گوشت به نغمه که و چشمت به جام کیست

تصویر شاه‌بیت درخشان چشم تو
ای عشق! مطلع غزل ناتمام کیست

گودال آب و عکس تو ای ماه! ای دریغ
زیبایی حلال تو امشب حرام کیست

من بوی گل شنیده‌ام از باد هرزه‌گرد
جز من شمیم پیرهنت در مشام کیست

من آه، من ملال، من افسوس، من دریغ
از دیگران بپرس که دنیا به کام کیست

 « فاضل نظری» 

شاخه ای خشکید...

شاخه‌ای خشکید و از چنگ شکوفایی گریخت  

خوش‌به‌حال هرکه از غم‌های دنیایی گریخت


همنشینی با کسی دلتنگی‌ام را کم نکرد 

کاش می‌شد لحظه‌ای از دست تنهایی گریخت


بی‌وفایی شد جواب مهربانی، حیف شد 

خواستی از پای آهو بند بگشایی گریخت


هرکه حسنی داشت راهش را زلیخایی گرفت 

ماه‌رویی کو که از تاوان زیبایی گریخت


رود روزی از خودش پرسید هجرت تا کجا؟ 

بعد شد مرداب و از بیهوده‌پیمایی گریخت


با طناب مرگ بیرون آمد از گودال عمر 

ماهی دل‌مرده از تنگ تماشایی گریخت


 « فاضل نظری» 

شعله‌ورتر می‌شوم هرقدر خاموشم کنی...

از تو وقتی خواستی با خود هم‌آغوشم کنی

چشم پوشیدم؛ که ترسیدم فراموشم کنی


سرو عریانی که با پاییز می‌آمیخت گفت:

کاش پیش از برف با آتش کفن‌پوشم کنی


باد روشن می‌کند خاکستر افسرده را

شعله‌ورتر می‌شوم هرقدر خاموشم کنی


تلخی و شیرینی دشنام و لبخندت یکی‌ست

باز کن لب تا به سحر عشق مدهوشم کنی


من نمی‌مانم میان برزخ وصل و فراق

باید امشب یا ببوسی یا فراموشم کنی

 « فاضل نظری» 

دل از محبت من بردار...

محبت تو اگر با من دروغی از سر ناچاری‌ست
دل از محبت من بردار، خیانت تو وفاداری‌ست

فدای سرخی لب‌هایت هر آنچه خون جگر خوردم
دلِ شکستهٔ عاشق را چه احتیاج به دلداری‌ست

کسی حقیقت مستی را نشان نداد به ما، افسوس!
شراب خوردن ما بی‌هم فقط فرار ز هُشیاری است

ز دل‌بریدن و دل‌بستن به یک‌طرف متمایل شو
که آنچه من ز تو می‌بینم؛ نه اشتیاق نه بیزاری‌ست

چو کوه دید غرض دریاست؛ به رود اجازهٔ رفتن داد
ز دوست دست‌کشیدن گاه، غرور نیست؛ فداکاری‌ست

 « فاضل نظری» 

که آنچه در سر من نیست، ترس رسوایی ست...

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست

که آنچه در سر من نیست، ترس رسوایی ست

چه غم که خلق به حُسن تو عیب میگیرند؟

همیشه زخم زبان خون بهای زیبایی ست!

اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب

که آبشارم و افتادنم تماشایی ست

شباهت تو و من هرچه بود ثابت کرد

که فصل مشترک عشق و عقل تنهایی ست

کنون اگرچه کویرم هنوز در سر من

صدای پر زدن مرغ های دریایی ست

 « فاضل نظری» 

گفت اگر میخواستم ان روز می بوسیدمش...

تا بفهمم چیست صدبار از خودم پرسیدمش
عشق آسان بود اما من نمی‌فهمیدمش
دست او در دست من بود و دلش با این و آن
باز اگر یک جو پشیمان بود می بخشیدمش
از تب غیرت ندیدم اتشی جانسوز تر
او کنارم بود و من با دیگران می دیدمش
هیچ عشقی از خیانت نیست ایمن این بلا
تا نیامد بر سرم افسانه می نامیدمش
با دلم گفتم ببوسش تا فراموشش کنی
گفت اگر میخواستم ان روز می بوسیدمش

 « فاضل نظری» 

خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند...

هرچه آیینه به توصیف تو جان کند نشد

آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد


گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم

به پریشانى گیسوى تو سوگند، نشد


خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند

تا فراموش شود یاد تو، هرچند نشد


من دهان باز نکردم که نرنجی از من

مثل زخمى که لبش باز به لبخند، نشد


دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند

بلکه چون برده مرا هم بفروشند، نشد


  « فاضل نظری» 

مرا محتاج رحم این و آن کردی ملالی نیست...

من و جام می ‌و معشوق، الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم‌الله، در تاخیر آفات است

مرا محتاج رحم این و آن کردی ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد جهان دار مکافات است

ز من اقرار با اجبار می‌گیرند باور کن
شکایت‌های من از عشق از این دست اعترافات است

میان خضر و موسی چون فراق افتاد، فهمیدم
که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است

اگر در اصل دین حب است و حب در اصل دین، بی‌شک
به جز دلدادگی هر مذهبی مشتی خرافات است

دل بریدن گاه تنها راه عاشق ماندن است...

دل بریدم تا نبینم دوست با من دشمن است
دل بریدن گاه تنها راه عاشق ماندن است

هرکسی از عشق با خود یادگاری می‌برد
یادگار من غمی در جان و زخمی بر تن است

من غمم جای مرا با شادمانی پر مکن
هرکجا چشمی بگردانی نشانی از من است

« فاضل نظری»

ملکی که در آن ظلم شود، دیر نپاید...

تعریف تو از عقل همان بود که باید

عقلی که نمی خواست سر عقل بیاید


 


یک عمر کشیدی نفس اما نکشیدی-


-آهی که از آیینه غباری بزداید


 


از گریه ی بر خویشتن و خنده ی دشمن


جانکاه تر، آهی ست که از دوست برآید


 


کوری که زمین خورد و منش دست گرفتم


در فکر چراغی ست که از من برباید


 


با آن که مرا از دل خود راند، بگویید


ملکی که در آن ظلم شود، دیر نپاید

(( فاضل نظری ))

آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم...

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است، من اما نگرانم

در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم

چیزی که میان تو و من نیست غریبی است
صد بار تو را دیده‌ام ای غم به گمانم؟

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
این‌قدر که خالی شده بعد از تو جهانم

از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم

ای عشق، مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم

 « فاضل نظری» 

گاهی فقط سکوت سزای سبکسری‌ست

 چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری‌ست

جای گلایه نیست! که این رسم دلبری‌ست

هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست

تنها گناه آینــــــــــــــه‌ها زودباوری‌ست

مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است

سهم برابرِ همگان، نابرابری‌ست

دشنام یا دعای تو در حق من یکی‌ست

ای آفتاب، هرچه کنی ذرّه پروری‌ست!

ساحل جواب سرزنش موج را نداد

گاهی فقط سکوت سزای سبکسری‌ست

 «فاضل نظری» 

به خداحافظی تلخ تو...

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

 با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد
 
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد


 «فاضل نظری»