مردمِ شهر ، اگر پیروِ هر آیین اند
عید ؛ روزی است که لبخند تو را می بینند
صبحِ روزی که به سیمای تو آغاز شود
عابران در شُرُفِ اوّلِ فروردین اند
ای نفس های تو صبحانهٔ سُکر-آورِ باد !
بادها می گذرند از تو و عطر-آگین اند
سایهٔ سقفِ تو امنیّتِ آبادیِ ماست
خانه ها ، مزرعه های همه ، بی پرچین اند
پیشِ رویِ قَدَم ات منظره ها مشتاق اند
هر چه رد می شوی اشیای پسین ، غمگین اند
آخرین فرصت ِإحیای بشر ، بر لبِ توست
مُردگان از نفس ات منتظرِ تلقین اند
« سیروس عبدی»