جانا تو ز دیده اشک بیهوده مبار
دلتنگی من بس است دل تنگ مدار
تو معشوقی گریستن کار تو نیست
کار من بیچاره به من باز گذار
من عهد تو سخت سست میدانستم
بشکستن آن درست میدانستم
ای دشمنیای دوست که با من ز جفا
آخر کردی نخست میدانستم
رباعی شماره 122
« مهستی گنجوی »