-
کان دل که بود صاف چو آیینه باقی است...
دوشنبه 25 دی 1402 22:36
در دل همان محبت پیشینه باقی است آن دوستی که بود در این سینه باقی است باز آ و حسن جلوه ده و عرض ناز کن کان دل که بود صاف چو آیینه باقی است از ما فروتنی ست بکش تیغ انتقام بر خاطر شریفت اگر کینه باقی است نقدینه وفاست همان بر عیار خویش قفلی که بود بر در گنجینه باقی است وحشی اگر ز کسوت رندی دلت گرفت زهد و صلاح و خرقه...
-
گر بدانی حال من گریان شوی بیاختیار...
دوشنبه 25 دی 1402 19:06
از برای خاطر اغیار خوارم میکنی من چه کردم کاینچنین بیاعتبارم میکنی روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو گر بگویم گریهها بر روزگارم میکنی گر نمیآیم به سوی بزمت از شرمندگیست زانکه هر دم پیش جمعی شرمسارم میکنی گر بدانی حال من گریان شوی بیاختیار ای که منع گریه بیاختیارم میکنی گفتهای تدبیر کارت میکنم وحشی منال رفت...
-
اورا دوست داشتم و گاه او نیز مرا دوست داشت...
یکشنبه 24 دی 1402 10:47
کسی دیگر ، او کس دیگری را می خواهد ؟ چون پیش که به بوسه هایم تعلق داشت صدایش ، بدن روشنش ، چشمان نامحدودش دیگر دوستش ندارم ، درست است اما شاید هم دوستش داشته باشم عشق اینچنین کوتاه است و فراموشی اینقدر طولانی زیرا شبهایی اینچنین او را در آغوشم می گرفتم روحم بدون او گم شده است اگرچه شاید این آخرین رنجی است که به خاطر...
-
و تو رنجم دادی، چنان که گویی من...
یکشنبه 24 دی 1402 10:37
تو را دوست داشتم، چنان که گویی تو آخرین عزیزان من بر روی زمینی... و تو رنجم دادی، چنان که گویی من آخرین دشمنان تو بر روی زمینم...! « غاده السمان »
-
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان ها...
یکشنبه 24 دی 1402 06:23
وقتی دل سودایی می رفت به بستان ها بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان ها گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل با یاد تو افتادم از یاد برفت آن ها ای مهر تو در دل ها وی مهر تو بر لب ها وی شور تو در سرها وی سر تو در جان ها تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان ها تا خار غم عشقت آویخته در دامن کوته نظری...
-
خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند...
شنبه 23 دی 1402 04:05
هرچه آیینه به توصیف تو جان کند نشد آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم به پریشانى گیسوى تو سوگند، نشد خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند تا فراموش شود یاد تو، هرچند نشد من دهان باز نکردم که نرنجی از من مثل زخمى که لبش باز به لبخند، نشد دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند بلکه چون برده مرا هم...
-
کاش تقدیری فارغ از جدایی ات داشتم...
شنبه 23 دی 1402 01:51
کاش پرنده ای بودم و در قلب سوزانت لانه می کردم یا شکوفه ای که شبنم صبحش را از لبانت بگیرد یا دانه ای که کنار زلف هایت ریشه دواند یا حداقل، تکه گردی که بر روی شانه های ظریفت بنشینم کاش هر چه که بودم تقدیری فارغ از جدایی ات داشتم چرا که نازنین در دوری از تو هر روز پرندگان بر نهال های تعزیه مرثیه خوان من اند عزیز تر از...
-
اما قسم به نام تو بود
جمعه 22 دی 1402 23:52
هزار بار قسم خورده ام که نام تو را به لب نیاورم،اما قسم به نام تو بود « فصیحی هروی»
-
کیستی که من
جمعه 22 دی 1402 22:21
کیستی که من اینگونه بهاعتماد ... نامِ خود را با تو میگویم کلیدِ خانهام را در دستت میگذارم نانِ شادیهایم را با تو قسمت میکنم به کنارت مینشینم و بر زانوی تو اینچنین آرام به خواب میروم؟ کیستی که من اینگونه به جد در دیارِ رؤیاهای خویش با تو درنگ میکنم؟ « احمد شاملو»
-
امید ز هر کس که بریدیم،بریدیم...
چهارشنبه 20 دی 1402 14:46
ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم امید ز هر کس که بریدیم،بریدیم دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم رم دادن صید خود از آغاز غلط بود حالا که رماندی و رمیدیم،رمیدیم نام تو که باغ اِرَم و روضه خلد است انگار که دیدیم ندیدیم،ندیدیم صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن گر میوه یک باغ نچیدیم،نچیدیم سر...
-
مرا محتاج رحم این و آن کردی ملالی نیست...
دوشنبه 18 دی 1402 09:39
من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است اگر هستی که بسمالله، در تاخیر آفات است مرا محتاج رحم این و آن کردی ملالی نیست تو هم محتاج خواهی شد جهان دار مکافات است ز من اقرار با اجبار میگیرند باور کن شکایتهای من از عشق از این دست اعترافات است میان خضر و موسی چون فراق افتاد، فهمیدم که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است...
-
ترسم این است مسلمان شده باشی جایی.....
دوشنبه 18 دی 1402 05:32
وای از آن شب که تو مهمان شده باشی جایی چشمِ بد دور! غزلخوان شده باشی جایی بله! یک روز تو هم حال مرا میفهمی چونکه در آینه حیران شده باشی جایی بیگناهیست که تهمت زده باشند به او باد، وقتیکه پریشان شده باشی جایی ماهِ من! طایفهی روزهبگیران چهکنند؟ شب عیدی که تو پنهان شده باشی جایی صورت پنجره در پرده نباشد از شرم...
-
دل بریدن گاه تنها راه عاشق ماندن است...
یکشنبه 17 دی 1402 13:09
دل بریدم تا نبینم دوست با من دشمن است دل بریدن گاه تنها راه عاشق ماندن است هرکسی از عشق با خود یادگاری میبرد یادگار من غمی در جان و زخمی بر تن است من غمم جای مرا با شادمانی پر مکن هرکجا چشمی بگردانی نشانی از من است « فاضل نظری»
-
به یاد سلام تو...
یکشنبه 17 دی 1402 01:42
به یاد سلام تو لبانم همیشه ترند و در انتظار گامهایت چشمانم را در امتداد کوچه وجب به وجب کاشته ام ای سادهترین! از کدامین خیال عبور میکنی؟ راهی را نشانم بده برای تو سبز ماندهام! « یاشار عبدالمالکی»
-
تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم
شنبه 16 دی 1402 21:05
تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم حال اگر چه هیچ نذری عهده دار وصل نیست یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم ماجراهایی که با من زیر باران داشتی شعر اگر میشد قریب پنج دیوان داشتم بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟ ساده از «من بی تو...
-
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!
جمعه 15 دی 1402 05:03
پر کن پیاله را کین جام آتشین دیری است ره به حال خرابم نمی برد! این جامها که در پی هم می شود تهی دریای آتش است که ریزم به کام خویش گرداب می رباید و آبم نمی برد! من با سمند سرکش و جادویی شراب تا بیکران عالم پندار رفته ام تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی تا کوچه باغ خاطره های گریز پا تا شهر...
-
تا تو نگاه می کنی...
پنجشنبه 14 دی 1402 22:04
تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم اینهم از آب و آینه خواهش ماه کردنست نو گل نازنین من تا تو...
-
بی وفاییْت شود کاش فراموش رقیب
پنجشنبه 14 دی 1402 16:14
چشم فتّان تو و آن لب خاموش رقیب آن زبانی که شده نیش من و نوش رقیب شوربختی مرا بین که تو را می بینم نه در آغوش خودم ، بلکه در آغوش رقیب بی وفایی تو هرگز ز دلم پاک نشد بی وفاییْت شود کاش فراموش رقیب دل مغموم و هوای تو میان سرِ ماست اشتراک است میان دل مغشوش رقیب لب به لب های می و باده بده غصه نخور که من اینجا و تو آن جا...
-
لحظه ی دیدار نزدیک است
پنجشنبه 14 دی 1402 12:47
لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام، مستم باز می لرزد، دلم، دستم بازگویی در جهان دیگری هستم های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ! های! نپریشی صفای زلفکم را، دست! آبرویم را نریزی، دل! ای نخورده مست! لحظه ی دیدار نزدیک است « مهدی اخوان ثالث»
-
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
پنجشنبه 14 دی 1402 06:08
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی فردا مرا چو قصه فراموش می کنی این در همیشه در صدف روزگار نیست می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت ای ماه با که دست در آغوش می کنی در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست هشیار و مست را همه مدهوش می کنی می جوش می زند به دل خم بیا ببین یادی اگر ز خون سیاووش می کنی گر گوش...
-
رفتی و که می داند، حال سفر دریا...
پنجشنبه 14 دی 1402 03:53
امشب من و تو هردو، مستیم، ز می اما تو مست می حسنی، من، مست می سودا از صحبت من با تو، برخاست بسی فتنه دیوانه چو بنشیند، با مست بود غوغا آن جان که به غم دادم، از بوی تو شد حاصل وان عمر که گم کردم، در کوی تو شد پیدا ای دل! به ره دیده، کردی سفر از پیشم رفتی و که میداند، حال سفر دریا؟ انداخت قوت دل را، بشکست به یکباره چون...
-
سیگار پشت سیگار...
سهشنبه 12 دی 1402 14:32
خمیازه های کش دار، سیگار پشت سیگار شب گوشهای بناچار، سیگار پشت سیگار این روح خسته هر شب، جان کندنش غریزیست لعنت به این خودآزار، سیگار پشت سیگار پای چپ جهان را، با ارهای بریدن چپ پاچههای شلوار، سیگار پشت سیگار در انجماد یک تخت، این لاشه منفجر شد پاشیده شد به دیوار، سیگار پشت سیگار بر سنگفرش کوچه، خوابیده بیسرانجام...
-
عهد بستم ولی از عهد خودم می گذرم...
دوشنبه 11 دی 1402 22:10
هر شب دست به دامان خدا تا سحرم که خدا از تو خبر دارد و من بی خبرم رفتی و هیچ نگفتی که چه در سر داری رفتی و هیچ ندیدی که چه آمد به سرم گرمی طبعم از آن است که دل سوختهام سرخی رویم از این است که خونین جگرم کار عشق است نماز من اگر کامل نیست آخر آنگاه که در یاد توام در سفرم ای که در آینه هر روز به خود مینگری! من از آیینه...
-
ملکی که در آن ظلم شود، دیر نپاید...
دوشنبه 11 دی 1402 02:15
تعریف تو از عقل همان بود که باید عقلی که نمی خواست سر عقل بیاید یک عمر کشیدی نفس اما نکشیدی- -آهی که از آیینه غباری بزداید از گریه ی بر خویشتن و خنده ی دشمن جانکاه تر، آهی ست که از دوست برآید کوری که زمین خورد و منش دست گرفتم در فکر چراغی ست که از من برباید با آن که مرا از دل خود راند، بگویید ملکی که در آن ظلم شود،...
-
مرو که با تو هر چه هست می رود...
دوشنبه 11 دی 1402 02:01
تو می روی و دل ز دست می رود مرو که با تو هر چه هست می رود دلی شکستی و به هفت آسمان هنوز بانگ این شکست می رود کجا توان گریخت زین بلای عشق که بر سر من از الست می رود نمی خورد غم خمار عاشقان که جام ما شکست و مست می رود از آن فراز و این فرود غم مخور زمانه بر بلند و پست می رود بیا که جان سایه بی غمت مباد وگرنه جان غم پرست...
-
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم...
دوشنبه 11 دی 1402 01:37
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم من رمیده دل آن به که در سماع نیایم که گر به پای...
-
یار آن بود که صبر کند بر جفای یار...
یکشنبه 10 دی 1402 02:01
یار آن بود که صبر کند بر جفای یار ترک رضای خویش کند در رضای یار گر بر وجود عاشق صادق نهند تیغ بیند خطای خویش و نبیند خطای یار یار از برای نفس گرفتن طریق نیست ما نفس خویشتن بکشیم از برای یار یاران شنیده ام که بیابان گرفته اند بی طاقت از ملامت خلق و جفای یار من ره نمی برم مگر آن جا که کوی دوست من سر نمی نهم مگر آن جا که...
-
جمال چهره تو حجت موجه ماست...
شنبه 9 دی 1402 11:38
خیال روی تو در هر طریق همره ماست نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست به رغم مدعیانی که منع عشق کنند جمال چهره تو حجت موجه ماست ببین که سیب زنخدان تو چه میگوید هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد گناه بخت پریشان و دست کوته ماست به حاجب در خلوت سرای خاص بگو فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست به صورت...
-
در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا...
شنبه 9 دی 1402 11:20
ای ساربان ای کاروان، لیلای من کجا میبری با بردن لیلای من، جان و دل مرا میبری ای ساربان کجا می روی ، لیلای من چرا می بری در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا تا این جهان بر پا بود این عشق ما بماند به جا ای ساربان کجا می روی ، لیلای من چرا می بری تمامی دینم به دنیای فانی،شراره ی عشقی که شد زندگانی به یاد یاری خوشا...
-
اگر روزی بمیرم
جمعه 8 دی 1402 22:43
اگر روزی بمیرم تمام کتاب هایی را که دوست دارم با خودم خواهم برد . قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم دراز می کشم سیگاری روشن می کنم وبرای همه دخترانی که دوست داشتم آغوششان بکشم گریه می کنم اما درون هر لذت،ترسی بزرگ پنهان شده است ترس از...