-
من از اینجا خواهم رفت...
جمعه 8 دی 1402 22:23
این شهر شهر قصه های مادر بزرگ نیست که زیبا و آرام باشد آسمانش را هرگز آبی ندیده ام من از اینجا خواهم رفت و فرقی هم نمی کند که فانوسی داشته باشم یا نه کسی که می گریزد از گم شدن نمی ترسد (( رسول یونان ))
-
دارم من از فراقش در دیده صد علامت...
پنجشنبه 7 دی 1402 18:17
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه انی رایت دهرا من هجرک القیامه دارم من از فراقش در دیده صد علامت لیست دموع عینی هذا لنا العلامه هر چند کآزمودم از وی نبود سودم من جرب المجرب حلت به الندامه پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا فی بعدها عذاب فی قربها السلامه گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم و الله ما راینا حبا بلا ملامه حافظ چو...
-
این بار دیگر هیچ پایانی مهم نیست...
پنجشنبه 7 دی 1402 02:58
از هم بپاشانم به آسانی! مهم نیست اینها برای هیچ طوفانی مهم نیست! آغوش من مخروبه ای رو به سقوط است دیگر برایم عمق ویرانی مهم نیست با دردِ خنجر، دردِ خار از خاطرم رفت بعد ازتو غم های فراوانی مهم نیست یک مُرده درد ِ زخم را حس می کند؟ نه! دیگر مرا هرچه برنجانی مهم نیست دار و ندارم سوخت در این آتش اما هرچه برایم دل...
-
خداحافظی واژه نمی خواهد!
پنجشنبه 7 دی 1402 01:53
خداحافظی بوق و کرنا نمی خواهد خداحافظی دلیل بحث یادگاری بوسه نفرین گریه ... خداحافظی واژه نمی خواهد! خداحافظی یعنی در را باز کنی و چنان کم شوی از این هیاهو که شک کنند به چشم هایشان به خاطره هایشان به عقلشان و سوال برشان دارد که به خوابی دیده اند تو را تنها!؟ یا توی سکانسی از فیلمی فراموش شده!؟ خداحافظی یعنی زمان را به...
-
تو همانی که...
پنجشنبه 7 دی 1402 00:19
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را او که هرگز نتوان یافت همانندش را منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد غزل و عاطفه و روح هنرمندش را از رقیبان کمین کرده عقب می ماند هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر هر که تعریف کند خواب خوشایندش را ... مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد مادرم تاب ندارد غم...
-
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا...
دوشنبه 4 دی 1402 03:04
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا گذری کن که ز غم راهگذر نیست مرا گر سرم در سر سودات رود نیست عجب سر سودای تو دارم غم سر نیست مرا ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم هیچ حاصل بجز از خون جگر نیست مرا بی رخت اشک همی بارم و گل می کارم غیر از این کار کنون کار دگر نیست مرا محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل من بر مراد دل خود هیچ...
-
جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
یکشنبه 3 دی 1402 16:04
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود من دیوانه چو زلف تو رها میکردم هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد که در او آه مرا قوت تأثیر نبود سر ز حسرت به در میکدهها برکردم چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود نازنینتر ز قدت در چمن ناز نرست خوشتر از نقش تو در...
-
دیدمت ولی چه دور، دیدمت ولی چه دیر...
یکشنبه 3 دی 1402 15:56
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر آسمان بی هدف، بادهای بی طرف ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر ای نظاره ی شگفت، ای نگاه ناگهان! ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر! آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح! مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان مثل لحظه های...
-
تو چو یوسفی ولیکن به درون نظر نداری
پنجشنبه 30 آذر 1402 20:41
خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری جگر حسود خون شد تو مگر جگر نداری قمری است رونموده پر نور برگشوده دل و چشم وام بستان ز کسی اگر نداری عجب از کمان پنهان شب و روز تیر پران بسپار جان به تیرش چه کنی سپر نداری مس هستیت چو موسی نه ز کیمیاش زر شد چه غم است اگر چو قارون به جوال زر نداری به درون توست مصری که تویی شکرستانش چه...
-
درد دارد چه کُنَد کز پِی درمان نرود...
شنبه 25 آذر 1402 12:03
هرگزم نقشِ تو از لوحِ دل و جان نَرَوَد هرگز از یادِ من آن سروِ خرامان نَرَوَد از دِماغِ مَنِ سرگشته خیالِ دَهَنَت به جفایِ فلک و غُصهٔ دوران نرود در ازل بست دلم با سرِ زلفت پیوند تا ابد سر نَکشَد، وز سرِ پیمان نرود هر چه جز بارِ غمت بر دلِ مسکینِ من است برود از دلِ من وز دلِ من آن نرود آن چُنان مِهر توام در دل و جان...
-
تا هست پای رفتنی، آزاد کن مرا
سهشنبه 21 آذر 1402 13:54
گر قابل ملال نیم، شاد کن مرا ویران اگر نمی کنی، آباد کن مرا ز افتادگی مباد شوم بار خاطرت تا هست پای رفتنی آزاد کن مرا خواری کشیدگان به عزیزی رسند زود زان پیشتر که یاد کنی یاد کن مرا گر داد من نمی دهی ای پادشاه حسن یکباره پایمال ز بیداد کن مرا حیف است اگر چه کذب رود بر زبان تو از وعده دروغ، دلی شاد کن مرا پیوسته است...
-
آبرویم بردی و بی اعتبارم ساختی...
دوشنبه 20 آذر 1402 20:39
ای گل خود رو چه بد کردم که خوارم ساختی آبرویم بردی و بیاعتبارم ساختی اختیار کشتنم دادی به دست مدعی در هلاک خویشتن بیاختیارم ساختی شرمت از مهر و وفای من نبودت ای دریغ کز جفا در پیش مردم شرمسارم ساختی چون گشودی بهر دشنامم زبان دیگر بخشم کز ستم بسمل به تیغ آب دارم ساختی چارهٔ کار خود از لطف تو میجستم مدام چارهام کردی...
-
برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم...
دوشنبه 20 آذر 1402 16:15
برو ای ترک! که ترک تو ستمگر کردم حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران سادهدل من که قسم های تو باور کردم بخدا کافر اگر بود به رحم آمده بود زآن همه ناله که من پیش تو کافر کردم تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار گشتم آواره و ترک سر و همسر کردم زیر سر بالش دیباست تو را کی دانی که من...
-
همه وعده مکر باشد
دوشنبه 20 آذر 1402 16:11
بروید ای حریفان بکشید یار ما را به من آورید آخر صنم گریزپا را به ترانههای شیرین به بهانههای زرین بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را دم سخت گرم دارد که به جادوی و افسون بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را به مبارکی و شادی چو نگار من درآید بنشین...
-
به تماشاگه ویرانی ما آمده اند...
سهشنبه 14 آذر 1402 04:54
ارغوان میبینی؟ به تماشاگه ویرانی ما آمدهاند… ماندهایم تا ببینیم نبودن را آخر قصه شنودن را پشت این پنجرهی بسته هنوز عطر آواز بنان مانده است شهریار اینجا شعر نقاشش را خوانده است آن شب افشاری با کسایی و قوامی و ادیب تا قرایی و فرود وان درآمد از اوج شجریان، لطفی چه شبی بود، دریغ زندگی روی از این غمکده گردانیده است...
-
همخواب رقیبانی و من خواب ندارم...
پنجشنبه 25 آبان 1402 04:20
همخواب رقیبانی و من تاب ندارم بی تابم و از غصه این خواب ندارم زین در نتوان رفت و در آن کو نتوان بود درمانده ام و چاره این باب ندارم آزرده ز بخت بد خویشم نه ز احباب دارم گله ازخویش و ز احباب ندارم ساقی می صافی به حریفان دگر ده من درد کشم ذوق می ناب ندارم وحشی صفتم اینهمه اسباب الم هست غیر از چه زند طعنه که اسباب ندارم...
-
بر ما دلت نسوخت...
پنجشنبه 11 آبان 1402 13:49
مشتاق تو به هیچ جمالی نظر نکرد بیمار تو ز هیچ طبیبی دوا نخواست بر ما دلت نسوخت، ندانم چرا نسوخت ما را دلت نخواست، ندانم چرا نخواست گفتی چرا سخن نکنی چون به من رسی نظارهٔ جمالِ تو خاموشی آورد عشقبازان دیگرند و عشق سازان دیگرند آنچه در فرهاد میبینم کجا پرویز داشت عمریست که من در سر، سودایِ فلان دارم یک شهر خبر دارند من...
-
تو معشوقی و گریستن کار تو نیست...
شنبه 6 آبان 1402 14:45
جانا تو ز دیده اشک بیهوده مبار دلتنگی من بس است دل تنگ مدار تو معشوقی گریستن کار تو نیست کار من بیچاره به من باز گذار
-
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
پنجشنبه 6 مهر 1402 14:30
گفته بودی که چرا محو تماشای منی آن چنان محو که یک دم مژه برهم نزنی مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه برهمزدنی… « فریدون مشیری»
-
چه دل آزارترین شد، چه دل آزارترین...
پنجشنبه 30 شهریور 1402 11:24
سر خود را مزن اینگونه به سنگ دل دیوانه تنها دل تنگ منشین در پس این بهت گران مدران جامه جان را مدران مکن ای خسته درین بغض درنگ دل دیوانه تنها دلتنگ پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین سینه را ساختی از عشقش سرشارترین آنکه می گفت منم بهر تو...
-
آه از آن رفتگان بی برگشت
سهشنبه 21 شهریور 1402 18:40
شبم از بی ستارگی،شب گور در دلم پرتو ی ستاره ای دور آذرخشم گهی نشانه گرفت گه تگرگم به تازیانه گرفت بر سرم آشیانه بست کلاغ آسمان تیره گشت چون پر زاغ مرغ شب خوان که با دلم می خواند رفت و این آشیانه خالی ماند آهوان گم شدند در شب دشت آه از آن رفتگان بی برگشت ... « هوشنگ ابتهاج»
-
دگر نفس نیست...
جمعه 17 شهریور 1402 03:00
تو را می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم تویی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس مرغی اسیرم ز پشت میله های سرد تیره نگاه حسرتم حیران به رویت در این فکرم که دستی پیش اید و من ناگه گشایم پر به سویت در این فکرم که در یک لحظه غفلت از این زندان خاموش پر بگیرم به چشم مرد زندانبان بخندم کنارت زندگی از سر بگیرم...
-
در دو چشمش...
جمعه 17 شهریور 1402 02:56
در دو چشمش گناه می خندید بر رخش نور ماه می خندید در گذرگاه آن لبان خموش شعله ئی بی پناه می خندید شرمناک و پر از نیازی گنگ با نگاهی که رنگ مستی داشت در دو چشمش نگاه کردم و گفت: باید از عشق حاصلی برداشت سایه ئی روی سایه ئی خم شد در نهانگاه رازپرور شب نفسی روی گونه ئی لغزید بوسه ئی شعله زد میان دو لب « فروغ فرخزاد»
-
مردگانی که می گریند...
شنبه 4 شهریور 1402 05:33
و مرگ مردن نیست و مرگ تنها نفس نکشیدن نیست! من مردگان بیشماری را دیده ام که راه می رفتند حرف می زدند سیگار میکشیدند و خیس از باران انتظار و تنهایی را درک می کردند شعر می خواندند می گریستند قرض می دادند می خندیدند و گریه می کردند...! « حسین پناهی»
-
و خدا... در گلو شکست
یکشنبه 29 مرداد 1402 06:55
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد ای وای ، های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو...
-
تو نیستی که ببینی...
یکشنبه 29 مرداد 1402 01:29
تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست چگونه جای تو در جان زندگی سبز است هنوز پنجره باز است تو از بلندی ایوان به باغ می نگری درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند تمام گنجشکان که درنبودن تو مرا به باد ملامت گرفته...
-
ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر...
شنبه 28 مرداد 1402 08:16
ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم بر من منگر، زانکه به جز تلخی اندوه در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟ گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه من او نیم، او مرده و من سایه اویم من او نیم، آخر دل من سرد و سیاه است او در دل...
-
عشق چیست؟
جمعه 27 مرداد 1402 05:43
عشق راهیست برای بازگشت به خانه بعد از کار بعد از جنگ بعد از زندان بعد از سفر بعد از … من فکر میکنم فقط عشق میتواند پایان رنجها باشد به همین خاطر همیشه آوازهای عاشقانه میخوانم من همان سربازم که در وسط میدان جنگ محبوبش را فراموش نکرده است « رسول یونان»
-
از رنجی خسته ام که از آن من نیست
سهشنبه 24 مرداد 1402 03:55
از رنجی خستهام که از آنِ من نیست بر خاکی نشستهام که از آنِ من نیست با نامی زیستهام که از آنِ من نیست از دردی گریستهام که از آنِ من نیست از لذتی جانگرفتهام که از آنِ من نیست به مرگی جان میسپارم که از آنِ من نیست « احمد شاملو»
-
ندای آخر شبنم
شنبه 21 مرداد 1402 02:37
« ندای آخر شبنم» گرمای دیگر می برد شبنم عشق را این همدم بیگناه سرمای گل را سیگار می سوزد و تنهایی را پر می کند لب های سیر از نیکوتین، دوری می گزینند در آخر در این میان، خاکستر جامانده ذهن پافشاری می کند بر ادامه سوختن قلب، تا رسیدن به فیلتر اندک بخار بجامانده عشق ندا می کند که گل من! آسوده باش و در گرما شکوفه ها ده «...