-
غزل 17 حضرت حافظ
یکشنبه 4 تیر 1402 16:05
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت آشنایی نه غریب است که دلسوز من است چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد خانه عقل مرا آتش...
-
غزل زیبای رهی معیری
یکشنبه 4 تیر 1402 15:58
نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم به آزار دلم کوشد دلآزاری که من دارم و گر دل را به صد خواری رهانم از گرفتاری دلازاری دگر جوید دل زاری که من دارم به خاک من نیفتد سایه سرو بلند او ببین کوتاهی بخت نگونساری که من دارم گهی خاری کشم از پا گهی دستی زنم بر سر بکوی دلفریبان این بود کاری که من دارم دل رنجور من از سینه هر...
-
غزل 110 شهریار
یکشنبه 4 تیر 1402 15:54
نالد به حال زار من امشب سه تار من این مایه تسلی شب های تار من ای دل ز دوستان وفادار روزگار جز ساز من نبود کسی سازگار من در گوشه غمی که فراموش عالمی است من غمگسار سازم و او غمگسار من اشک است جویبار من و ناله سه تار شب تا سحر ترانه این جویبار من چون نشترم به دیده خلد نوشخند ماه یادش به خیر خنجر مژگان یار من رفت و به...
-
بخش 77 مثنوی مولوی
یکشنبه 4 تیر 1402 15:51
سوی لطف بی وفایان هین مرو کان پل ویران بود نیکو شنو گر قدم را جاهلی بر وی زند بشکند پل و آن قدم را بشکند هر کجا لشکر شکسته میشود از دو سه سست مخنث میبود در صف آید با سلاح او مردوار دل برو بنهند کاینک یار غار رو بگرداند چو بیند زخم را رفتن او بشکند پشت ترا این درازست و فراوان میشود وآنچ مقصودست پنهان میشود مولوی
-
غزل649 صائب تبریزی
جمعه 19 خرداد 1402 18:45
به کوی عشق مبر زاهد ریایی را مکن به شهر بدآموز، روستایی را جماعتی که به بیگانگان نمی جوشند نچیده اند گل باغ آشنایی را ز زلف ماتمیان ناخنی چه بگشاید؟ قلم چه داد دهد قصه جدایی را؟ چه دل به شبنم این باغ و بوستان بندم؟ که کرده اند روان، درس بی وفایی را هلاک غیرت آن رهروم که می دارد ز چشم آبله پنهان، برهنه پایی را ز نقش...
-
من به چشمان تو از پلک تو نزدیک ترم
پنجشنبه 18 خرداد 1402 13:06
دلنشین ! ... ای غم دلواپسی ات بر کمرم من از آنـی کــه تــو پنداشته ای خسته ترم عمر من کمـــتر از آنست کــــه باور بکنم که تــو یــک روز بخـــواهـی بروی از نظرم راه برگشت کجا ؟ لمــس کن این فاجعه را بی تو هر لحظه ، پلی میشکند پشت سرم باز هم کشته و بازنــده ی این جنگ منم که تو با لشکر چشمانت و ... من یک نفرم ! دل به...
-
غزل 3621
دوشنبه 29 اسفند 1401 22:16
چون قلم بر سر غمنامه هجران آید دل به جان، آه به لب، اشک به مژگان آید گر شب هجر سیاهی شود و آه قلم نامه شوق محال است به پایان آید موج ساکن نشود قلزم بی پایان را سخن شوق به پایان به چه عنوان آید؟ تا نیفتد به دو چشم تو مرا چشم، دگر چه خیال است مرا خواب به مژگان آید؟ مژده وصل مگر مانع رفتن گردد خسته ای را که ز هجر تو لب...
-
یه کترمان بینیوه...
جمعه 21 بهمن 1401 21:45
یەکترمان بینیەوە بەڵام کەی؟! ئەو وەختەی بەفرانبار لە قژتا و زەردەپەڕ لە ڕووما و پاییزێ لە لەشتا و ئەنگۆرە لە چاوما هاتبوون یەکترمان بینیەوە بەڵام ئاخ هەر گوێمان بمایە و یەکترمان نەدیبا! ترجمه فارسی: یکدیگـر را دوباره دیدیم ولی کی؟! وقتی که زمستـان در گیسوانت و غروبی در چهرەام و خزانی در جسمـت و غروبی در چشمانم آشیـان...
-
غزل شماره 316 حافظ
چهارشنبه 19 بهمن 1401 23:37
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم قد برافراز که از سرو کنی آزادم شمع...
-
جز غم...
چهارشنبه 19 بهمن 1401 23:30
اندر دل بیوفا غم و ماتم باد آن را که وفا نیست ز عالم کم باد دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد
-
پلک زدن تو
چهارشنبه 12 بهمن 1401 01:12
(پلک زدن تو) صدا سکوتی است که پرده عفاف دریده سخن چیست جز صدای تباهی شرم ومن با نگاه، عرق می ریزم آری سخن عشق همان نگاه مدام عاشق همان پلک تند معشوق است تنها صدای عشق پووم تاک پووم تاک بلندای صدای بیقراری قلب است پس چه نیاز است به ریای زبان حیله گر هنگام شهادت چشم و قلب «مهرداد خالدی»
-
شعر گروس عبدالمالکیان
دوشنبه 26 دی 1401 01:52
به شانه هایم زدی که تنهاییم را تکانده باشی ! به چه دلخوش کرده ای ؟ تکاندن برف از شانه های ادم برفی ؟!!! «گروس عبدالملکیان»
-
به دیدارم بیا هر شب
دوشنبه 26 دی 1401 01:47
به دیدارم بیا هر شب به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند دلم تنگ است بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها دلم تنگ است بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال دلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیها و این نیلوفر آبی و این تالاب...
-
هوای تازه
یکشنبه 25 دی 1401 14:58
دیگر جا نیست قلبت پُر از اندوه است آسمانهای تو آبیرنگیِ گرمایش را از دست داده است زیرِ آسمانی بیرنگ و بیجلا زندگی میکنی بر زمینِ تو، باران، چهرهی عشقهایت را پُرآبله میکند پرندگانت همه مردهاند در صحرایی بیسایه و بیپرنده زندگی میکنی آنجا که هر گیاه در انتظارِ سرودِ مرغی خاکستر میشود. □ دیگر جا نیست قلبت...
-
عشق عمومی
دوشنبه 19 دی 1401 20:32
اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود. قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی... من دردِ مشترکم مرا فریاد کن. درخت با جنگل سخن میگوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن میگویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت...
-
عشق انکار شدنی نیست
چهارشنبه 14 دی 1401 00:19
عشق، انکارشدنی نیست گرچه با پایان زندگی فرداهایی جریان دارند آنگاه که دیگر نمی توانم به انتظار تو بمانم، و تو ناگهان، تمام عیار فرا میرسی و سرک میکشی به همهی جاهای تاریک آنجا که برشیشهها بوران برف برخورد میکند آنجا که انتظاری یک ساله، یک قرن میشود آنجا که من و دوستانم گرمایی نداریم و تو به دنبال حرارت میگردی...
-
شعر افشین یداللهی
چهارشنبه 14 دی 1401 00:08
این چند ماه که منتظرت بودم به اندازه چند سال نگذشت به اندازه همین چند ماه گذشت اما فهمیدم ماه یعنی چه روز یعنی چه لحظه یعنی چه این چند ماه گذشت و فهمیدم گذشتن، زمان، انتظار یعنی چه «افشین یداللهی»
-
صدایم در نمی آید
سهشنبه 13 دی 1401 09:44
تو را با غیر می بینم،صدایم در نمی آید دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید نشستم،باده خوردم،خون گریستم،کنجی افتادم تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید توانم وصف جور مرگ و صد دشوارتر زان لیک چه گویم جور هجرت چون به گفتن در نمی آید چه سود از شرح این دیوانگی ها،بی قراری ها ؟ تو مه ، بی مهری و حرف منت باور نمی آید ز دست و...
-
هرگز...
دوشنبه 12 دی 1401 21:13
هرگز با چشمهای من، خودت را تماشا نکردهای تا بدانی چقدر زیبایی.. هرگز با گوشهای من خودت را نشنیدهای تا بدانی چه آرامشی توی صدایت ریخته! هرگز با پاهای من با شوق به سمتِ خودت قدم برنداشتهای و هرگز با دستهای من دست خودت را نگرفتهای! تو هرگز با قلبِ من خودت را دوست نداشتهای و نمیدانی چگونه میشود عاشقت شد و از این...
-
شب تنهاییم در قصد جان بود
دوشنبه 12 دی 1401 03:20
دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد شب تنهاییم در قصد جان بود خیالش لطفهای بیکران کرد چرا چون لاله خونین دل نباشم که با ما نرگس او سرگران کرد که را گویم که با این درد جان سوز طبیبم قصد جان ناتوان کرد بدان سان سوخت چون شمعم که بر من صراحی گریه و بربط فغان کرد صبا گر چاره داری وقت وقت است...
-
غزل مکن ای بی وفا نا آشنایی
یکشنبه 11 دی 1401 13:24
مکن ای بی وفا ناآشنایی در آتش سوخت گل از بی وفایی نگیرد در دل عاشق شکستم فسون چرب نرم مومیایی به طوف کعبه انصاف رو کن ببر زنار کافر ماجرایی به این بیگانگان آشناروی مبادا هیچ کس را آشنایی اگر گیرد غبار خاطرم اوج نیاید بر زمین تیر هوایی ز دست خصم بیرون می کنم تیغ به زور پنجه بی دست و پایی تکلف نیست در طرز سلوکم منم شهری...
-
غزل صائب تبریزی
یکشنبه 11 دی 1401 13:15
چون به خاطر آن دو لعل آبدار آید مرا صد بدخشان اشک خونین در کنار آید مرا خون خود را می کنم چون آب بر تیغش حلال بر سر بالین اگر آن گلعذار آید مرا آن که برق خرمنم در زندگی هرگز نشد بعد مردن چشم دارم بر مزار آید مرا تن به هجران دادن و از دور دیدن خوشترست من که از خود می روم چون در کنار آید مرا خار دیوارم، خزان و نوبهار من...
-
دیدار یار غایب
یکشنبه 11 دی 1401 01:14
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ابری که در بیابان بر تشنهای ببارد ای بوی آشنایی دانستم از کجایی پیغام وصل جانان پیوند روح دارد سودای عشق پختن عقلم نمیپسندد فرمان عقل بردن عشقم نمیگذارد باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را ور نه کدام قاصد پیغام ما گزارد هم عارفان عاشق دانند حال مسکین گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد...
-
غزل مولوی
یکشنبه 11 دی 1401 01:06
روی تو به رنگریز کان ماند زلف تو به نقش بند جان ماند گر سایه برگ گل فتد بر تو بر عارض نازکت نشان ماند روزی گذرد ز هجر تو سالی مسکین عاشق چنان جوان ماند دلتنگ نیم اگر چه دل تنگم کآخر دل من بدان دهان ماند در چشم من آی تا تو هم بینی یک تن که به صد هزار جان ماند «مولوی»
-
شعر کاوه پولادی
شنبه 10 دی 1401 00:08
آفتاب سکوت آب می کند مرا ذره ذره و تنها من میراث دار کاغذی هستم که سیاه می شود «کاوه پولادی»
-
در این بن بست
جمعه 9 دی 1401 23:56
دهانت را میبویند مبادا که گفته باشی دوستت میدارم. دلت را میبویند روزگارِ غریبیست، نازنین و عشق را کنارِ تیرکِ راهبند تازیانه میزنند. عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بُنبستِ کجوپیچِ سرما آتش را به سوختبارِ سرود و شعر فروزان میدارند. به اندیشیدن خطر مکن. روزگارِ غریبیست، نازنین آن که بر در میکوبد...
-
تنها راز منی
پنجشنبه 8 دی 1401 22:45
تنها رازِ منی تنها رازِ منی تو را به خدا هم فاش نمیکنم! «رضا کاظمی»
-
شکوفه امید
پنجشنبه 8 دی 1401 22:40
مرا بکش ای خنیاگر ساز شمشیر بر قلب رقصان و تباهم ولی پاره نکن قطره امید را درون شبنم تازه شکفته جهانم جهانی که با تکرار ساده دیدارت سبز تر از بیداری شکوفه ها شد چه خوش دیداری چه خوش دیداری مرا بکش ای یار غریبه بیداری ابدی، اگر سرمستی شراب آشنایی باشد. و مرا بانیزه دوریت مصلوب کن لیکن مرا از فنای عشقت باز مدار و بگذار...
-
❤شعر رسول یونان❤
پنجشنبه 8 دی 1401 22:26
فقط تاریکی میداند ماه چقدر روشن است فقط خاک میداند دست های آب چقدر مهربان! معنی دقیق نان را فقط آدم گرسنه میداند فقط من میدانم تو چقدر زیبایی! «رسول یونان»
-
شعر رضا کاظمی
چهارشنبه 7 دی 1401 22:32
راه میروم راه میروم و شهر زیر پاهایم تمام میشود تو، هیچکجا نیستی! «رضا کاظمی»