-
دل که دادی می رود جان نیز هم...
پنجشنبه 10 اسفند 1402 04:15
عاشقی درد است و درمان نیز هم مشکل است این عشق و آسان نیز هم جان فدا باید به این دل دادگی دل که دادی می رود جان نیز هم دامن از خار تعلق باز چین باز گردی گل به دامان نیز هم در نمازم قبله گاهی پشت و روست کافر عشقم، مسلمان نیز هم عشق گفت از کفر و دین خواهی کدام گفتمش این خواهم و آن نیز هم گر غرامت پای گیرت شد بکوش دست می...
-
ولی با رفتنت دردم شد افزونتر خداحافظ
چهارشنبه 9 اسفند 1402 02:24
تو را از دور میبوسم به چشم تر خداحافظ مرا باور نکردی میروم دیگر خداحافظ میان های های گریه گفتم دوستت دارم از این دنیا گذشتم ای زجان بهتر خداحافظ برای آنکه دردم کم شود از من نهان گشتی ولی با رفتنت دردم شد افزونتر خداحافظ تو گرم مهربانیها شدی آری میدانم به آتش میکشد من را هنوز آذر خداحافظ مرا لایق ندیدی تا بپرسی حال و...
-
پیش از آنی که بخواهی از کنارت می روم...
دوشنبه 7 اسفند 1402 15:29
سازگاری با رفیقان ظاهرا کار تو نیست از وفا و مهربانی دم مزن، کار تو نیست تو شریک دزد بودی و رفیق قافله غارتم کردی ولی گفتی به من: کار تو نیست پیش از آنی که بخواهی از کنارت می روم تا بدانی عذر ِ ما را خواستن، کار تو نیست ناز کم کن، عشوه بس کن، اشتباهی آمدی دلبری از ما جوانان پیرزن! کار تو نیست لایق ِ تو خسرو بود و مایه...
-
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست...
دوشنبه 7 اسفند 1402 09:04
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقه موییت گرفتاری هست گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کآری هست هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید تا ندیدهست تو را بر منش انکاری هست صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم همه...
-
جنگ نمیکنم حتی اگر دست به تیغ میبرد...
دوشنبه 7 اسفند 1402 01:56
آن که هلاک من همیخواهد و من سلامتش هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش میوه نمیدهد به کس باغ تفرج است و بس جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش داروی دل نمیکنم کان که مریض عشق شد هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش هر که فدا نمیکند دنیی و دین و مال و سر گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش جنگ نمیکنم اگر دست به تیغ میبرد بلکه...
-
گمان مبر که فراموش کردمت هیهات...
جمعه 4 اسفند 1402 02:20
بدانک بوی تو آورد صبحدم بادم وگرنه از چه سبب دل به باد میدادم عنان باد نخواهم ز دست داد کنون ولی چه سود که در دست نیست جز بادم مرا حکایت آن مرغ زیرک آمد یاد به پای خویش چو در دام عشقت افتادم ز دست دیده دلم روز و شب به فریاد است اگرچه من همه از دست دل به فریادم مگر که سر بدهم ورنه من ز سر ننهم امید وصل درین ره چو پای...
-
که مه و شمس و عطارد غم دیدار تو دارد...
جمعه 4 اسفند 1402 01:15
دل من کار تو دارد گل و گلنار تو دارد چه نکوبخت درختی که بر و بار تو دارد چه کند چرخ فلک را چه کند عالم شک را چو بر آن چرخ معانی مهش انوار تو دارد به خدا دیو ملامت برهد روز قیامت اگر او مهر تو دارد اگر اقرار تو دارد به خدا حور و فرشته به دو صد نور سرشته نبرد سر نبرد جان اگر انکار تو دارد تو کیی آنک ز خاکی تو و من سازی...
-
شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟
پنجشنبه 3 اسفند 1402 12:05
بیت بیت غزلم شوق پریدن دارد وه که دیدار غزل درد کشیدن دارد چشم نرگس شده ات باده پرستم کرده سعی بین حرم و میکده دیدن دارد توبه کردم که قلم دست نگیرم اما هاتفی گفت که این بیت شنیدن دارد وخدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد صحبت از قیمت این غمزه و آن ناز مکن ناز عاشق کشت ای دوست خریدن دارد عجب...
-
هرچه کنم نمیشود تا بروی تو از دلم
پنجشنبه 3 اسفند 1402 02:31
هرچه کنم نمیشود تا بروی تو از دلم از تو فرار میکنم باز تویی مقابلم پای کشیدهام ز تو تا بروی ز خاطرم باز به کوچهباغ غم دست تو شد حمایلم آب رُخم تو بردهای خواب و خورم گرفتهای نی تو مرا رها کنی نی به تو باز مایلم آب شوم، تو جوی من، جوی شوم، تو آب من حل کنم اَن مسایلی باز تویی مسایلم عقل به جنگ تن به تن، عشق تمامِ...
-
وقتی درونم ریشه کرده ای...
سهشنبه 1 اسفند 1402 03:13
وقتی دوستت ندارم اگر شعری باشی در دفترم، ورقت خواهم زد. آهنگی در رادیوی ماشینم، موجت را تغییر خواهم داد. اگر تابلوی نقاشی باشی بر دیوار اتاقم، به انباری خانه می سپارمت با این همه وقتی درونم ریشه کرده ای وقتی دوستت ندارم خودم را با شاخه ی انجیر معاوضه خواهم کردا نجیری به گنجشکان می دهم آوازی می ستانم « مسعود نور الدینی»
-
ای آنکه دوست دارمت، اما ندارمت
شنبه 28 بهمن 1402 16:21
ای آنکه دوست دارمت، اما ندارمت بر سینه می فشارمت، اما ندارمت ای آسمان من که سراسر ستاره ای تا صبح می شمارمت، اما ندارمت در عالم خیال خودم چون چراغ اشک بر دیده می گذارمت، اما ندارمت می خواهم ای درخت بهشتی ، درخت جان در باغ دل بکارمت، اما ندارمت می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل بر سر نگاه دارمت، اما ندارمت « سعید...
-
خیالِ رویِ تو در هر طریق همرهِ ماست ❤️
سهشنبه 24 بهمن 1402 22:58
خیالِ رویِ تو در هر طریق همرهِ ماست نسیمِ مویِ تو، پیوندِ جانِ آگهِ ماست به رَغمِ مدعیانی که منعِ عشق کنند جمالِ چهرهٔ تو، حجتِ موجهِ ماست ببین که سیبِ زنخدانِ تو چه میگوید هزار یوسفِ مصری، فتاده در چَهِ ماست اگر به زلفِ درازِ تو، دستِ ما نرسد گناهِ بخِتِ پریشان و دستِ کوتهِ ماست به حاجبِ درِ خلوت سرایِ خاص بگو فُلان...
-
که دارد در سر زلف تو مسکن ❤️
سهشنبه 24 بهمن 1402 22:43
چو گل هر دم به بویت جامه در تن کنم چاک از گریبان تا به دامن تنت را دید گل گویی که در باغ چو مستان جامه را بدرید بر تن من از دست غمت مشکل برم جان ولی دل را تو آسان بردی از من به قول دشمنان برگشتی از دوست نگردد هیچ کس با دوست دشمن تنت در جامه چون در جام باده دلت در سینه چون در سیم آهن ببار ای شمع اشک از چشم خونین که شد...
-
دوستان عــیب کـنندم کـه چرا دل به تو دادم...
سهشنبه 24 بهمن 1402 02:37
مــن نــدانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عــهد نــابستن از آن بـه که بــبندی و نپــایی دوستان عــیب کـنندم کـه چرا دل به تو دادم بایــد اول به تو گفتن که چـنین خوب چـرایی ای کـــه گفتی مـــرو انــدر پی خوبان زمانـه مـــا کجاییم در ایــن بــحر تفکر تـــو کــجایی حلقه بــر در نــــتوانم زدن از دست رقیـبــان این...
-
تا شقایق هست...
یکشنبه 22 بهمن 1402 13:27
دشت هایی چه فراخ کوه هایی چه بلند در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟ من در این آبادی پی چیزی می گشتم پی خوابی شاید پی نوری، ریگی، لبخندی پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود که صدایم می زد پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم چه کسی با من حرف می زد؟ سوسماری لغزید راه افتادم یونجه زاری سر راه بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ و...
-
اگر به تو نمی مانست هرگز نمی سرودمش...
شنبه 21 بهمن 1402 02:57
اگر ماه از تو زیباتر بود هرگز دوستت نمی داشتم اگر موسیقی از صدای تو دل انگیزتر بود هرگز به صدای تو گوش نمی سپردم اگر آبشار اندامش از تو متناسب تر بود هرگز نگاهت نمی کردم اگر باغچه از تو خوشبو تر بود هرگز تو را نمی بوئیدم اگر در مورد شعر هم از من بپرسی بدان اگر به تو نمی مانست هرگز نمی سرودمش . « شیرکو بیکس»
-
های های ِ منی که از خلا پُر بود...
جمعه 20 بهمن 1402 09:57
پنهانت می کنم پشتِ پرده ها زیر پوست در دکمه در دهان پدیدار می شوی در ندیدارها ... دست بر دهانت می گذارم و پنهانت می کنم در مرگ ... تابوت را می بندم و تاریکی ِ تو را از تاریکی ِجهان جدا می کنم . خودم را می زنم به آن راه که تو نیستی ریشم بلند می شود بلند می شوم خودم را می زنم به بیداری به خواب که سخت است نبضت مدام بگوید...
-
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن...
جمعه 20 بهمن 1402 08:47
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن آرزو داری که دیگر بر نگردم پیش تو راه من با اینکه طولانیست حرفش را نزن دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن عهد بستی با نگاه خسته ای محرم شوی گر نگاه خسته ما...
-
کی ز سرم برون شود، یک نفس آرزوی تو..
جمعه 20 بهمن 1402 03:28
ای که همه نگاه من، خورده گره به روی تو تا نرود نفس ز تن، پا نکشم ز کوی تو گر چه به شعله میکشی، قلب مرا به عشوه ات بر دو جهان نمی دهم، یک سر تار موی تو مستی هر نگاه تو، به ز شراب و جام می کی ز سرم برون شود، یک نفس آرزوی تو « کمال جعفری امامزاده»
-
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم...
سهشنبه 17 بهمن 1402 13:28
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم دمبدم حلقه این دام شود تنگ تر و من دست وپایی نزنم خود ز کمندت نرهانم سر پرشور مرا نه شبی ای دوست به دامان تا شوی فتنه ساز دلم و سوز نهانم ساز بشکسته ام و طائر پر بسته...
-
شکنجه بیشتر از این؟
سهشنبه 17 بهمن 1402 04:03
خبر به دورترین نقطة جهان برسد نخواست او به من خسته ـ بیگمان ـ برسد شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد چه میکنی، اگر او را که خواستی یکعمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد... رها کنی، برود، از دلت جدا باشد به آنکه دوستتَرَش داشته، به آن برسد رها کنی، بروند و دوتا پرنده شوند...
-
اگر چه دل به کسی داد، جان ماست هنوز...
شنبه 14 بهمن 1402 14:36
اگر چه دل به کسی داد، جان ماست هنوز به جان او که دلم بر سر وفاست هنوز ندانم از پی چندین جفا که با من کرد نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز؟ به راز گفتم با دل، ز خاطرش بگذار جواب داد فلانی ازان ماست هنوز چو مرده باشم اگر بگذرد به خاک لحد به بانگ نعره برآید که جان ماست هنوز عداوت از طرف آن شکسته پیمانست وگرنه از طرف ما...
-
می خواهمت...
جمعه 13 بهمن 1402 03:10
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را می جویمت چنانکه لب تشنه آب را محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح یا شبنم سپیده دمان آفتاب را بی تابم آنچنانکه درختان برای باد یا کودکان خفته به گهواره تاب را بایسته ای چنان که تپیدن برای دل یا آنچنان که بالِ پریدن عقاب را حتی اگر نباشی، می آفرینمت چونان که التهاب بیابان سراب را ای خواهشی...
-
درد های زیر لب، خاموش!
پنجشنبه 5 بهمن 1402 06:45
میخانه های شهر را سیل برده ولی میخانه جای اشک ریختن نبود ای دلبر آرامی شب خواب از چشمانم گرفته خلوت شامگاهان جای هیاهوی خاطره هاست ای دلبر اندوه شعر های زیادی دفن شده زیر لب هایم مهر لب، خود داد می زند تلخی درد را ای دلبر و من هنوز هم صدایت میزنم، گاهی اسمت را آفاق با سکوت پاسخ می دهند ای دلبر در بیابان انتظار، عقربه...
-
روا بود که چنین بی حساب دل ببری؟
یکشنبه 1 بهمن 1402 22:02
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست روا بود که چنین بی حساب دل ببری مکن که مظلمه خلق را جزایی هست توانگران را عیبی نباشد ار وقتی نظر کنند که در کوی ما گدایی هست به کام دشمن و بیگانه رفت چندین روز ز دوستان نشنیدم که آشنایی هست کسی نماند که بر درد من نبخشاید کسی نگفت که بیرون از این دوایی...
-
گل بسی دیر نماند چو شد از خار جدا
شنبه 30 دی 1402 14:46
ابر میبارد و من میشوم از یار جدا چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا؟ ابر باران و من و یار ستاده به وداع من جدا گریهکنان، ابر جدا، یار جدا سبزه نوخیز و هوا خرم و بستان سرسبز بلبل رویسیه مانده ز گلزار جدا ای مرا در ته هر موی به زلفت بندی چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا دیده از بهر تو خونبار شد ای مردم چشم مردمی کن...
-
در میان این و آن فرصت شمار امروز را
شنبه 30 دی 1402 04:42
دوست می دارم من این نالیدن دلسوز را تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را شب همه شب انتظار صبح رویی می رود کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست بر...
-
ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست...
پنجشنبه 28 دی 1402 02:46
ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست بیا بیا که غلام توام بیا ای دوست اگر جهان همه دشمن شود ز دامن تو به تیغ مرگ شود دست من رها ای دوست سرم فدای قفای ملامتست چه باک گرم بود سخن دشمن از قفا ای دوست به ناز اگر بخرامی جهان خراب کنی به خون خسته اگر تشنهای هلا ای دوست چنان به داغ تو باشم که گر اجل برسد به شرعم از تو ستانند...
-
چومجنون،گیرم از،عاشقان نشانه کعبه
چهارشنبه 27 دی 1402 11:26
چومجنون،گیرم از،عاشقان نشانه کعبه دل بشکسته را ، میبرم به خانه کعبه شکایت میبرم ، ازتو برخدای تو زان همه بلای تو ، تا رسد او ، به دردم در آن آشفتگی ، با دلی شکسته تر گریهها،کنم که در،اشک خود غرقه گردم آنجا اگر، اشکی چکد بردیده ، غم دیدهای سیلی به پا نماید آنجا اگر، آهی کشد دلداده ، افتادهای دود از فلک برآید...
-
من که خواهم مرد گو از حسرت دیدار باش...
سهشنبه 26 دی 1402 19:44
ترک ما کردی برو همصحبت اغیار باش یار ما چون نیستی با هر که خواهی یار باش مست حسنی با رقیبان میل می خوردن مکن بد حریفانند آنها گفتمت هشیار باش آنکه ما را هیچ برخورداری از وصلش نبود از نهال وصل او گو غیر برخوردار باش گر چه می دانم که دشوار است صبر از روی دوست چند روزی صبر خواهم کرد گو دشوار باش صبر خواهم کرد وحشی در غم...