-
آن لحظه شوم شاد که در من نگری تو...
سهشنبه 28 فروردین 1403 12:32
غم بگذرد از من چو به من برگذری تو آن لحظه شوم شاد که در من نگری تو از نازکیِ پایِ تو ای یارِ دلِ من رنجه شود ار سوسن و نسرین سپری تو وین دیدهٔ روشن چو من از بهر تو خواهم خواهم که بدین دیدهٔ روشن گذری تو ای ناز جهان پیرهنی دوختی از ناز بیم است که این پردهٔ رازم بدری تو از غایتِ خوبی که دگر چون تو نبینم گویم که همانا ز...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 فروردین 1403 12:20
-
نتوان رفت جز به فرمانش...
شنبه 25 فروردین 1403 13:07
هر که هست التفات بر جانش گو مزن لاف مهر جانانش درد من بر من از طبیب من است از که جویم دوا و درمانش آن که سر در کمند وی دارد نتوان رفت جز به فرمانش چه کند بنده حقیر فقیر که نباشد به امر سلطانش ناگزیر است یار عاشق را که ملامت کنند یارانش وآن که در بحر قلزم است غریق چه تفاوت کند ز بارانش گل به غایت رسید بگذارید تا بنالد...
-
مرا ببخش که...
پنجشنبه 23 فروردین 1403 03:22
سکوت میکنم امشب به جای گفتوشنود مرا ببخش که دل، گرم صحبت تو نبود من آن تبسم بیپاسخم که هیچکس به یاد من غزل عاشقانهای نسرود گناهکارم و در دام خود گرفتارم اسیر در قفس تن به اتهام وجود دروغ گفتم و سوگند خوردم آه! دریغ! بخوان دوباره دلم را به جایگاه شهود به آسمان حقیقت ببر مرا، ای دوست که عشقهای زمینی دل مرا نربود «...
-
عشقش حکایتیست که از دل نمیرود...
یکشنبه 19 فروردین 1403 04:03
بی روی یار صبر میسر نمیشود بیصورتش حباب مصور نمیشود با او دمی وصال به صد لابه سالها تقریر میکنیم و مقرر نمیشود گفتم که بوسهای بربایم ز لعل او مشکل سعادتیست که باور نمیشود جز آنکه سر ببازم و در پایش اوفتم دستم به هیچ چارهٔ دیگر نمیشود افسرده دل کسی که ز زنجیر زلف او دیوانه مینگردد و کافر نمیشود عشقش حکایتیست...
-
خواب شبم ربوده ای...
شنبه 18 فروردین 1403 04:12
ای شده از جفای تو جانب چرخ دود من جور مکن که بشنود شاد شود حسود من بیش مکن تو دود را شاد مکن حسود را وه که چه شاد می شود از تلف وجود من تلخ مکن امید من ای شکر سپید من تا ندرم ز دست تو پیرهن کبود من دلبر و یار من توی رونق کار من توی باغ و بهار من توی بهر تو بود بود من خواب شبم ربودهای مونس من تو بودهای درد توام...
-
دل از محبت من بردار...
جمعه 17 فروردین 1403 06:14
محبت تو اگر با من دروغی از سر ناچاریست دل از محبت من بردار، خیانت تو وفاداریست فدای سرخی لبهایت هر آنچه خون جگر خوردم دلِ شکستهٔ عاشق را چه احتیاج به دلداریست کسی حقیقت مستی را نشان نداد به ما، افسوس! شراب خوردن ما بیهم فقط فرار ز هُشیاری است ز دلبریدن و دلبستن به یکطرف متمایل شو که آنچه من ز تو میبینم؛ نه...
-
حال همه ما خوب است ولی تو باور مکن!
پنجشنبه 16 فروردین 1403 20:55
سلام! حال همهی ما خوب است ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور، که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنارِ زندگی میگذرم که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان! تا یادم نرفته است بنویسم حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود میدانم همیشه حیاط آنجا...
-
گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی...
پنجشنبه 16 فروردین 1403 07:04
وه که گر من بازبینم روی یار خویش را تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را یارِ بارافتاده را در کاروان بگذاشتند بیوفا یاران که بربستند بار خویش را مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق دوستان ما بیازردند یار خویش را همچنان امّید میدارم که بعد از داغ هجر مرهمی بر دل نهد امّیدوارِ خویش را رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی ما...
-
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
پنجشنبه 9 فروردین 1403 04:25
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی ز تو دارم این غم خوش ، به جهان از این چه خوش تر تو چه دادیام که گویم که از آن بِهْام ندادی چه خیال میتوان بست و کدام خواب نوشین به از این در تماشا که به روی من گشادی؟ تویی آن که خیزد از وی همه خرّمی و سبزی نظر کدام سروی؟ نفس کدام بادی؟ ز...
-
بی تو به سر نمی شود.....
چهارشنبه 8 فروردین 1403 04:50
بی همگان به سر شود بیتو به سر نمیشود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو گوش طرب به دست تو بیتو به سر نمیشود جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند عقل خروش میکند بیتو به سر نمیشود خمر من و خمار من باغ من و بهار من خواب من و قرار من بیتو به سر نمیشود جاه و جلال من توی ملکت و...
-
می روم...
سهشنبه 7 فروردین 1403 02:04
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانهٔ خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانهٔ خویش می برم تا که در آن نقطهٔ دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکهٔ عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ، ای جلوهٔ امید محال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد ،...
-
زندگی درد قشنگیست..؟
دوشنبه 6 فروردین 1403 15:15
تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد زندگی درد قشنگیست که جریان دارد زندگی درد قشنگیست ، بجز شب هایش! که بدون تو فقط خواب پریشان دارد یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند?! کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد ! خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد! شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم ولی من به تو...
-
نشود از تو گذشتن...
دوشنبه 6 فروردین 1403 01:12
حلقه در گوش چو دف چنگ صفت سر در پیش بزنم یا بنواز این تو و این بنده خویش نشود از تو گذشتن که توئی راحت جان نشود بی تو نشستن که توئی مرهم ریش مدعی در پس دیوار و تو در پیش نظر من لب دوست گزم، دشمن بدبین لب خویش زلف خود را بکفم نه که بخاطر جمعی مو بمو قصه دل گویم و این زلف پریش یار بگشاده رخ و بزم زاغیار تهی در فرو بسته...
-
قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو...
جمعه 3 فروردین 1403 06:17
قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو گیرم این باغ ، گُلاگُل بشکوفد رنگین به چه کار آیدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟ با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو به گل روی تواش در بگشایم ورنه نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده...
-
عید، روزی است که لبخند تو را می بینند...
جمعه 3 فروردین 1403 02:48
مردمِ شهر ، اگر پیروِ هر آیین اند عید ؛ روزی است که لبخند تو را می بینند صبحِ روزی که به سیمای تو آغاز شود عابران در شُرُفِ اوّلِ فروردین اند ای نفس های تو صبحانهٔ سُکر-آورِ باد ! بادها می گذرند از تو و عطر-آگین اند سایهٔ سقفِ تو امنیّتِ آبادیِ ماست خانه ها ، مزرعه های همه ، بی پرچین اند پیشِ رویِ قَدَم ات منظره ها...
-
میمیرم از این غم که...
یکشنبه 27 اسفند 1402 04:37
بیتاب شدن؛ دم نزدن؛... عادتم این است با خونِ جگر ساختهام؛ قسمتم این است جان میدهم از گریه اگر نام تو آید عمریست که رسم دلِ کمطاقتم این است! بعد از تو به تصویر تو خو کرده نگاهم بیچارهام آنقدر که همصحبتم این است! جون درِّ یتیمی که رها در دلِ دریاست تنها شدهام؛ گوشهای از غربتم این است میمیرم از این غم که در...
-
قطره حیات...
چهارشنبه 23 اسفند 1402 05:01
قایقی به دام افتاده در یخ بی مهر زمستان بودم تو گرمای آفتاب و حرکت در دریای عشقی ماه خفته در اسارت شب و شکوفه ای تنها مانده از خیانت شبنم بودم تو پرتوی روشنای روز تو شکوفنده و آب حیات بخش ریشه ام هستی آری صدایی خفه در گلو بودم تو آزادم کردی تا برسانم واژه دوستت دارم را حالا هم بال های زخمی ام را ببوس اگر که لایق بوسه...
-
عشقبازانِ چُنین، مستحقِ هجرانند...
سهشنبه 22 اسفند 1402 14:06
در نظربازیِ ما بیخبران حیرانند من چُنینم که نمودم دگر ایشان دانند عاقلان نقطهٔ پرگارِ وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند جلوهگاهِ رخِ او دیدهٔ من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه میگردانند عهد ما با لبِ شیریندهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند مُفلِسانیم و هوایِ مِی و مُطرب داریم آه اگر خرقهٔ...
-
نگویی تا به کی ای بی وفا یار...
سهشنبه 22 اسفند 1402 03:51
صبا باز آ که در مان دارم از تو به دردم منّت جان دارم از تو طبیب من تویی مشکل توانم که درد خویش پنهان دارم از تو بیا و بوی زلفینش بیاور بگو اشکی چو باران دارم از تو نگویی تا به کی ای بی وفا یار دو چشم بخت گریان دارم از تو بسی مشکل که در را هم نهادی من بیچاره آسان دارم از تو بده کام دلم از وصل ورنه به هر کویی من افغان...
-
ولی کارگر، نگاه من است...
سهشنبه 22 اسفند 1402 03:40
گدای عشقم و سلطان حسن شاه من است به حسن نیت عشقم خدا گواه من است خیال روی تو در هر کجا که خیمه زند ز بیقراریام آنجا قرارگاه من است به محفلی که تویی صدهزار تیر نگاه روانه گشته ولی کارگر نگاه من است هزار برق نظر خیره سوی روی تو لیک شعاع روی تو از پرتو نگاه من است برای خود کلهی دوخت زین نمد هرکس چه غم ز بیکلهی کآسمان...
-
تو چه کردی؟؟
سهشنبه 22 اسفند 1402 02:11
تو با قلبِ ویرانه من چه کردی ببین عشقِ دیوانه من، چه کردی؟ در ابریشمِ عادت، آسوده بودم تو با حالِ پروانه من چه کردی؟ ننوشیده از جام چشمِ تو مستم خمار است میخانه من ، چه کردی؟ مگر لایق تکیه دادن نبودم تا با حسرتِ شانه من چه کردی؟ مرا خسته کردی و خود خسته رفتی سفر کرده، با خانه من چه کردی؟ جهانِ من از گریه است خیسِ...
-
که آنچه در سر من نیست، ترس رسوایی ست...
جمعه 18 اسفند 1402 02:01
شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست که آنچه در سر من نیست، ترس رسوایی ست چه غم که خلق به حُسن تو عیب میگیرند؟ همیشه زخم زبان خون بهای زیبایی ست! اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب که آبشارم و افتادنم تماشایی ست شباهت تو و من هرچه بود ثابت کرد که فصل مشترک عشق و عقل تنهایی ست کنون اگرچه کویرم هنوز در سر من صدای پر زدن مرغ های...
-
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم...
پنجشنبه 17 اسفند 1402 02:03
کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم ندانستم که تو کی...
-
گفت اگر میخواستم ان روز می بوسیدمش...
چهارشنبه 16 اسفند 1402 16:16
تا بفهمم چیست صدبار از خودم پرسیدمش عشق آسان بود اما من نمیفهمیدمش دست او در دست من بود و دلش با این و آن باز اگر یک جو پشیمان بود می بخشیدمش از تب غیرت ندیدم اتشی جانسوز تر او کنارم بود و من با دیگران می دیدمش هیچ عشقی از خیانت نیست ایمن این بلا تا نیامد بر سرم افسانه می نامیدمش با دلم گفتم ببوسش تا فراموشش کنی گفت...
-
آزادگان به عشق خیانت نمیکنند...
چهارشنبه 16 اسفند 1402 03:13
اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود دیگر شکسته بود دل و در میان ما صحبت به جز حکایت سنگ و سبو نبود او بود در مقابل چشم ترم ولی آوخ که پیش چشم دلم دیگر او نبود حیف از نثار گوهر اشک ای عروس بخت با روی زشت زیور گوهر نکو نبود اشکش...
-
نخفتهایم که شب بُگذرد...
سهشنبه 15 اسفند 1402 02:56
نخفتهایم که شب بُگذرد، سحر بزند که آفتاب چو ققنوس بال و پر بزند نخفتهایم که تا صُبحِ شاعرانهِٔ ما زِ ره رسیده و همراهِ عشق، در بزند نسیم، بویِ تو را میبرد به همرهِ خود که با غرور، به گُلهایِ باغ، سر بزند شب از تبِ تو و من سوخت، وصلمان، آبی مگر به آتشِ تنهایِ شعلهور بزند تمامِ روز که دور از توام، چه خواهم کرد؟...
-
قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنم...
دوشنبه 14 اسفند 1402 01:39
قول دادم به کسی غیرِ تو عادت نکنم از غم انگیزی این عشق شکایت نکنم من به دنبال تو با عقربه ها می چرخم عشق یعنی گله از حرکت ساعت نکنم عشق یعنی که تو از آنِ کسی باشی و من عاشقت باشم و احساس حماقت نکنم ! چه غمی بیشتر از اینکه تو جایی باشی بشود دور و برت باشم و جرات نکنم! عشق تو از ته دل، عمر مرا نفرین کرد ... بی تو یک روز...
-
آمـدی، سر بـه هـوا، چشـم به راهـم کردی
یکشنبه 13 اسفند 1402 17:15
بـعـد بـرگـشـتـی و از دور نگـاهـم کـردی... کـوه بــودم بـه نـگـاهـی پــر کـاهــم کـردی کـوه بـودم، دلـم از سنـگ، لباسم از سنـگ ابــر سـیــالـی از ابـریــشـم و آهــم کــردی مثل یک صاعقـه یک ثانیـه خـنـدیـدی و بعـد دست در خرمـن گیـسـوی سـیـاهـم کـردی دشت بودم که تو چون صاعقه ای عریان از سـبـزه و بـرگ و گـل و آب و...
-
مرا هجرت کشد آخر نهانی...
یکشنبه 13 اسفند 1402 11:06
مرا هجرت کشد آخر نهانی خوش است آن مرگ از این زندگانی تنم رنجور و جان بیمار، وقت است اگر رحم آوری بر ناتوانی به مرغان چمن گویند بر من قفس تنگ است از بیهمزبانی تو در چاک گریبان صبح داری در ازای شب هجران چه دانی شکیبایی ز عشق از عقل دور است کجا از گرگ میآید شبانی برو پند جوانان گوی ناصح که پیرم کرد عشق در جوانی سگ...