-
ز حسرتِ قد و بالای چون صنوبرِ دوست...
شنبه 2 تیر 1403 05:44
صبا اگر گذری اُفتَدَت به کشور دوست بیار نَفحِهای از گیسوی مُعَنبَر دوست به جانِ او که به شکرانه جان برافشانم اگر به سویِ من آری پیامی از برِ دوست و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار برایِ دیده بیاور غباری از درِ دوست منِ گدا و تمنایِ وصلِ او هیهات مگر به خواب ببینم خیالِ منظرِ دوست دل صِنوبَریَم همچو بید لرزان است ز...
-
نگردد مِهرت از جانم فراموش...
پنجشنبه 17 خرداد 1403 02:40
بِبُرد از من قرار و طاقت و هوش بتِ سنگین دلِ سیمین بناگوش نگاری چابکی شِنگی کُلَه دار ظریفی مَه وشی تُرکی قباپوش ز تابِ آتشِ سودایِ عشقش به سانِ دیگ دایم میزنم جوش چو پیراهن شوَم آسوده خاطر گَرَش همچون قبا گیرم در آغوش اگر پوسیده گردد استخوانم نگردد مِهرت از جانم فراموش دل و دینم دل و دینم بِبُردهست بَر و دوشش بَر و...
-
وقتی از چشم تو افتادم...
دوشنبه 7 خرداد 1403 02:10
وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید هی صدا در کوه،هی "من عاشقت هستم" شکست بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست عشق زانو زد...
-
چرا؟
یکشنبه 6 خرداد 1403 15:10
من و تو دور شدیم اینقدر چرا از هم غریبه با هم، دشمن به هم، جدا از هم اگر به هم نرسیدیم بی خیال شدیم ولی جدا که نکردیم راه را از هم که بر نگردی و دیگر نگاه هم نکنی بپاشی اول بازی زمینه را از هم تمام این همه مثل کلاف سر در گم ولی به سادگی قهر بچه ها از هم تو هم شکسته ای و مثل من پر از زخمی چه شد؟ من و تو به هم خورده ایم...
-
از حبس دنیا خسته ام...
شنبه 5 خرداد 1403 03:45
ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام درکنج ویران مانده ام ، خمخانه را گم کرده ام هم در پی بالائیان ، هم من اسیر خاکیان هم در پی همخانه ام ،هم خانه را گم کرده ام آهم چو برافلاک شد اشکم روان بر خاک شد آخر از اینجا نیستم ، کاشانه را گم کرده ام درقالب این خاکیان عمری است سرگردان شدم چون جان اسیرحبس شد ، جانانه را گم...
-
تو مست می شوی از بوی بوسه ی چه کسی؟
جمعه 4 خرداد 1403 03:31
پریدی از من و رفتی به آشیانه ی کی؟ بگو کجایی و نوک می زنی به دانه ی کی؟ هوای گریه که تنگ غروب زد به سرت پناه می بری از غصّه ها به شانه ی کی؟ شبی که غمزده باشی تو را بخنداند ادای مسخره و رقصِ ناشیانه ی کی؟ اگر شبی هوسِ یک هوای تازه کنی فرار می کنی از خانه با بهانه ی کی؟ تو مست می شوی از بوی بوسه ی چه کسی؟ تو دلخوشی به...
-
هر شب که می پیچد به اندام تو همخوابت...
پنجشنبه 3 خرداد 1403 02:35
آغوش تو دنیای آن بیگانه خواهد شد با دست شومش گیسوانت شانه خواهد شد با من شکوهی داشتی، با او نخواهی داشت قصری که جای جغد شد ویرانه خواهد شد افسانه ی خوشبختی ات گمنام خواهد ماند گمنامیِ بدبختی ام افسانه خواهد شد پنهان شدی تا مثل «از ما بهتران»... آری_ کِرمی که خود را گم کند پروانه خواهد شد هر شب که می پیچد به اندام تو...
-
من زمینگیر شدم...
سهشنبه 1 خرداد 1403 08:13
می توانی بروی قصه و رویا بشوی راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانی من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی آی…مثل خوره این فکر عذابم می داد چوب من را بخوری ورد زبانها بشوی من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط باید از این طرف شیشه...
-
شده در اوج جوانی، تا گلو پیر کسی باشی؟
سهشنبه 1 خرداد 1403 03:16
شده تقدیر کسی باشی و قسمت نشود؟ سالها گیر کسی باشی و قسمت نشود؟ پشت یک قلب به ظاهر خوش و یک خندهی تلخ شده زنجیر کسی باشی و قسمت نشود؟ در میان تپش آینه پنهان شوی و روح و تصویر کسی باشی و قسمت نشود؟ شده در اوج جوانی، با همین ظاهر شاد تا گلو پیر کسی باشی و قسمت نشود؟ شده آزاد و رها باشی و تا عمق وجود رام و تسخیر کسی...
-
ای ستاره ها، چه شد که مرا نخواست؟
شنبه 29 اردیبهشت 1403 03:17
ای ستاره ها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته اید ای ستاره ها که از ورای ابرها بر جهان نظاره گر نشسته اید آری این منم که در دل سکوت شب نامه های عاشقانه پاره می کنم ای ستاره ها اگر به من مدد کنید دامن از غمش پر از ستاره می کنم با دلی که بویی از وفا نبرده است جور بیکرانه و بهانه خوشتر است در کنار این مصاحبان...
-
دستم را رها نکن!
جمعه 28 اردیبهشت 1403 21:16
دستم را رها نکن! من از مرگ می ترسم وقتی که می تواند انقدر احمق باشد دلم برای غربت شانه هایت می سوزد وقتی که نباشم دستم را رها نکن بیا فاصله ها را مچاله بگذار به هم دروغ گفته باشیم وقتی تو میگویی: من میمانم و من خواهم گفت: می دانم لعنت به مرگ که هرگز درست تصمیم نمی گیرد! آه عزیزم چقدر در عمق این دره میان زنبق های وحشی...
-
دور از تو...
سهشنبه 25 اردیبهشت 1403 03:11
دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلم تا خود چه باشد حاصلی از گریهٔ بیحاصلم؟ چون سایه دور از روی تو افتادهام در کوی تو چشم امیدم سوی تو وای از امید باطلم از بس که با جان و دلم ای جان و دل آمیختی چون نکهت از آغوش گل بوی تو خیزد از گلم لبریز اشکم جام کو؟ آن آب آتشفام کو؟ وآن مایهٔ آرام کو؟ تا چاره سازد مشکلم در...
-
از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم...
یکشنبه 23 اردیبهشت 1403 04:51
از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم از شاخ درخت تو چنین خام فتیدیم در سایه سرو تو مها سیر نخفتیم وز باغ تو از بیم نگهبان نچریدیم بر تابه سودای تو گشتیم چو ماهی تا سوخته گشتیم ولیکن نپزیدیم گشتیم به ویرانه به سودای چو تو گنج چون مار به آخر به تک خاک خزیدیم چون سایه گذشتیم به هر پاکی و ناپاک اکنون به تو محویم نه پاک و نه...
-
افسوس...
شنبه 22 اردیبهشت 1403 01:32
یار من با دگران یار شد... افسوس افسوس! رفت و هم صحبت اغیار شد، افسوس افسوس! سالها عهد وفا بست ولی آخر کار عهد بشکست و جفاگار شد، افسوس افسوس! آن که چون روز، شب عیشم ازو روشن بود رفت و روزم چو شب تار شد، افسوس افسوس! آن که هم راحت جان بود و هم آسایش دل قصد جان کرد و دل آزار شد، افسوس افسوس! گفتم ای دل به کمند سر زلفش...
-
بر سر آتش تو سوختم و دود نکردم...
سهشنبه 18 اردیبهشت 1403 02:12
بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد آزمودم دل خود را به هزاران شیوه هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد آنچ از عشق کشید این دل من که نکشید و آنچ در آتش کرد این دل من عود نکرد گفتم این بنده نه در عشق گرو کرد دلی گفت دلبر که بلی کرد ولی زود نکرد آه دیدی که چه کردست مرا آن تقصیر آنچ پشه به دماغ و...
-
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟
یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 11:32
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟ به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟ نه قوتی که توانم کناره جُستن از او نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم نه دست صبر که در آستین عقل برم نه پای عقل که در دامن قرار کشم ز دوستان به جفا سیرگَشت مردی نیست جفای دوست، زنم گر نه مردوار کشم! چو میتوان به صبوری کشید جور عدو چرا صبور نباشم که جور یار...
-
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
شنبه 15 اردیبهشت 1403 04:57
ساقی به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما ای باد اگر به گلشن احباب بگذری زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما گو...
-
روی امیدم ز رنج عشق سیاهست
جمعه 14 اردیبهشت 1403 04:20
روی تو ای دلفروز گر نه چو ماهست زلف سیه زو چرا بدر دو تا هست روی چو ماه تو گرچه مایهٔ نور است موی سیاه تو گرچه اصل گناهست شاه بتانی و عاشقانت سپاهند ماه زمینی و آسمانت کلاهست رسم چنانست که ماه راه نماید چونکه ز ماه تو خلق گمشده راهست موی سپیدم ز اشک سرخ چو خونست روی امیدم ز رنج عشق سیاهست حال تو ای ماه روی چیست که...
-
رفتن، تلخ ترین فعل جهان...
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1403 03:37
نوبت من شده بود که معلم پرسید صرف کن رفتن را و شروع کردم من رفتم ، رفتی ، رفت . . . و سکوتی سرسخت همه جا را پر کرد سردی ِ احساسش فاصله را رو کرد آری رفت و رفت و من اکنون تنها مانده ام در اینجا شادی ام غارت شد من شکستم در خود سهم من غربت شد من دچارش بودم بغض یک عادت شد خاطرات سبزش روی قلبم حک شد رفت و در شکوه شب با خدا...
-
کارگری...
سهشنبه 11 اردیبهشت 1403 23:58
کارگری شغل شرافتمندانه ای است انسان نان بازوهایش را میخورد هرچند خیلی وقتها گرسنه ماندهام دروغ و ناسزا شنیدهام بیکار بودهام اما هرگز حاضر نیستم در ساختمانی کار کنم که قرار است روزی بر سر در آن بنویسند: زندان مرکزی . « سابیر هاکا»
-
غم که می آید...
سهشنبه 11 اردیبهشت 1403 01:12
غم که میآید در و دیوار ، شاعر میشود در تو زندانیترین رفتار شاعر میشود مینشینی چند تمرین ریاضی حل کنی خطکش و نقاله و پرگار ، شاعر میشود تا چه حد این حرفها را میتوانی حس کنی ؟ حس کنی دارد دلم بسیار شاعر میشود تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم از تو تا دورم دلم انگار شاعر میشود باز میپرسی: چهطور اینگونه...
-
وای از این شعر....
دوشنبه 10 اردیبهشت 1403 02:28
من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم بپرس حال من آخر چو بگذری روزی که چون همیگذرد روزگار مسکینم؟ من اهل دوزخم ار بی تو زنده خواهم شد که در بهشت نیارد خدایْ غمگینم ندانمت که چه گویم تو هر دو چشم منی که بی وجود شریفت جهان نمیبینم چو روی دوست نبینی جهان ندیدن به شب فراق منه شمعْ پیش بالینم...
-
خوش تر از نقش تو در عالم نیود...
یکشنبه 9 اردیبهشت 1403 01:47
قتلِ این خسته به شمشیرِ تو تقدیر نبود ور نه هیچ از دلِ بیرحمِ تو تقصیر نبود منِ دیوانه چو زلفِ تو رها میکردم هیچ لایقترم از حلقهٔ زنجیر نبود یا رب این آینهٔ حُسن چه جوهر دارد؟ که در او آهِ مرا قُوَّتِ تأثیر نبود سر ز حسرت به درِ میکدهها بَرکردم چون شناسایِ تو در صومعه یک پیر نبود نازنینتر ز قَدَت در چمنِ ناز...
-
که بسیار خسته ام...
شنبه 8 اردیبهشت 1403 01:31
از زندگی، از این همه تکرار خستهام از های و هوی کوچه و بازار خستهام دلگیرم از ستاره و آزردهام زِ ماه امشب دگر زِ هر که و هر کار خستهام دل خسته سوی خانه تن خسته میکشم آخ ... کزین حصار دل آزار خستهام بیزارم از خموشی تقویم روی میز وز دنگ دنگ ساعت دیوار خستهام از او که گفت یار تو هستم ولی نبود... از خود که بیشکیبم...
-
با همه دیوانگی ، در زیر باران می روم
سهشنبه 4 اردیبهشت 1403 03:16
ا ز سر کویت ببین با چشم گریان می روم دست هایت را بده ، دارم پریشان می روم حالمان خوش بود اما ، باز هم تنها شدم جان جانانم تو بودی،بی سر و جان میروم خلوتی بود و صفای بین مان ، اما چه سود ساختن ارزانی ات ، هر چند ویران میروم مثل یک دیوانه راهی می شوم یاد تورا با همه دیوانگی ، در زیر باران می روم « یوسف حمزه»
-
زهریست این که اندک و بسیار میکشد...
جمعه 31 فروردین 1403 23:20
ما را دو روزه دوری دیدار میکشد زهریست این که اندک و بسیار میکشد عمرت دراز باد که ما را فراق تو خوش میبرد به زاری و خوش زار میکشد مجروح را جراحت و بیمار را مرض عشاق را مفارقت یار میکشد آنجا که حسن دست به تیغ کرشمه برد اول جفا کشان وفادار میکشد وحشی چنین کشنده بلایی که هجر اوست ما را هزار بار نه یک بار میکشد «...
-
که من غم دارم امشب...
جمعه 31 فروردین 1403 14:40
بنال ای نی که من غم دارم امشب نه دلسوز و نه همدم دارم امشب دلم زخم است از دست غم یار هم از غم چشم مرهم دارم امشب همه چیزم زیادی میکند، حیف! که یار از این میان کم دارم امشب چو عصری آمد از در ، گفتم ای دل همه عیشی فراهم دارم امشب ندانستم که بوم شام رنگین به بام روز ، خرم دارم امشب برفت و کوره ام در سینه افروخت ببین آه...
-
هزار نامه به خون جگر سیه کردم
جمعه 31 فروردین 1403 12:24
ببر دل از همه خوبان، اگر خردمندی به شرط آنکه در آن زلف دلستان بندی هر آن نظر که به دیدار دوست کردی باز ضرورتست که از دیگران فرو بندی اگر به تیغ تو را میتوان برید از دوست حدیث عشق رها کن، که سستپیوندی و گر چو شمع نمیگردی از غمش، بنشین که پیش اهل حقیقت به خویش میخندی هزار نامه به خون جگر سیه کردم هنوز قاصرم از شرح...
-
هر چه خواهی کن...
پنجشنبه 30 فروردین 1403 23:40
یاد میداری که با من جنگ در سر داشتی رای رای توست خواهی جنگ خواهی آشتی نیک بد کردی شکستن عهد یار مهربان این بتر کردی که بد کردی و نیک انگاشتی دوستان دشمن گرفتن هرگزت عادت نبود جز در این نوبت که دشمن دوست میپنداشتی خاطرم نگذاشت یک ساعت که بدمهری کنم گرچه دانستم که پاک از خاطرم بگذاشتی همچنانت ناخن رنگین گواهی میدهد...
-
نکند بد بشود آخر این...
چهارشنبه 29 فروردین 1403 02:42
شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند ؟ گره در روح و روانت به جهانت بزند ؟ » شده در خواب ببینی که تو را قرض کند ؟ بروی وَهم شوی تا که تو را فرض کند ؟ شده در گوش ِ تو گوید که تو را باز تو را…؟ نشوم فاش ِ کسی تا که شوم رازْ تو را …؟ شده آغوش شود تا که هم آغوش شوی ؟ گره ات باز کند تا که تو خاموش شوی ؟ شده یک شب برود تا که روی...