وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

وبلاگ اشعار مهرداد خالدی

وبلاگی برای بهترین اشعار که خوانده ام و اشعاری که نوشته ام

نکند بد بشود آخر این...

شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند ؟


گره در روح و روانت به جهانت بزند ؟ »




شده در خواب ببینی که تو را قرض کند ؟


بروی وَهم شوی تا که تو را فرض کند ؟




شده در گوش ِ تو گوید که تو را باز تو را…؟



نشوم فاش ِ کسی تا که شوم رازْ تو را …؟




شده آغوش شود تا که هم آغوش شوی ؟


گره ات باز کند تا که تو خاموش شوی ؟




شده یک شب برود تا که روی در پی او ؟


که تو فرهاد شوی تا بشوی قصه ی او ؟




به همان حال بگویی که تو مجنون ِ منی


به تو بیمار شدم تا که تو درمون ِ منی




شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد ؟


گره ات کور شود غم به روانت برسد ؟




که روی دیدن ِ او تا که کمی شاد شوی


بروی در بغلش تا که تو آباد شوی




که بگوید که تو تعریف ِ همان عشق ِ منی


بروی یا نروی هر چه شود جان ِ منی




گره ات باز کُنَد تا که تو بینا بشوی


که غمت باز شود تا که تو معنا بشوی




شده اما تو نبودی شده اما که چه دیر


گره ای کور شدم تا که شدی یک دل ِ پیر




: « همه در خواب ولی عشق ِ تو بیدار بِماند


همه پل های دلم بی تو چو دیوار بِماند




من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی


همه عاشق شدنم رفت تو منظور ِ منی




که تو رفتی و دلم بی تو همان سنگ شدُ


همه این عشق رَوَد تا که دلم جنگ شدُ




نکند بد بشود آخر ِ این قِصه ی بد


نکند تلخ شود آخر ِ این غُصه ی بد »




''احمد طیبی''

آن لحظه شوم شاد که در من نگری تو...

غم بگذرد از من چو به من برگذری تو

آن لحظه شوم شاد که در من نگری تو

از نازکیِ پایِ تو ای یارِ دلِ من

رنجه شود ار سوسن و نسرین سپری تو

وین دیدهٔ روشن چو من از بهر تو خواهم

خواهم که بدین دیدهٔ روشن گذری تو

ای ناز جهان پیرهنی دوختی از ناز

بیم است که این پردهٔ رازم بدری تو

از غایتِ خوبی که دگر چون تو نبینم

گویم که همانا ز جهانِ دگری تو

بخْریده غمت من به دل و جان و تو دانی

شاید که دل و جانِ من از غم بخری تو

ز اندازه همی بگذرد این رنج و تو از من

چون بشنوی آن قصه بدان برگذری تو

از خود خبرم نیست شب و روز ولیکن

دارم خبر از تو که ز من بی‌خبری تو

سرمایهٔ این عمر سر است و جگر و دل

رنجِ دل و خونِ جگر و دردِ سری تو

چون زهر دهی پاسخ و چون شهد خورم من

وین از تو نزیبد که به دولت شکری تو

هر چند که کردی پسرا عیشِ مرا تلخ

در جمله همی گویم شیرین‌پسری تو

بیدادگری کم کن و اندیش که امروز

در حضرت شاه ملک دادگری تو

بیدادگران جان نبرند از تو و ترسم

کز شاه چو بیداد کنی جان نبری تو

 « مسعود سعد سلمان» 

نتوان رفت جز به فرمانش...

هر که هست التفات بر جانش

گو مزن لاف مهر جانانش

درد من بر من از طبیب من است

از که جویم دوا و درمانش

آن که سر در کمند وی دارد

نتوان رفت جز به فرمانش

چه کند بنده حقیر فقیر

که نباشد به امر سلطانش

ناگزیر است یار عاشق را

که ملامت کنند یارانش

وآن که در بحر قلزم است غریق

چه تفاوت کند ز بارانش

گل به غایت رسید بگذارید

تا بنالد هزاردستانش

عقل را گر هزار حجت هست

عشق دعوی کند به بطلانش

هر که را نوبتی زدند این تیر

در جراحت بماند پیکانش

ناله‌ای می‌کند چو گریه طفل

که ندانند درد پنهانش

سخن عشق زینهار مگوی

یا چو گفتی بیار برهانش

نرود هوشمند در آبی

تا نبیند نخست پایانش

سعدیا گر به یک دمت بی دوست

هر دو عالم دهند مستانش

 « سعدی» 

مرا ببخش که...

سکوت می‌کنم امشب به جای گفت‌وشنود
مرا ببخش که دل، گرم صحبت تو نبود

من آن تبسم بی‌پاسخم که هیچ‌کس
به یاد من غزل عاشقانه‌ای نسرود

گناهکارم و در دام خود گرفتارم
اسیر در قفس تن به اتهام وجود

دروغ گفتم و سوگند خوردم آه! دریغ!
بخوان دوباره دلم را به جایگاه شهود

به آسمان حقیقت ببر مرا، ای دوست
که عشق‌های زمینی دل مرا نربود
 « علی مقیمی» 

عشقش حکایتیست که از دل نمی‌رود...

بی روی یار صبر میسر نمی‌شود

بی‌صورتش حباب مصور نمی‌شود

با او دمی وصال به صد لابه سال‌ها

تقریر می‌کنیم و مقرر نمی‌شود

گفتم که بوسه‌ای بربایم ز لعل او

مشکل سعادتیست که باور نمی‌شود

جز آنکه سر ببازم و در پایش اوفتم

دستم به هیچ چارهٔ دیگر نمی‌شود

افسرده دل کسی که ز زنجیر زلف او

دیوانه می‌نگردد و کافر نمی‌شود

عشقش حکایتیست که از دل نمی‌رود

وصفش فسانه‌ایست که باور نمی‌شود

تا بوی زلف یار نمی‌آورد صبا

از بوی او دماغ معطر نمی‌شود

ساقی بیار باده که هر لحظه عیش خوش

بی‌مطرب و پیاله و ساغر نمی‌شود

گفتی به صبر کار میسر شود عبید

تدبیر چیست جان برادر، نمی‌شود

 « عبید زاکانی» 

خواب شبم ربوده ای...

ای شده از جفای تو جانب چرخ دود من

جور مکن که بشنود شاد شود حسود من

بیش مکن تو دود را شاد مکن حسود را

وه که چه شاد می شود از تلف وجود من

تلخ مکن امید من ای شکر سپید من

تا ندرم ز دست تو پیرهن کبود من

دلبر و یار من توی رونق کار من توی

باغ و بهار من توی بهر تو بود بود من

خواب شبم ربوده‌ای مونس من تو بوده‌ای

درد توام نموده‌ای غیر تو نیست سود من

جان من و جهان من زهره آسمان من

آتش تو نشان من در دل همچو عود من

جسم نبود و جان بدم با تو بر آسمان بدم

هیچ نبود در میان گفت من و شنود من

 « مولانا» 

دل از محبت من بردار...

محبت تو اگر با من دروغی از سر ناچاری‌ست
دل از محبت من بردار، خیانت تو وفاداری‌ست

فدای سرخی لب‌هایت هر آنچه خون جگر خوردم
دلِ شکستهٔ عاشق را چه احتیاج به دلداری‌ست

کسی حقیقت مستی را نشان نداد به ما، افسوس!
شراب خوردن ما بی‌هم فقط فرار ز هُشیاری است

ز دل‌بریدن و دل‌بستن به یک‌طرف متمایل شو
که آنچه من ز تو می‌بینم؛ نه اشتیاق نه بیزاری‌ست

چو کوه دید غرض دریاست؛ به رود اجازهٔ رفتن داد
ز دوست دست‌کشیدن گاه، غرور نیست؛ فداکاری‌ست

 « فاضل نظری» 

حال همه ما خوب است ولی تو باور مکن!

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!

 « سید علی صالحی» 

گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی...

وه که گر من بازبینم روی یار خویش را

تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را

یارِ بارافتاده را در کاروان بگذاشتند

بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را

مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق

دوستان ما بیازردند یار خویش را

همچنان امّید می‌دارم که بعد از داغ هجر

مرهمی بر دل نهد امّیدوارِ خویش را

رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را

هر که را در خاک غربت پای در گل مانْد مانْد

گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را

عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن

ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را

گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش

قبله‌ای دارند و ما زیبا نگار خویش را

خاک پایش خواستم شد بازگفتم زینهار

من بر آن دامن نمی‌خواهم غبار خویش را

دوش حورازاده‌ای دیدم که پنهان از رقیب

در میان یاوران می‌گفت یار خویش را

گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی

ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را

درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود

بِه که با دشمن نمایی حال زار خویش را

گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار

ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را

ای سهی سرو روان آخر نگاهی باز کن

تا به خدمت عرضه دارم افتقار خویش را

دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق

تا میان خلق کم کردی وقار خویش را

ما صلاح خویشتن در بی‌نوایی دیده‌ایم

هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را

 « سعدی» 

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی

به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی


ز تو دارم این غم خوش ، به جهان از این چه خوش تر

تو چه دادی‌ام که گویم که از آن بِهْ‌ام ندادی


چه خیال می‌توان بست و کدام خواب نوشین

به از این در تماشا که به روی من گشادی؟


تویی آن که خیزد از وی همه خرّمی و سبزی

نظر کدام سروی؟ نفس کدام بادی؟


ز کدام ره رسیدی؟ ز کدام در گذشتی

ندیده دیده ناگه به درون دل فتادی


به سر بلندت ای سرو که در شب زمین کن

نفس سپیده داند که چه راست ایستادی


به کرانه های معنی نرسد سخن چه گویم

که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی


 « هوشنگ ابتهاج» 

بی تو به سر نمی شود.....

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند

عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود

جاه و جلال من توی ملکت و مال من توی

آب زلال من توی بی‌تو به سر نمی‌شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی

این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم

ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای

وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من

مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد

هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود

 « مولانا» 

می روم...

می روم خسته و افسرده و زار


سوی منزلگه ویرانهٔ خویش


به خدا می برم از شهر شما


دل شوریده و دیوانهٔ خویش


می برم تا که در آن نقطهٔ دور


شستشویش دهم از رنگ گناه


شستشویش دهم از لکهٔ عشق


زین همه خواهش بیجا و تباه


می برم تا ز تو دورش سازم


ز تو ، ای جلوهٔ امید محال


می برم زنده بگورش سازم


تا از این پس نکند یاد وصال


ناله می لرزد ، می رقصد اشک


آه ، بگذار که بگریزم من


از تو ، ای چشمهٔ جوشان گناه


شاید آن به که بپرهیزم من


به خدا غنچهٔ شادی بودم


دست عشق آمد و از شاخم چید


شعلهٔ آه شدم صد افسوس


که لبم باز بر آن لب نرسید


عاقبت بند سفر پایم بست


می روم ، خنده به لب ، خونین دل


می روم از دل من دست بدار


ای امید عبث بی حاصل


 « فروغ فرخزاد» 

زندگی درد قشنگیست..؟

تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد

زندگی درد قشنگیست که جریان دارد


زندگی درد قشنگیست ، بجز شب هایش!

که بدون تو فقط خواب پریشان دارد


یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند?! 

کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد !


خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند

خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!


شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم ولی

من به تو ، او به نماز خودش ایمان دارد


اینکه یک روز مهندس برود در پی شعر

سر و سریست که با موی پریشان دارد


"من از آن روز که در بند توأم" فهمیدم

زندگی درد قشنگیست که جریان دارد


 « علی صفری» 

نشود از تو گذشتن...

حلقه در گوش چو دف چنگ صفت سر در پیش

بزنم یا بنواز این تو و این بنده خویش

نشود از تو گذشتن که توئی راحت جان

نشود بی تو نشستن که توئی مرهم ریش

مدعی در پس دیوار و تو در پیش نظر

من لب دوست گزم، دشمن بدبین لب خویش

زلف خود را بکفم نه که بخاطر جمعی

مو بمو قصه دل گویم و این زلف پریش

یار بگشاده رخ و بزم زاغیار تهی

در فرو بسته حبیب از رخ بیگانه و خویش

 « میرزا حبیب خراسانی» 

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو...

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو 
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو 

گیرم این باغ ، گُلاگُل بشکوفد رنگین 
به چه کار آیدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟

با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار 
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو 

به گل روی تواش در بگشایم ورنه 
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو 

گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است 
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو 

با غمت صبر سپردم به قراری که اگر 
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو 

بی بهار است مرا شعر بهاری ،‌آری 
نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو 

دل تنگم نگذارد که به الهام لبت 
غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

 

 « حسین منزوی» 

عید، روزی است که لبخند تو را می بینند...

مردمِ شهر ، اگر پیروِ هر آیین اند 


عید ؛ روزی است که لبخند تو را می بینند


 


صبحِ روزی که به سیمای تو آغاز شود 


عابران در شُرُفِ اوّلِ فروردین اند


 


ای نفس های تو صبحانهٔ سُکر-آورِ باد !


بادها می گذرند از تو و عطر-آگین اند


 


سایهٔ سقفِ تو امنیّتِ آبادیِ ماست


خانه ها ، مزرعه های همه ، بی پرچین اند


 


پیشِ رویِ قَدَم ات منظره ها مشتاق اند


هر چه رد می شوی اشیای پسین ، غمگین اند


 


آخرین فرصت ِإحیای بشر ، بر لبِ توست 


مُردگان از نفس ات منتظرِ تلقین اند  


 «  سیروس عبدی» 

می‌میرم از این غم که...

بی‌تاب شدن؛ دم نزدن؛... عادتم این است

با خونِ جگر ساخته‌ام؛ قسمتم این است


جان‌ می‌دهم از گریه اگر نام تو آید

عمری‌ست که رسم دلِ کم‌طاقتم این است!


بعد از تو به تصویر تو خو کرده نگاهم

بیچاره‌ام آن‌قدر که هم‌صحبتم این است!


جون درِّ یتیمی که رها در دلِ دریاست

تنها شده‌ام؛ گوشه‌ای از غربتم این است


می‌میرم از این غم که در آغوش تو ای دوست

یک‌بار نشد گریه کنم؛ حسرتم این است

 « حسین دهلوی» 

قطره حیات...

قایقی به دام افتاده در یخ بی مهر زمستان بودم

تو گرمای آفتاب و حرکت در دریای عشقی


ماه خفته در اسارت شب 

و شکوفه ای تنها مانده از خیانت شبنم بودم


تو پرتوی روشنای روز

تو شکوفنده و آب حیات بخش ریشه ام هستی


آری صدایی خفه در گلو بودم 

تو آزادم کردی تا برسانم واژه دوستت دارم را


حالا هم بال های زخمی ام را ببوس

اگر که لایق بوسه ات هستم


ساکن پیله بی وفایی ها بوده ام

که پروانه شوم و در شمع بوسه هایت بسوزم


 « مهرداد خالدی» 

عشقبازانِ چُنین، مستحقِ هجرانند...

در نظربازیِ ما بی‌خبران حیرانند

من چُنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطهٔ پرگارِ وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

جلوه‌گاهِ رخِ او دیدهٔ من تنها نیست

ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند

عهد ما با لبِ شیرین‌دهنان بست خدا

ما همه بنده و این قوم خداوندانند

مُفلِسانیم و هوایِ مِی و مُطرب داریم

آه اگر خرقهٔ پشمین به گرو نَسْتانند

وصلِ خورشید به شبپَرِّهٔ اَعْمی نرسد

که در آن آینه صاحب‌نظران حیرانند

لافِ عشق و گِلِه از یار زَهی لافِ دروغ

عشقبازانِ چُنین، مستحقِ هجرانند

مگرم چشمِ سیاهِ تو بیاموزد کار

ور نه مستوری و مستی همه کس نَتْوانند

گر به نُزهَتگَهِ ارواح بَرَد بویِ تو باد

عقل و جان گوهرِ هستی به نثار افشانند

زاهد ار رندیِ حافظ نکند فهم چه شد؟

دیو بُگْریزَد از آن قوم که قرآن خوانند

گر شوند آگه از اندیشهٔ ما مُغبَچِگان

بعد از این خرقهٔ صوفی به گرو نَسْتانند

 « حافظ»