تنهایی،
شاخهی درختیست پشتِ پنجرهاَم
گاهی لباسِ برگ میپوشد
گاهی لباسِ برف
اما...،
همیشه هست!
«رضا کاظمی»
فرار نکن.
سعی کن با همه چیز کنار بیایی !
فرار نکن.
زمین به شکل احمقانه ای گـرد است !
«رسول یونان»
درد سوت می زند
در قلب بی آشیانه
مرگ صدا می زند
پل زیبای فراموشی را
و آهسته آهسته
لبخندی غریب بر لب می خشکد
مهرداد خالدی
آنکه میگوید دوستت میدارم
خنیاگرِ غمگینیست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبانِ سخن بود
هزار کاکُلی شاد
در چشمانِ توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
عشق را
ای کاش زبانِ سخن بود
□
آنکه میگوید دوستت میدارم
دلِ اندُهگینِ شبیست
که مهتابش را میجوید.
ای کاش عشق را
زبانِ سخن بود
هزار آفتابِ خندان در خرامِ توست
هزار ستارهی گریان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبانِ سخن بود
«احمد شاملو»
از کوری چشم فلک امشب قمر اینجاست
آری قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست
آهسته به گوش فلک از بنده بگوئید
چشمت ندود این همه یک شب قمر اینجاست
آری قمر آن قمری خوشخوان طبیعت
آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اینجاست
شمعی که به سویش من جانسوخته از شوق
پروانه صفت باز کنم بال و پر اینجاست
تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم
یک دسته چو من عاشق بی پا و سر اینجاست
هر ناله که داری بکن ای عاشق شیدا
جائی که کند ناله عاشق اثر اینجاست
مهمان عزیزی که پی دیدن رویش
همسایه همه سرکشد از بام و در اینجاست
ساز خوش و آواز خوش و باده دلکش
آی بیخبر آخر چه نشستی خبر اینجاست
ای عاشق روی قمر ای ایرج ناکام
برخیز که باز آن بت بیداد گر اینجاست
آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود
بازآمده چون فتنه دور قمر اینجاست
ای کاش سحر ناید و خورشید نزاید
کامشب قمر این جا قمر این جا قمر اینجاست
«شهریار»
مرگ شده ام
در سرزمین سقوط
سوگوار خاطره هایم
کنار خجالت نمناک چشم
کاش اولین باد استطاعت
من را به آتش فنا بکوبد
وغرقم کند
در دریای فراموشی باد
مهرداد خالدی
پایان شب سیاه صبحی است
امان از طلوع زهر آگین سپیده دم
اندیشه خاک شدن دارد مرا چیره می کند
بر تشک سرد و دوزخ وار دنیا
امان از تلاش احاطه شده در مرداب
امان از خنجر باطنی پاره وجود
تمام ایام را به ذهنم بخشیده ام
به منظور جستن امیدراه رهایی
امان از خاکستر شرحه های آرزو
امان از غضب تیره خورشید
مساعدتی را بانگ می کنم تمام روز
ولی، امان از آدم های ساحل کنار دریا
آی آدم ها مفقودم
میان آغوش تحمیلی امواج دریا
امان از تلاطم های سنگین نا امیدی
امان از خشم سکوت پر از درد
غرق شده ام با چشمانی بسته و دستان قفل شده
اما قلبم در تقلای تپیدن است هنوز
آخرین حباب های سقف دریا را دریابید
آه، امان از شعر های بی مخاطب
تاج خاطرات را دوباره
بر سر تب دارم می نهم
به امید گم شدن حرارت
در سرمای تاریک شب
با مهر آسمان درونم
به تلخی دردناکی می سوزم
میان نوازش های لطیف باد
همراه برگ های رقصان
در قطره های گرم متحرک
با ساز خنیاگران شاخ دار
همراه سوسوی ساکت چراغ
زیر سایه ستارگان می رقصم
شکوفه های دلتنگی را دوباره
با چشمانی لرزان می بویم
شعله بی صدای بوسه هایم را
در آب بیدادگر فراق، خاموش می کنم
وزیر چهره مه گرفته مهتاب ، دوباره
با شبنم های گرم ، هم مسیر می شوم
موهایت را به آسمان نشان ده
گرچه آخرین همراهی باد باشد
ساز شورت را برای آخرین بار بنواز
و فضا را با شیرینی ممنوعه اش پر کن
طلوع را با ولع بیشتر از همیشه بو کن
گر چه غروب نزدیک تر از همیشه باشد
شکوفه لبخندت را بشکف و آن را فریاد بزن
حتی اگر جهان، سکوت را حکم کرده باشد
سرخی بی انتهای امواج دریا را بنگر
اگر چه در حال آخرین جنبش باشد
اگر چه تیغه ها دارند ریشه ات را می درند
اما تو با ساقه ات بخند، حتی برای آخرین بار
در طلوع نابه هنگام جدایی
ملالی نیست
ای طلوع صبح عاشقی
در پی ات تا غروب گشتن را
حاشا گر ملالی باشد
در همرنگی تیره قدم هایم
با آسفالت خیابانی که با تو آشناست
ابدا گر اندک ملالی باشد
در خفگی پژواک غروب خورشید
روی قلب خسته ام
باز ملالی نیست
نه در تب پندار تو سوختن
نه در ساحل انتظار، غرق شدن
حاشا
حاشا...
لیکن ای بهانه زیبای شاعری
چاه بدسگال فراموشی تو
حقا که
ژرفایی دشوارتر از مرگ دارد
با سلام از این پس در این وبلاگ بطور مستقل به ادبیات شعری می پردازم و آثار و اشعار را در این وبلاگ منتشر می نمایم
وبلاگ بلاگفا هنوز پابرجا وفعال است، اما در آنجا بطور اختصاصی در زمینه ادبیات داستانی و بیشتر ادبیات گمانه زن فعالیت می کنیم
آدرس وبلاگ دیگر